ز می پرست بجز نقش خود پرستی نیست
		چسان خراب کند نقش خود پرستیدن

ببول هر چه بشوئی نجس نجس‌تر شد
		که پاک می نکند باده خود پرستیدن

چرا بوعظ و بواعظ تو گشته‌ای بد بین
		تو ای که دیده نیالوده‌ای ببد دیدن

از این گذشته تو قولش بین مَبین قائل
		اگر مطابق دین بر تو باد بشنیدن

وفا کنی و ملامت کشیدنت لاف است
		چرا هر غزلی دم زنی ز لافیدن

طریقت تو بود باطل و گزاف و دروغ
		ز لاف و کذب و ز باطل سزاست رنجیدن

چو پیرمیکده هر عیب و بدعتش ‌مخفی است
		بگفت راه نجات من است پوشیدن

سزا است آنکه کنی عیب و بدعتش ظاهر
		که تا بدام نیندازد او ببافیدن

تو گِرد عارض خوبان مگرد و عشق مَورز
		هوا پرستیت این بس ز عشق ورزیدن

نه دست زهد فروشان ببوس و نی ساقی
		که بوس هر دو خطا گشته است و بوئیدن<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:949.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:950.txt">حافظ شكن</a></body></html>دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
		در کوی او گدائی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
		از دوستان جانی مشکل بود بریدن

گوئی برفت حافظ از یاد شاه یحیی
		یا رب بیادش آور درویش پروریدنسر ارادت ما و آستان حضرت اوست
		که هر چه بر سرما می‌رود ارادت اوست

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است
		فدای قد تو هر سروبن که بر لب جو است

نه این زمان دل حافظ در آتش طلب است
		که داغدار ازل همچو لالة خود رو استدانی که چیست عزت، از غیر حق بریدن
		دل بر خدا نهادن از شرک پا کشیدن

در جنب شاهی حق کفر است شاه یحیی
		دیگر مزن ازو دم دیدار او چه دیدن

بنگر بحد پستی کاندرش بود به
		در کوی او گدائی بر خسروی گزیدن

او خود گداست حافظ تو از گدا چه جوئی
		یا للعجب که کوری کور دیگر کشیدن

لاف و تملقش بین کز جان بریدن آسان
		وز جانی ستمگر مشکل طمع بریدن

مقصود ازین همه لاف تِذکار(1)  شاه باشد
		یعنی بیادش آور درویش پروریدن

درویش چیست جانا جز گمرهی و تشویش
		صوفی گری چه باشد جز خوردن و چریدن

این شعرهای دیوان کرده ذلیل ایران
		دیوان گمرهان را باید خطی کشیدن

تصنیف و شعر و آواز گشته نصیب ایران
		نی کاری و نه صنعت نی دانش و چغیدن

دانی که چیست غیرت یک انتقام خونین
		از اهل رقص و شعر و آواز سر بریدن

دانی‌که چیست حمق دانی‌ که کیست احمق
		شارب دراز کردن با صوفیان خزیدن

دانی‌که چیست‌ عرفان تصنیف ‌و شعر خواندن
		لافی ز خود سرودن یا لاف‌ها خریدن

دانی که چیست همت ترویج دین و دانش
		عرفان و وهم و اسرار با اهل قرآن دریدن

دانی که چیست دولت رفع یَد اجانب
		وز زیر بار کفار خود را برون کشیدن

دیگر مخوان اباطیل زشتش مکن تو تأویل
		فرصت شمار حق را از برقعی شنیدن
-----------------------------------------------------------------
1) تِذکار = تذکر دادن، یاد آوری نمودن.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:952.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:953.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
		چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن

در راه عشق وسوسة اهرمن بسی است
		پیش آی و دل بپیام سروش کن

تسبیح و خرقه لذت مستی نبخشدت
		همت در این عمل طلب از می فروش کن

بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
		خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن

سرمست در قبای زر افشان چو بگذری
		یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کنای نور چشم من سخنی در گوش کن
		در کسب علم و فضل برو سعی و هوش کن

