 رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
		نسبت مکن بغیر که اینها خدا کند

جان رفت در سر می ‌و حافظ ز عشق سوخت
		عیسی دمی کجا است که احیای ما کندگر می فروش حاجت رندان روا کند
		ابلیس را اطاعت و از خود رضا کند

آنرا که درد غیرت و آئین بسر بود
		با دفع پیر و ریختن می‌ دوا کند

مطرب مزن بپرده که غیرت ربوده شد
		وان کس که این ترانه سراید خطا کند

ساقی بریز جام و مده باده تا هوس
		جنبش نیاورد که هوا برمَلا کند

حقا که نعمت خدای بیاید ز هر طرف
		گر بنده حفظ عقل و امانت وفا کند

هر رنج و نکبتی که بود از بشر بود
		نسبت مده بجبر کی اینها خدا کند(1) 

در ملتی که عقل و دیانت قوی بود
		هر شاعر جهول فضولی چرا کند

حافظ بباخت عقل و دیانت بجام می
		ای برقعی بنال که شاعر چها کند
-------------------------------------------------------
1) همانگونه که علامه برقعی رحمه الله در مقدمه ی حافظ شکن نگاشته است: ... دیوان او (حافظ) مجموعه ایست از عقاید جبریه و اشاعره ی قدیم ... . و علامه برقعی سعی دارد ضمن اشعار خود این عقاید را نیز نقد و رد نماید.ألا یا أیها الیاغی مخوان دیوان باطل‌ها
		حقائق را بیان بنما ذر الکأسَ واهمِلها

بنام عشق ای شاعر مزن حقه مکن خدعه
		که‌ عشق‌ حق ‌محال‌ و عشق ‌مَی ‌زیبد بخوشگل‌ها

تو با تأیید یزدانی بتوفیقات ربانی
		زعقل و دین بجو همت بحق کن دفع باطل‌ها

ز دیوان‌های عاشق‌ها سبک مغزان جاهل‌ها
		ز لاف و باف شاعرها چه خون افتاده در دلها

درین امواج ناپاکی در این افواج بی باکی
		نمی‌جویند حال ما خردمندان ساحل‌ها

الا ای شاعر مسکین می و باده کند ننگین
		سبکبارا مشو سنگین که میافتی بمشکل‌ها

مشو ننگین ز می رنگین بقول حافظ ‌و پیرش
		که پیران مغ و صوفی شدندی رهزن دلها

خُذ الفرصه دع الغصه مرو دنبال خودکامی
		که‌ خودکامی‌ است ‌بدنامی‌ دع ‌النفس‌ وجاملها

مخوان ‌ای برقعی ‌دیوان که جمع دیو باشد آن
		وگر خوانی ‌جوابش ‌دان وبالأحسن ‌فجادلها<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:321.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:322.txt">حافظ شكن</a></body></html>دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
		پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند
		عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
		باطن در این خیال که اکسیر می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فریب
		تا خود درون پرده چه تصویر می‌کنند

می‌ خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
		چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند	دانم که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند
		هر یک بضاربش اشارة تحذیر می‌کنند

گویند مطربا به پشیمانیت نگر
		هان سوء عاقبت شکنجه و زنجیر می‌کنند

حق بر زبان خصم شود عاقبت روان
		گواهی حق گرفته و تکفیر می‌کنند

اقرار صوفیان نگر از حال چنگ و عود
		پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند

