ن که تا اهلش ببینی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1082.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1083.txt">حافظ شكن</a></body></html>خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
		تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند
		اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج
		درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازتست
		ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و همت است
		از شاه نذر خیر وز توفیق یاوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی
		کاین خاک بهتر از عمل کیمیا گریخوش کرده کردگار برای تو رهبری
		تا راه او بدانی و بیراهه نسپری

عقلت بداد و هوش که تشخیص حق دهی
		از راه شید و زرق و ره عشق بگذری

در کوی عشق شوکت ایمان نمی‌خرند
		عاشق مشو که تا بخرد راه بسپری

یک حرف صوفیانه تو گفتی که باطل است
		کای صاف و ساده صلح به از جنگ داوری

من حرف دین بگویم و بشنو تو پند من
		با اهل صلح صلح و بجنگی دلاوری

در جنگ باش تا بنشانی بجای خود
		هر کافر مجاوز و کفر قلندری

بامسلمین شرق و غرب بصلحیم نی بجنگ
		الصلح خیر(1) جای خودش نی بسرسری

این صلح کل ز صوفی و قصدش چنین بود
		کفر ار مسلط است مبادا تکان خوری

این گفته را که خاک قناعت ز رخ مشو
		حافظ بخود بگوی مکن مدح هر خری

آری قناعت از عمل کیمیا گریست
		با بهره ترا چه سود که خود پی نمی‌بری
------------------------------------------------------------------
1) اقتباس از آیة کریمه: ﴿... وَالصُّلْحُ خَيْرٌ ...﴾ (نساء: 128).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1085.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1086.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای قصة بهشت ز کویت حکایتی
		شرح جمال حور ز رویت روایتی

انفاس عیسی از لب لعلت لطیفة
		آب خضر ز چشمه نوشت کنایتی

دانی مراد حافظ ازین درد و غصه چیست
		از تو کرشمه‌ای وز خسرو عنایتیای بی هنر گزاف تو بهر عنایتی
		تا کی تو را بلاف بود خوی و عادتی

خواندی بهشت قصة از روی فاسقی
		شرح جمال حور ز رویش روایتی

قصدت ازین کلام که جز او بهشت نیست
		یا لازم کلامی و لحن روایتی

انفاس عیسی از لب فاسق لطیفة
		آب خضر ز چشمة خرد کنایتی

حاشا اگر تو را ز مسلمان کنم شمار
		و آن را که از تو داشته باشد حمایتی

حافظ بهرزه دانش و عمرت بباد رفت
		صد مایه داشتی و نکردی کفایتی

ای لاف زن بآتش دوزخ گر از رخش
		آید خیال بر تو نداری شکایتی

بوی همان کباب دلت بر سبیل تو
		گر این دروغ گوئی و بر استمالتی

خودگفته‌ای مرادت ازین درد و غصه‌ چیست
		از تو کرشمه‌ای ز خسرو عنایتی<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1088.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1089.txt">حافظ شكن</a></body></html>در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی
		خرقه جایی گرو باده و دفتر جائی

این‌ حدیثم‌ چه‌ خوش‌ آمد که سحرگه ‌می‌ گفت
		بر در میکدة با دف و نی ترسائی

گر مسلمانی ازین است که حافظ دارد
		آه اگر از پی امروز بود فردائینیست در دیر مغان مثل تو بی‌پروائی
		در همه لاف زنان بلکه تو بس تنهائی

لاف شیدائی تو چون که ز بی‌پروائی است
		لاجرم درهمه جائی و نداری جائی

خرقه و دفتر تو ارزش این بیش نداشت
		گرو باده بود یا گرو شیدائی

خوشت از دین خود آمد که‌ یکی ترسا گفت
		وای اگر از پس امروز بود فردائی

چه عجب هر که ریا کار و مدلس بیند
		اسفی می‌خورد از ظاهر خود آرائی

او ز خود داده شهادت منم از خود گویم
		کم ز ترسا نبود مسلم با فتوائی

گر مسلمانی همین است که حافظ دارد
		نه دگر وای بگبر است و نه بر ترسائي<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:110.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:111.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1091.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1092.txt">حافظ شكن</a></body></html>ساقیا سایة ابر است و بهار و لب جوی
		من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
		از در عیش در آ و بره عیب مپوی

