tml><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:266.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:267.txt">حافظ شكن</a></body></html>اگر بمذهب تو خون عاشق است مباح
		صلاح ما همه آنست کان تو راست صلاح

صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
		ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاحبمذهب عرفا هر چه هست گشته مباح
		چو مزد کند پی هر چه کیف و لذت و راح(1) 

برای سیل خرافات و کفر و لاف و گزاف
		بنام عارف و صوفی شدند چون ملاح

خدا و دین و خرد را گرفته‌ اند بطعن
		برای مسخره گویند فالقُ الاِصباح(2) 

ببین بحافظ صوفی که خود چنین گوید
		ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح

صلاح و توبه و تقوی نجوید از تو کسی
		که در طریقت صوفی کسی نجست اصلاح

ولی تو رندی و عاشق ز بهر شیادی
		مدام ورد زبان داری و کنی الحاح(3) 

مگو ز مذهب عشاق برقعی سخن
		چرا که مذهب عشاق نیست غیر مباح
-----------------------------------------------------------------
1) راح = راحت (استراحت).
2) فالقُ الاِصباح = بیرون آورنده ی صبح، اشاره به آیت: 96 سوره ی مبارکة انعام می باشد.
3) الحاح = پافشاری و تأکید.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:269.xml">77</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:270.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:271.txt">حافظ شكن</a></body></html>بفکر و عقل خود مغرور گشتند
		زوحی و دین حق مستور گشتند

بیاوردند افکار تباهی
		رها کردند گفتار الهی

برو جانا تو اسفارش رها کن
		قلمبه با فیش حمل خطا کن

خطایش در طبیعیات ظاهر
		کجا شد بر الهیات قادر

طبیعیات چون کشف بشر شد
		مقال فیلسوفانه هدر شد

کسی کاو در طبیعیات عاجز
		نباشد بر الهیات فائز

هزاران سال از حکمت بلافید
		بشد امروز باطل هر چه بافید

الهیات کی حصر بشر شد
		بجز با وحی حق کی با خبر شد

جواهر وحی از وحیش بصیرند
		برای عقل انسان دستگیرند

و در این ره انبیاء چون سار بانند
		دلیل و راهنمای کاروانند

هر آن کس دور شد از وحی و قرآن
		بشد گمراه اندر هر بیابان

همه گفت تو باشد فلسفانه
		نگفتی از خداوند یگانه

کجا گفت تو شد برهان عرشی
		گرفتی و هم راز از دیو فرشی

زد می گفت رسولان را بدیوار
		خدایا زمین معما پرده‌بردار

شد رأیش حکیمانه در این بار
		ز کیدش ای خدا ملت نگهدار

برو ای برقعی بر دین حق باش
		رها کن باف و با رب الفلق باش

شعبان 1371 قمری	سید ابوالفضل علامه برقعیدل من در هوای روی فرخ
		بود آشفته همچون موی فرخ

بده ساقی شراب ارغوانی
		بیاد نرگس جادوی فرخ

اگر میل دل هر کس بجائی است
		بود میل دل من سوی فرخ

غلام همت آنم که باشد
		چو حافظ چاکر هندوی فرخبود عرفان حافظ روی فرخ
		دلش آشفته شد چون موی فرخ