گر باده باده نیست چه حاجت باختفا است
		تعزیر را ببادة تخمیر می‌کنند

چون باده باده‌ایست مناسب بچنگ و عود
		پس چنگ عود او اشاره بتحذیر می‌کنند

ما کوس لهو و رونق خمار می‌بریم
		بنگر که زشت را بچه تعبیر می‌کنند

ور باده را طریق تصوف بود مراد
		چون نیست حق بخفیه گلوگیر می‌کنند

این عشق و عاشقی است سزاوار ذم و عیب
		گو عیب بر جوان و یا پیر می‌کنند

پیران که منع فاش کنند ار رموز دام
		مکر و سیاستی است که تدبیر می‌کنند

گر دام مختفی نبود کی شود شکار
		کی بی‌خانه مثل تو تسخیر می‌کنند

جز قلب تار تیره نشد حاصلت هنوز
		باطن در این خیال که اکسیر می‌کنند

گر صد هزار سال روی باز تیره‌ای
		حاشا که ذره‌ای ز تو تغییر می‌کنند

تو از برون در شده مغرور صد فریب
		دل باختگان شعر تو تقصیر می‌کنند

حافظ تو می بخور که گر نیک بنگری
		پیران صوفیان همه تزویر می‌کنند

آن شیخ و مفتئی که بتزویر دیدیش
		از عشق دمز نند و ره پیر می‌کنند
ای برقعی بکوش که این غافلان مست
		پندار خود حواله بتقدیر می‌کنند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:324.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:325.txt">حافظ شكن</a></body></html>غلام نرگس مست تو تاجدارانند
		خراب باده و لعل تو هوشیارانند

بیا بمیکده و چهره ارغوانی کن
		مرو بصومعه کانجا سیاهکارانند

نصیب ما است بهشت ای خدا شناس برو
		که مستحق کرامت گناهکارانندروندگان راه خدا جمله هوشیارانند
		خورندگان نعیمش که بی‌شمارانند

غلام نرگس مستند تابعان هوا
		خراب باده و می قوم شرمسارانند

چه بستگان کمند نگار بسیارند
		همه هوا پرست و زیانکار می گسارانند

غزل سرائی و بافندگی این شعرا
		برای درهم و دینار شهسوارانند

خلاص شاعر از آن زلف تابدار مباد
		که مبتلا بسیاهی سیاهکارانند

ببین غرور ز شاعر مگو که عرفانست
		خداشناس و خدا ترس سوگوارانند

کند تمسخر و گوید نصیب ما است بهشت
		بلی سزا بحماقت گناهکارانند

نصیب تُست جهنم برو مشو مغرور
		که مستحق عذاب آن گنه شعارانند

مرو بمیکده تا چهره‌ات سفید شود
		مشو بصومعه کانجا خرابکارانند

بیا بمکتب ما برقعی که در اینجا
		ز اهل دانش و بینش دو صد هزارانند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:327.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:328.txt">حافظ شكن</a></body></html>از نظر بازی ما بیخبران حیرانند
		من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطة پرگار وجودند ولی
		عشق داند که در این دائره سرگردانند

گر شوند آگه از اندیشة ما مغبچه‌گان
		بعد از این خرقة صوفی بگرد نستانند

جلوه گاه رخ او دیدة من تنها نیست
		ماه خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
		ما همه بنده و این قوم خداوندانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک
		دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خواننداز نظر بازیت آگاه خردمندانند
		و لذا عارف و صوفی همه مشرک خوانند

این نظر گر که بود صورت حق را منظور
		صورتی نیست خدا را که ورا حق دانند

ور بود صورت پیران و یا مغبچه‌گان
		همه دانند که منظور شما غلمانند 

عاقلان نقطة پر کار وجودند بلی
		عاشقان مست و در این دائره سرگردانند

خاک بر فرق تو و عشق تو و مغبچه‌گان
		تو خودت بنده شدی باز تو را نستانند

کی خدا کرده تو را بندة این مغبچه‌گان
		احمقانند تو را گر که مسلمان دانند

چون که تو با لب افسانه گران بستی عهد
		تو شدی بنده و آن قوم خداوندانند

آری آری که تصوف بجز این راهش نیست
		پیر ربّست و مریدان همگی عبدانند

نیست در پیر و مریدش بجز از لاف زنی
		لاجرم جمله همه مستحق حرمانند

حافظ ار گفتة زاهد نکند فهم چه باک
		شاعران زهد نفهمند که از عرفانند

تو که از رندی خود دست ز قرآن شستی
		شاعری پیشه نمودی که خرت رندانند

لاجرم دیو شدی گر نبُدی از اول
		دشمن پیرو قرآن همة دیوانند

برقعی خدعه همین است که دیوی گوید
		دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:330.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:331.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:34.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:35.txt">حافظ شكن</a></body></html>نقدها را بود آیا که عیاری گیرند
		تا همه صومعه داران پی ‌کا