ی گیرند

مصلحت دید من آنست که یاران همه کار
		بگذارند و خم طرة یاری گیرند

یا رب این بچة ترکان چه دلیرند بخون
		که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند

رقص بر شعر تر و نالة نی خوش باشد
		خاصه رقصی که در او دست نگاری گیرندشهر دل را بود آیا که حصاری گیرند
		تا که دزدان ده از ما بکناری گیرند

کاش میبود بایران خرد و صنعت و کار
		تا همه شاعر بیکار بکاری گیرند

مصلحت دید من آنست که ‌یاران همه رنگ
		بگذارند و بیک رنگ قراری ‌گیرند

رنگ‌هائی که همه ساخته از بهر فریب
		بگذارند و همه صبغة باری(1)  گیرند

مصلحت دید تو ای حافظ شاعر اینست
		که همه شعر تو را نقش و نگاری گیرند

ره رقص و ره نی خلق خدا آموزی
		بی خرد گشته بمیمون سر و کاری گیرند

رقص بر شعر تر و نالة نی فسق بود
		خاصه رقصی که در آن دست نگاری گیرند

رقص با دست نگار و بچه ترکان مغان
		همچو آن رقص که با فاجره یاری گیرند

خوش بود پرچم اسلام بجنبش آید
		تا که امثال تو را بر سر داری گیرند

مصلحت باشد اگر زشتی اشعار چه تو
		محو سازند و از این قوم دماری گیرند

برقعی این شعرا فاسق فاجر بودند
		سعی ایشان همه آن بود عیاری گیرند
------------------------------------------------------------
1) صبغة باری = رنگ الهی، اشاره به آیة کریمه: ﴿صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ﴾  (البقرة: 138) می باشد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:333.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:334.txt">حافظ شكن</a></body></html>گفتم کیم دهان و لبت کامران کنند
		گفتا بچشم هر چه تو گوئی چنان کنند

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
		گفتا بکوی عشق هم این و هم آن کنند

گفتم شراب و خرقه نه آئین مذهب است
		گفت این عمل بمذهب پیر مغان کنند

گفتم که خواجه کی بسر حجله می‌ر‌ود
		گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند

گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
		گفت این دعا ملائک هفت آسمان کنندگفتم چرا دهان و لبت کامران کنند
		گفتا ز پیروی هوا این چنان کنند

گفتم که عارفی صمدش با صنم یکیست
		گفتا که سجده بر صنم صوفیان کنند

گفتم ز دین گذشت و ره عشق پیشه کرد
		گفتا گر این نمود وی از عارفان کنند

گفتم که عارفان بِچه دین و بچه مذهبند
		گفتا که دین بمذهب پیر مغان کنند

آن مذهبی که باده و لهو اندر آن حلال
		این پیروان نفس ورا حرز جان کنند

حافظ دعای دولت دیوان نه بس تو راست
		شیطان می‌فروش و همه می‌خواران کنند

ای برقعی فرشته هفت آسمان چه تو
		هم لعن می فروش و همه یاوران کنند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:336.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:337.txt">حافظ شكن</a></body></html>هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
		و آنکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
		شکر ایزد که نه در پردة پندار بماند

صوفیان و استدند از گرومی همه رخت
		خرقة ما است که در خانة خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
		قصة ما است که در هر سر بازار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می‌پوشید
		خرقه رهنِ مَی و مطرب شد و زنار بماند

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
		یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

در جمال تو چنان صورت چین حیران شد
		که حدیثش همه جا بر در و دیوار بماندهر که شد محرم دل شاعر بیکار بماند
		گشت صوفی و باوهام گرفتار بماند