سر و کاری بعقل و دین ندارد
		چو بر خوردار شد از روی فرخ

نمی‌دانم مریدانش چه تأویل
		کنند از نرگس جادوی فرخ

ندارد عفت و ایمان که لرزد
		اگر بیند قد دلجوی فرخ

مخوان دیگر از این دیوان باطل
		که همراز است و همزانوی فرخ

بقوم لوط حافظ اقتدا کرد
		بود میل دل او سوی فرخ

دوصد لعنت ز حق شد شامل آن
		کسی کو دمزند از بوی فرخ

نباشد اهل عرفان و حقیقت
		کسی شده بنده و هندوی فرخ

برو ای برقعی هشیار میباش
		رها کن شاعرا ابروی فرخ<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:273.xml">78 الي 90</a><a class="folder" href="w:html:313.xml">91 الي 103</a><a class="folder" href="w:html:353.xml">104 الي 116</a><a class="folder" href="w:html:393.xml">117 الي 129</a><a class="folder" href="w:html:433.xml">130 الي 142</a><a class="folder" href="w:html:473.xml">143 الي 155</a><a class="folder" href="w:html:514.xml">156 الي 168</a><a class="folder" href="w:html:554.xml">169 الي 181</a><a class="folder" href="w:html:594.xml">182 الي 192</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:274.xml">78</a><a class="folder" href="w:html:277.xml">79</a><a class="folder" href="w:html:280.xml">80</a><a class="folder" href="w:html:283.xml">81</a><a class="folder" href="w:html:286.xml">82</a><a class="folder" href="w:html:289.xml">83</a><a class="folder" href="w:html:292.xml">84</a><a class="folder" href="w:html:295.xml">85</a><a class="folder" href="w:html:298.xml">86</a><a class="folder" href="w:html:301.xml">87</a><a class="folder" href="w:html:304.xml">88</a><a class="folder" href="w:html:307.xml">89</a><a class="folder" href="w:html:310.xml">90</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:275.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:276.txt">حافظ شكن</a></body></html>بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
		هلال عید بدور قدح اشارت کرد

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
		که خاک میکدة عشق را زیارت کرد

بهای بادة چون لعل چیست جواهر عقل
		بیا که سود کسی کرد کاین تجارت کرد

فغان که نرگس مخمور شیخ شهر امروز
		نظر بدرد کشان از سر حقارت کرد

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
		اگر چه صنعت بسیار در عبارت کردبرو که مستی تو هر چه بود غارت کرد
		هوای نفس تو بیعفتی اشارت کرد

ثواب عید ببرد و ثواب روزه و حج
		نمود حبط و ز می هر چه بود غارت کرد

بباد داد همه طاعت و عبادت خود
		کسی که میکدة عشق را زیارت کرد

هر آنکه جوهر عقلش فروخت بر باده
		سفیه بود و ازین بیع بس خسارت کرد

مقام اصلی هر ناکسی خراباتست
		هزار لعن بر آن کس در آن تجارت کرد

مقام بندة حق گوشة مساجد و بس
		خداش خیر دهد آنکه این عمارت کرد

کسی که قبلة او ابروان پیران شد
		بجام باده و می اولاً طهارت کرد

مشو ز دیده تو مشرک ازین نظر بازی
		که دیده راه بدل و ز هوا امارت کرد

فغان که دیدة مخمور صوفی و عارف
		بشیخ شهر نظر از سر حقارت کرد

حدیث عقل ز قرآن شنو نه از حافظ
		اگر چه خدعه بسیار در عبارت کرد

اگر که عشق به پیر است رو ز حافظ گیر
		که هیچ کس نه چه او در ضرر مهارت کرد

و گر که حب بحق است رو ز قرآن گیر
		که حافظ از ره کینه بحق جسارت کرد

حدیث عشق ز حیدر رسید رو بر خوان
		بخطبة صد و هشتش بآن اشارت کرد

بگفت آن مرضی باشد از هوا و هوس
		که عقل پاره کند چون هوا شرارت کرد

حدیث عقلی شنو برقعی ز پیغمبر
		پذیر گفتة او چون ز حق سفارت کرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:278.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:279.txt">حافظ شكن</a></body></html>دست در حلقة آن زلف دوتا نتوان کرد
		تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد

سرو بالای من آنگه که در آید بسماع
		چه محل جامة جان را که قبا نتوان کرد

مشکل عشق نه در حوصلة دانش ما است
		حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

بجز ابروی تو محراب دل حافظ کیست
		طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرددست در دین خدا چون عرفا نتوان کرد
		طاعت غیر خدا چون شعرا نتوان کرد

آنچه سعی است من اندر طلب حق کردم
		آنقدر هست که اسلام رها نتوان کرد

شاعرا لعن خدا هست بر الفاظ رکیک
		روز و شب عربده با دین بجفا نتوان کرد

حقه وخدعه و تزویر شما ای عرفا
		تا بحدیست که احصا بخدا نتوان کرد

فکر و گفتار شما آنقدر آلوده شده
		دفع آن با سخن و پند و دعا نتوان کرد

توکه محراب دلت ابروی‌ آن بی‌سروپا است
		بجز از طاعت وی از چه خطا نتوان کرد

یار در مذهب صوفی است همان پیر خسان
		نسبت یار بهر بی‌سر و پا نتوان کرد

چونکه حق را نبود زلف دوتا یا خط ‌و خال
		هر که این گفت ز عباد خدا نتوان کرد

عشق ‌چون شدّتی از نفس و هوا و هوس ‌است
		حل آن را بکف نفس و هوا نتوان کرد

تا زمانی که بود ابروی یارت قبله
		حافظا ذکر تو در مذهب ما نتوان کرد

برقعی باز نمودی شعرا را رسوا
		گرچه خود را اطراف بی‌سر و پ