تشویق اهرمن بره عاشقی بسی است
		نی گوش خود بدیوانه نه بر می فروش کن

تسبیح و زهد لذت هستی ببخشدت
		گوشی مده بشاعر و ترک سروش کن

آری سروش اهرمن و پیر این بود
		مستی طلب بلذتِ می ترک هوش کن

تسبیح حق که لذت روحی دهد تو را
		بگذار و رو بعشق و دگر باده نوش کن

خواهی اگر که لذت عشقی سفیه شو
		بار گناه مرشد خود را بدوش کن

جادوی پیر و اهرمن از عقل زائل است
		زینرو بجد شوند که رو ترک هوش کن

بر هوشمند سلسله ننهاده دست عشق
		بر دفع عشق برقعیا رو خروش کن<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:955.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:956.txt">حافظ شكن</a><a class="text" href="w:text:957.txt">ایضًا حافظ شکن</a></body></html>ز در در آ و شبستان ما منور کن
		هوای مجلس روحانیان معطر کن

حجاب دیدة ادراک شد شعاع جمال
		بیا و خرگة خورشید را منور کن

اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز
		پیالة بدهش گو دماغ را تر کن

بگو بخازن جنت که خاک این مجلس
		بتحفه بر سوی فردوس عود مجمر کن(1) 

پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان
		ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن
------------------------------------------------------------
1) در برخی از نسخه های دیوان حافظ این بیت اینگونه آمده است:
ز خاک مجلس ما ای نسیم باغ بهشت
ببر شمامه بفردوس و عود مجمر کنبیا و ترک خرافات بَهر داور کن
		ز علم و دین دل ایرانیان منوّر کن

مزخرفات چه گوئی برای یک پیری
		بیا و خرکة تزویر را در آذر کن

اگر که حق بتو امری کند خلاف مکن
		اوامرش بپذیر و دلت معطر کن

تر از لطائف دانش بود دماغ فهیم
		تو از تعفّن مَی ‌رو دماغرا تر کن

بگفت خازن جنت که خاک مجلس می
		ببر بدوزخ و در چشم شاعر خر کن

بهشت پاک سزاوار همچو خاک نبود
		بفرق مجلسیان پاش و گو که بر سر کن

بگو بحافظ عیاش مست پر تدلیس
		که جاهلان بتعیّش حریص کمتر کن

بجای حفظ آیات و سورة قرآن
		مگو بخلق که رو حفظ شعر ابتر کن

و گر که شعر بخواهی برو ز اشعاری
		که گفت برقعیت از خرد تو از بر کنبرخیز و دفع عشق ستمگر کن
		آواره‌اش ز کشور پیکر کن

عشق تو از هوی و هوس خیزد
		با عقل این هوی بدر از سر کن

عشق است خصم هوش و خردمندی
		با عقل دفع خصم بد اختر کن

دیوانگی است واله و شیدائی
		بد فتنه‌ایست عشق تو باور کن

گر عاقلی بتاز بر این دشمن
		خود را درین میانه مظفر کن

یک نکته‌ای بگویمت از قرآن
		دل را بنور عقل منور کن

دنیا و دین به پیروی عقل است
		نفرین بعشق قافیه پرور کن

این شعر و شاعری و هوس بازی
		با عزم و حزم از سر خود در کن

بیگانگان جنون تو را خواهند
		خود را بعقل و هوش معطر کن

دشمن فسون گر است و حیل انگیز
		با هوش باش و دفع فسون گر کن

ای جان من نجات اگر خواهی
		بر خیز خویشتن تو هنرور کن

ای برقعی بهوش وخرد پیوند
		گفتار عقل و هوش مکرر کن<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:959.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:960.txt">حافظ شكن</a></body></html>بفکن بر صف رندان نظری بهتر ازین(1) 
		بردر میکده میکن گذری بهتر ازین

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
		گفتم ای خواجة عاقل هنری بهتر ازین

دل بدان رود گرامی چکنم گر ندهم
		مادر دهر ندارد پسری بهتر ازین

کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین
		که در این باغ نبینی ثمری بهتر ازین
-----------------------------------------------------------
1) در نسخة دستنویس علامه برقعی این بیت چنین آمده است:
میفکن بر صف رندان نظری بهتر از این.
اما در برخی از نسخه ها (از جمله در دیوان حافظ با تصحیح محمد بهشتی) این بیت چنین آمده است: بفکن بر صف رندان نظری بهتر از این.
که بخاطر مطابقت با سیاق و سباق ما آنرا تصحیح نمودیم؛ اما علامه برقعی در حافظ شکن نیز بر اساس نسخة دست داشتة خویش ردیه نوشته است.سر ارادت صوفی بمرشد است ای دوست
		که هرچه بر سرش آی