0.txt">شعر یعنی چه و شاعر خوب کیست</a><a class="text" href="w:text:21.txt">چگونگی دیوان حافظ و زمان او </a><a class="text" href="w:text:22.txt">اعیان و امرائی در دیوان حافظ مدح شده</a><a class="text" href="w:text:23.txt">نظر مردم در حق دیوان حافظ </a><a class="text" href="w:text:24.txt">عرفان دینی و حقیقی اصطلاحات رکیک ندارد</a><a class="text" href="w:text:25.txt">کلمات امام باقر(ع) در کمالات انسانی</a><a class="text" href="w:text:26.txt">در نقصان عقول و احتیاج بشر در الهیات بتأیید انبیاء و وحی الهی</a><a class="text" href="w:text:27.txt">فلاسفه در طبیعیات خطا کردند در الهیات بطریق اولی خطا کارند</a><a class="folder" href="w:html:28.xml">حافظ شكن(ترتيب الفبا)</a><a class="text" href="w:text:1176.txt">پايان</a></body></html>شعر واژه‌ایست عربی بمعنی خیال و پندار است و شاعر یعنی خیالباف چنانچه متطقیین در تقسیم قضایا می‌گویند و اما شعری یتألف من الخیلات یعنی قضایای شعری آنست که مرکب از خیالیات باشد، و اما شاعر خوب کسی است که خیالات و افکار او در اطراف حقائق دور زند. و جملات را در ترغیب بعقل و دانش و دیانت و عفت و غیرت و استقلال و صنعت مصرف کند، و سمت او پست نباشد و ترویج از افطار باطله و هوس‌بازی نکند و مدح و تملق را پیشة خود نسازد و مانند شعراء معروف ایران نباشد. عاشقی را که چنین بادة شبگیر دهند
		کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر درد کشان خورده مگیر
		که ندادند بما تحفه جز این روز الَست

آنچه او ریخت به پیمانة ما نوشیدیم
		اگر از خمر بهشت و اگر از بادة مست

خندة جام می و زلف گره گر نگار
		ای بسا توبه که چون توبة حافظ بشکستباز شاعر بر زبان آمده آندیو پرست
		بی‌حیا گشته و بی‌عار و کند خود را پست

عاشقی را بنموده است شعار و صنعت
		کافر عشق شده فاسق و هم باده پرست

زده او طعن بزاهد که برو خورده مگیر
		که ندادند بما تحفه جز این روز الست

تحفة روز الست تو اگر جام می است
		هیچ کس خورده نگیرد بتو ای شاعر مست

لیک این تهمت جبر است نه از حکمت عدل
		مذهب عدل بروز ازل افعال بنست

او کجا ریخت به پیمانه تو خود ریخته‌ای
		او دهد خمر بهشتی که نه مستی ز ویَست

آنکه انگور بر آورد زر ز باده بساخت
		آنکه آن کرد همان هم بشود هرزة پست

مثلی داد مت و فهم کن و پند بگیر
		گر تو را فهم بسر هست همین قدر بس است<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:203.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:204.txt">حافظ شكن</a></body></html>در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست
		هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

آنجا که کار صومعه را جلوه می‌دهند
		ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

عاشق که شد یار بحالش نظر نکرد
		ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست

فریاد حافظ این همه آخر بهرزه نیست
		هم قصة غریب و حدیثی عجیب هستدر شعر تو خوش آمد اهل صلیب هست
		ترویج هر ستمگر و هر نا نجیب هست

اهل صلیب شعر تو را نشر می‌دهند
		بهر سیاستی است نه امر ادیب هست

اشعار تو رواج خرافات می‌دهد
		دامی است بهر صید نه امر غریب هست

در شرک خانقاه و خرابات فرق نیست
		هر جا که هست پرتو یک نا نجیب هست

حقرا که زلف و رخ نبود خط و خال نیست
		قصد تو از حبیب بپیر مهیب هست

آنجا شراب و رقص و غنا هست بلکه هم
		ناقوس دیر راهب و نام صلیب هست

گر حق بود حبیب تو بگذر از این همه
		در مسجدان درای که نام حبیب هست

طالب که شد بحق که بحالش نظر نکرد
		طالب کم است ورنه خدایش مجیب هست

زینهار نشنوی تو خرافات صوفیان
		کانجا مریض بیحد و یک ناطبیب هست

فریاد شاعران همه جز لاف و هرزه نیست
		نی قصة غریب نه امری عجیب هست

امر غریب عشق به پیر است و ذکر پیر
		رقص و غنا و نغمه و صدها فریب هست

آنجا که تار و زمزمة خانقاه شد
		پیرش مجوس یا که ز گبرش نصیب هست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:206.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:207.txt">حافظ شكن</a></body></html>حسنت باتفاق ملاحت جهان گرفت
		آری باتفاق جهان می‌توان گرفت