من که ز اوهام ورا عیب کنم حق دارم
		شکر ایزد که ازو مدرک پندار بماند

صوفیان دلق گدائی و ریا دور کنید
		دلق حافظ بنگر خانه خمار بماند

هر که شد عاشق بیدین بجهان رسوا شد
		قصة اوست که در هر سر بازار بماند

دلق صوفی که در آن خدعه و تزویر بود
		عاقبت در گرو باده و زنار بماند

دل صوفی که بود عاشق پیر و مرشد
		جاودان بیهش و بیچاره گرفتار بماند

از صدای سخن عشق بود هر حیله
		مرضی است کز آن نکبت سرشار بماند

لافرا بین تو ز حافظ که کند صورت چین
		مست و حیران شهان و در و دیوار بماند

حافظ چند ببافی ز قد و زلف و جمال
		برقعی خدعة او دید و دل افکار بماند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:339.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:340.txt">حافظ شكن</a></body></html>آنان که خاک را بنظر کیمیا کنند
		آیا بود که گوشة چشمی بما کنند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
		باشد که از خزانة غیبم دوا کنند

چون حسن عاقبت نه برندی و زاهدیست
		آن که به کار خود بعنایت رها کنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
		بهتر ز طاعتی که بروی و ریا کنند

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
		صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند

پنهان ز حاسدان بخودم خوان که منعمان
		خیر نهان برای رضای خدا کنند

حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود
		شاهان کم التفات بحال گدا کنندای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما
		آبروی خوبی از چاه زنخدان شما

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده
		باز گردد یا بر آید چیست فرمان شما

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر
		زانکه زد بردیده آبی روی رخشان شما

عمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جم
		گر چه جام ما نشد پر می بدوران شما

دور دار ازخاک ‌و خون دامن چو بر ما بگذری
		کاندرین ره کشته بسیارند قربان شما

ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو
		کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما

گرچه دوریم از بساط قرب همت دور نیست
		بندة شاه شمائیم و ثناخوان شما

ای شهشاه بلند اختر خدا را همتی
		تا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شماآنان که خاکرا ز نظر کیمیا کنند
		حاشا اگر که گوشة چشمی تو را کنند

آنان که کیمیای خرد تیره می‌کنند
		حقا نظر مدام بسوی شما کنند

حق را که صورتی نبود بهر عاشقان
		آنان حکایتی بتصور چرا کنند

دردت نهفته به ز طبیبان حق پرست
		باشد که از خزانة شیطان دوا کنند

چون حسن عاقبت بزهد بود نی بشاعری
		نتوان بدون آن بعنایت رها کنند

چون معرفت نبود دم از عشق می‌زنند
		خود را فریب داده و هم ادعا ‌کنند

می را مکن حلال که کفر است و کفر تو
		بدتر ز طاعتی که ز روی و ریا کنند

تا کی دل خراب بصاحبدلان دهی
		صاحب دلی نباشد و خود اشتها کنند

حافظ تو بهر وصل شهان جد و جهد کن
		هر چند کم نظاره بحال گدا کنند

ای برقعی تحسّر شاعر بوصل شاه
		بنگر بعشق سیم و زر این دادها کنند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:342.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:343.txt">حافظ شكن</a></body></html>حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند
		قاصدی کو که فرستم بتو پیغامی چند

چون می از خم‌ بسبو رفت ‌و گل ‌افکند ‌نقاب
		فرصت عیش نگهدار و بزن جامی چند

عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی
		نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شما است
		چشم انعام مدارید ز انعامی چند

حافظ از تاب(1) رخ مهر فروغ تو بسوخت
		کامکارا نظری کن سوی ناکامی چند
---------------------------------------------------------
1) در نسخه ی دستنویس علامه برقعی عوض واژه ی «تاب» کلمه ی «شوق» آمده است، اما در نسخه ی دیوان حافظ به تصحیح محمد بهشتی تاب آمده که ما آن را برگزیدیم. قابل یاد آوری است که اختلافات اینگونه در بین نسخه های موجود از دیوان حافظ امر عادی می باشد و در اینجا بطور نمونه آنرا تذکر دادیم.شاعرا صرف شد از عمر تو ایامی چند
		گوش