گوش بگشای که بلبل بفغان می‌گوید
		خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی

گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید
		آفرین بر نفست باد که خوش بردی بویعمر آبی گذرانست و تو ای بر لب جوی
		شاعرا عیب چو مخفی بود آن را تو مپوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
		از ره عیش مرو غیبت فُساق بگوی

عاقلا خیز و ببر بهره و دانش تو بجوی
		گر بچین باشد و قم یا که بتبریز و بخوی

نه منافق شو و نی صوفی و نی شیخی(1)  باش
		مؤمن پاک بشو رنگ ضلالت تو بشوی

فیض از حق طلب و آئینة دل بزدای
		ورنه لایعنی و مستی کندت آهن و روی

پند بلبل که خیالی است بر آن حاجت نه
		عقل و دین هر دو بگویند که توفیق بجوی

من نگفتم که ز تو بوی ریا می‌آید
		گفتمت اهل ریائی سخن ساده بگوی

گفتی از زاهد حق بوی ریا می‌آید
		بمشامت به از این باده نیفزاید بوی

خود بگفتی که جوابت بشنیدی حافظ
		گر نخواهی شنوی عیب تو هم عیب مگوی
------------------------------------------------------------------
1) شیخی = اشاره به مذهب «شیخیه» می باشد؛ در سال 1790م در ایران، شیخ احمد احسائی مذهب جدیدی را در زیر مجموعة شیعه بنیان نهاد که به شیخیه معروف است. پیروان او که شیخی نامیده می شدند منتظر قیام مهدی بودند.
بعد از مرگ شیخ احمد احسائی، رهبری مذهب شیخیه به یکی از شاگردان او بنام سید کاظم رشتی (1793- 1843م) واگذار شد. رشتی قبل از مرگ به شاگردانش سفارش کرد دنبال قائم (مهدی) بگردند. او می گفت: قائم بزودی ظهور خواهد کرد. در میان شاگردانش فردی بود بنام «ملا حسین بشرویه ای» که برای پیدا کردن مهدی دست بدعا برداشت و چهل روز روزه گرفت، و در نهایت بسمت شیراز حرکت کرد و در آنجا به «سید علی محمد شیرازی» برخورد کرد و به او ایمان آورد؛ بدین ترتیب ملا حسین بشرویه ای اولین مؤمن به «باب» یعنی اولین حرف از حروف حی (حواریون باب) شد.
سید علی محمد باب در آن هنگام به ملا حسین گفت: از این پس لقب من «باب الله» و لقب تو «باب الباب» است.
برای شناخت بیشتر مذهب شیخیه نگاه: 1- تاریخ نبیل زرندی (تاریخ نوین بهائی) صفحه: 42- 84، 2- ویکی پدیا (شیخیه، سید علی محمد باب). <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1094.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1095.txt">حافظ شكن</a></body></html>نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
		که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
		که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همی میدهدت پند ولی
		وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
		صید آن شاهد مطبوع شمایل باشیشاعرا چند ببازی دل و بیدل باشی
		سعیت آنست که با لاف تو خوشدل باشی

توکه باعقل و خرد هیچ سر و کارت نیست
		چند گوئی که اگر زیرک و عاقل باشی

چه بگوئی چه نگوئی سخنت بی‌اثر است
		چون تو از راه هُدی غافل و جاهل باشی

زیرک آنست که با باده‌پرستان حافظ
		ننشیند و ننوشد تو که آکل(1) باشی

پند مزمار  و نی و چنگ تو را باشد بس
		سود از آن گیر بر آن سود تو قابل باشی

پند بی‌پرده تو را می‌دهد آیات و حدیث
		بس تو را باشد اگر مؤمن و عامل باشی

برقعی گوش تو باشد بحدیث و قرآن
		تا که از جمله بزرگان قبائل باشی
----------------