رستاد

مدحش که رسد دست شه عقل رمیده
		او نیز زر و سیم چه دامی بفرستاد

دانست که گر زر ندهد مدح نگوید
		از سیم و زرش دانه و دامی بفرستاد

فریاد از آن شاه و وزیری که بزودی
		از بهر دو لافی دو سه جامی بفرستاد

هر قدر که شاعر ز مقامات زند لاف
		او بیشتر انعام بگیرد ز مقامی بفرستاد

شاعر بثنا خوانی خود خاتمه می‌ده
		چون شاه پیامی بغلامی بفرستاد

ای برقعی از علم و ادب گوی نه از مدح
		دانی بکجا مدح لئامی بفرستاد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:422.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:423.txt">حافظ شكن</a></body></html>شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد
		زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
		از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

قدح بشرط ادب گیر ز آنکه ترکیبش
		ز کاسة سر جمشید و بهمن است و قباد

که آگه است که کاوس و کی کجا رفتند
		که واقفست که چون رفت تخت جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز می‌بینم
		که لاله می‌دمد از خون دیدة فرهاد

مگر که لاله ندانست بی‌وفائی دهر
		که تابزاد و بشد جام می ز کف ننهاد

بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
		مگر رسیم بگنجی درین خراب آباد

نمی‌دهند اجازت مرا بسیر و سفر
		نسیم خاک مصلی و آب رکناباد

رسید در غم عشقش بحافظ آنچه رسید
		که چشم زخم مانه بجان او مرسادشراب و عشق خسان چیست کار بی‌بنیاد
		مرو بدوزخ و زندان که هر چه باداباد

مخور تو گول ز شاعر ز جهل و نادانی ات
		که بیخبر ز خطر می‌کند ز خود بنیاد

نه انقلاب زمانه فسانه شد شاعر
		فسانه گفت تو باشد برو مکن فریاد

هر آن دیار که از ظلم و جور شد غوغا
		بانقلاب بزن ریشه را و دِه بر باد

می تو گر که ز عرفان بُدی بند قدحش
		چه کاسه سر جمشید مشرک و چه قباد

هرآن قدح که ز می شد نجس بشوی آن را
		مگیر با ادب آن را بدست خود ای داد

تو کفر بنگر و انکار شاعری که بگفت
		که آگهست که کاووس و کی کجا است معاد

بخوان کتاب خدا شاعرا مشو کافر
		بقول حق بود آتش بر ایشان مرصاد(1) 

نموده شاعر می‌خوار لاله را می‌خوار
		که تابزاد و بشد لاله جام می ننهاد

دروغ را بنگر از کجا است تا بکجا
		قیاس گیر بر این گفته‌های بی‌فرساد

ز می خراب مشو بر خیال گنج نهان
		که گنج عقل بهَر گنج می‌کند ارشاد

تعلق تو بشیراز و آب رکناباد
		ببرده است ز تو اعتقاد بر میعاد

بترس از مرض عشق و کن رها مستی
		بخوان کتاب خدا ربک لبالمرصاد(2) 
-------------------------------------------------------------------
1) مرصاد = کمینگاه، یعنی آتش دوزخ آنها را احاطه کرده است.
2) اشاره به آیه ی قرآنی ﴿إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ﴾  (فجر: 14) می باشد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:425.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:426.txt">حافظ شكن</a></body></html>عکس روی تو چو در آئینه جام افتاد
		صوفی از خندة می در طمع خام افتاد

این همه عکس می و نقش‌نگاری که نمود
		یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
		کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

من ز مسجد بخرابات نه بخود افتادم
		اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد

چکند گر پی دوران نرود چون پرگار
		هر که در دائرة گردش ایام افتاد

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
		کانکه شد کشتة او نیک سرانجام افتاد

در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
		آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی
		زین میان حافظ دل سوخته بد نام افتادعکس ابلیس چو در آینة جام افتاد
		صوفی از جهل در آئینة اوهام افتاد