زاین آتش نهفته که در سینة من است
		خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت

حافظ چه آب لطف ز نظم تو میچکد
		حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفتعقلت باتفاق دیانت جنان گرفت
		آری باتفاق جنان می‌توان گرفت

هر کس که علم را بعمل در میان گرفت
		مقصود خویش در بر و آغوش جان گرفت

هر عاقلی که برگ گل و نسترن بدید
		حمد خدا و شکر ورا بر زبان گرفت

در برگ گل ز قدرت بیچون نشانه‌ایست
		هر کس بدید ترک می ارغوان گرفت

آن‌کس که گل بچشم بصیرت بشاخه دید
		ترک هوا نمود و ز ایمان نشان گرفت

اما هوا پرست که دنبال نفس شد
		دائم نظر بحسن رخ این و آن گرفت

گفتار خود ز حسن و ملاحت تمام کرد
		دین را بداد و عشق رخ دلبران گرفت

از شعله‌های عشق بدیوان لاف او
		خورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت

بنگر بلاف حافظ و این شعر پر جزاف
		و آن احمقی نگر که وی از عارفان گرفت

عرفان اگر که این بود ای آفرین بر او
		کز عارفان کنار و بصد آشیان گرفت

حافظ چو لاف و کذب ز نظم تو ظاهر است
		نقاد علم نکته تواند بر آن گرفت

عرفان صوفیان جز از این نیست برقعی
		کفر و گزاف و وهم خود از ناکسان گرفت<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:209.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:210.txt">حافظ شكن</a></body></html>ساقی بیا که یار ز رخ پرده بر گرفت
		کار چراغ خلوتیان باز در گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
		وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
		عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت

حافظ تو این سخن ز که آموختی که یار
		تعویذ کرد شعر تو را و بزر گرفتچنانچه از دیوان حافظ پیدا و آشکار است خود حافظ مردی بوده فاضل و دانشمند و در فن شعر و سجع و قافیه و زیباگوئی استاد بوده اما این استادی را در زینت دادن شهوات و موهومات و بدگوئی بمقدسات دینی معروف کرده، ما بشخص حافظ کاری نداریم بلکه بدیوان او نظر داریم دیوان او مجموعه‌ایست از عقائد جریة و اشاعرة قدیم و بی‌بندوباری و عشق و عاشقی و می‌خواری و مدح و تملق از درباریان و ستمگران و تحقر و تمسخر بقیامت و جنت کوثر و بدگوی بعضی و زهد و علم و دیانت و فکر و نظر و مملو است از خط و خال و قر و غمزة دلبر و یک شعر در ترویج عقل و غیرت و صنعت و نی ندارد کسانی که بهو و جنجال دلباخته شعر او شده باشد و مدعای ما را باور نکند یا بگوید ما کلمات او را نمی‌فهمیم کاری نداریم روی سخن با کسی است که استقلال فکری دارد و خود را نباخته و متأمل و تفکر خاص و فارسی را میفهمد مدعای ما این است که دیوان حافظ برای جامعه مضر است و موجب بی‌بندوباری و عقب‌ماندگی و ابزار دست اجانب و دشمنان استقلال است ما می‌گوئیم دیوان حافظ را بدون عصبیت و طرفداری بررسی کنید و تقلید و جنجال را کنار گذارید و با دقت دیوان حافظ شکن را نیز به بینید تا صدق گفتار ما روشن شود. اما زمان حافظ چنانچه محلی اتفاق تواریخ بوده و از خود دیوان او نیز استفاده می‌شود مردم ایران از عالم و جاهل خصوصاً اهل شر از عموماً صوفی مسلک و بیشتر صوفی خانقانی. 
بودند که حفظ ظاهر می‌کردند و تا اندازه‌ای بفسق و فجور علنی حاضر نبودند و در همان زمان عدة زیادی از صوفیان خراباتی بودند که از فسق و فسجو