پیر را چون طمع سروری و شاهی بود
		لقب شاهی او از طمع خام افتاد

این همه عکس رخ پیر که صوفی بگرفت
		یکی از خدعة شرکست بانعام افتاد

غیرت و عشق کجا عشق ندارد غیرت
		عاشقی شیوة بی‌غیرت بد نام افتاد

گر تو را غیرت دین بود رخ پیر چه بود
		کار تو با رخ دیوان و لب جام افتاد

تو ز مسجد بخرابات بخود رو کردی
		اینت از بد عملی نز  ازل ایخام افتاد

چکند آنکه ز عقل و خردش دور کرد
		تهمت شر خودش گردن ایام افتاد

عارفا گردش ایام ندارد تقصیر
		بین بآیات خدا سود و اکرام افتاد

زیر مهمیز شد و پیر مرو رقص کنان
		آنکه رقصید چو دیوانه سرانجام افتاد

صوفیان جمله سفیهند بنزد عقلا
		حافظا طشت تو تنها نه که از بام افتاد

تا بکی برقعی از زلف و زنخ می‌گویند
		آه این زلف کج و چاه زنخ دام افتاد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:428.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:429.txt">حافظ شكن</a></body></html>بحسن خلق و وفا کس بیار ما نرسد
		تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان بجلوه آمده‌اند
		کسی بحسن و ملاحت بیار ما نرسد

هزار نقد ببازار کائنات آرند
		یکی به سکة صاحب عیار ما نرسد

چنان بزی که اگر خاک ره ‌شوی کس را
		غبار خاطری از رهگذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصة او
		بسمع پادشه کامیار ما نرسدکسی بیاری ما در دیار ما نرسد
		نه یار بلکه امیری بکار ما نرسد

اگر چه مدح و تملق ز شاعر است ولی
		کسی بشاعر و شعر دیار ما نرسد

بحق صحبت شاهی که زر بشاعر داد
		کسی بجور شه و شهسوار ما نرسد

هزار نقش ز دیو است بر در و دیوار
		یکی بزشتی این افتخار ما نرسد

هزار نقد بحافظ دهند بهر ملق
		یکی چو سکة صاحب عیار ما نرسد

مساز با همه شاعر نفاق را بگذار
		مگو غبار ره و رهگذار ما نرسد

بسوز شاعرا گر دیر شد ترحم شاه
		مگو که رزق ز پروردگار ما نرسد

من از ثنا و ملق برقعی شدم بیزار
		برای آنکه بکس ننگ و عار ما نرسدصلاح کار کجا و منِ خراب کجا
		سماع وعظ کجا نغمة رباب کجا

چه نسبت است برندی صلاح و تقوی را
		ببین تفاوت ره از کجا است تا بکجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقة سالوس
		کجا است دیر مغان و شراب ناب کجا

قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
		قرار چیست صبوری کدام و خراب کجا<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:431.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:432.txt">حافظ شكن</a></body></html>دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی‌گیرد
		ز هر در می‌دهم پندش و لیکن در نمی‌گیرد

خدارا ای ‌نصیحت‌گر حدیث ‌از مطرب ‌و می ‌گو
		که نقشی در خیال ما از این بهتر نمی‌گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور بادة رنگین
		که فکری در درون ما ازین خوشتر نمی‌گیرد(1) 

من ‌این دلق مرقع را بخواهم سوختن‌ روزی
		که پیر می‌فروش اش بجا می بر نمی‌گیرد(2) 

میان‌ گریه می‌خندم‌ که ‌چون ‌شمع‌ اندرین‌ مجلس
		زبان آتشینم هست اما در نمی‌گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
		چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

بدین شعر تر و شیرین ز شاهنشه عجب دارم
		که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد
-------------------------------------------------------------------
1) این بیت در دیوان حافظ با تصحیح و مقدمه ی محمد بهشتی وجود ندارد.
2) این بیت در دیوان حافظ با تصحیح و مقدمه ی محمد بهشتی وجود ندارد.هر آن شاعر که جز رندی طریقی بر نمی‌گیرد
		عجب دارم که دیوانش چرا آذر(1)  نمی‌گیرد

تمام شعر دیوانش حدیث مطرب و می شد
		دلش جز مهر مهرویان بپندی در نمی‌گیرد

بیا ای غافل مسکین هنر آور بامر دین
		هنر گر همدمی خواهد ز دین بهتر نمی‌گیرد

میاور بادة رنگین مشو آلوده و 