ادر محترم و خواهر گرامی! علامه برقعی رحمه الله در این اشعار به تلاش های اصلاحی خویش در راه تصحیح خرافات و رواجهای موجود در جامعه اشاره نموده و از دانشوران گله دارد که در این تلاشها با او نبوده و او را تنها گذاشتند بلکه برای او مشکلات زیادی را خلق نمودند، برای آگاهی بیشتر از مساعی این عالم مجاهد به سوانح حیات (که دستنویس خود ایشان است و به عربی نیز ترجمه شده است) مراجعه فرمایید.تو که بخشی بیک ترکی سمرقند و بخارا را
		بپیر خود یقین بخشی تمام دین و دنیا را

تو را اگر اعتقادی بر جنان بودی نمی‌دادی
		بر آن ترجیح رکناباد و گل گشت مصلی را

اگر تقوی و دین بودی چگونه لولیان شوخ
		می‌بردند صبر از دل چون ترکان‌ خوان یغما را

تو که خود را همی بازی بشاه ترک شیرازی
		که تا بخشد تو را غازی رها کن ملت ما را

مکن عُجب‌ و مزن لافی که بر نظم گزاف تو
		فلک هرگز نیفشاند ز خود عقد ثریا را

غزل‌های تو بر پیران و ترکان مغان زیبد
		نثارش می‌کنندی رقص ‌و عود و چنگ مزمارا

بعقبی حق تو را گوید چرا ای برقعی گفتی
		غزل‌های باین مفتی جوابت چیست فردا را<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:471.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:472.txt">حافظ شكن</a></body></html>حسن تو همیشه در فزون باد
		رویت همه ساله لاله گون باد

اندر سر ما خیال عشقت
		هر روز که هست در فزون باد

لعل تو که هست جان حافظ
		دور از لب مردمانِ دون بادمی کوش که دانشت فزون باد
		جان تو ز فضل ذو فنون باد

فرزند عزیز ارجمندم
		روی تو همیشه لاله گون باد

پرهیز تو از حرام و شبهه
		هر روز که باد در فزون باد

با اهل کمال و زهد نزدیک
		هم دور ز مردمان دون باد

هر دل که ز کینه دشمنت شد
		از رحمت و فضل حق برون باد

هر سر که بتو ستیزه دارد
		از حق طلبم که سر نگون باد

قلبت چو الف ز هر کجی پاک
		نی سین و نه شین نه لام و نون باد

از دین و خرد مپیچ سر را
		سر پیچ هرانکه شد زبون باد

از حق بطلب چو من برایت
		در خیر و صلاح رهنمون باد

می کوش و بگو جواب باطل
		تا بیرغ کفر سرنگون باد

ای برقعی از هوس بپرهیز
		تا روی تو سرخ همچو خون باد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:474.xml">143</a><a class="folder" href="w:html:477.xml">144</a><a class="folder" href="w:html:480.xml">145</a><a class="folder" href="w:html:483.xml">146</a><a class="folder" href="w:html:486.xml">147</a><a class="folder" href="w:html:489.xml">148</a><a class="folder" href="w:html:492.xml">149</a><a class="folder" href="w:html:495.xml">150</a><a class="folder" href="w:html:498.xml">151</a><a class="folder" href="w:html:501.xml">152</a><a class="folder" href="w:html:504.xml">153</a><a class="folder" href="w:html:507.xml">154</a><a class="folder" href="w:html:510.xml">155</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:475.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:476.txt">حافظ شكن</a></body></html>من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد
		که کس برند خرابات ظن آن نبرد

من این مرقع پشمینه بهر آن دارم
		که زیر خرقه کَشم مَی کس این گمان نبرد

مباش غره بعلم و عمل فقیه زمان
		که هیچ کس ز قضای خدای جان نبرد

مشو فریفتة رنگ و بو قدح در کش
		که زنگ غم ز دلت جز می مغان نبردکسی گمان سلامت بشاعران نبرد
		گمان خوش بتو جز ساده پیروان نبرد

سلامتی ز خراباتیان توقع نیست
		که کس بِرند خرابات ظن آن نبرد

تو را مرقع پشمینه آلت صید است
		که زیر خرقه کسی جز ریا گمان نبرد

مباش غره بشعر و غزل تو ای شاعر
		مخوان خرافت خود شعر تر که خان نبرد

فقیه غره بعلم و عمل نمی‌باشد
		کسی غرور بخود همچو صوفیان نبرد

غرور پیر مپوش و ز مکر طعنه مزن
		بدانکه پیر مغان تو نیز جان نبرد

مشو فریفته و کم قدح ز می درکش
		که زنگ غم ز دلت این می مغان نبرد

بجز سیاهی قلب و تباهی عملت
		می مغان ندهد بهره کفر از آن نبرد

بکوش برقعیا بهر محو باطل‌ها
		کسی ز غیر عمل اجر رایگان نبرد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:478.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:479.txt">حافظ شكن</a></body></html>بنفشه دوش بگل گفت و خوش نشانی داد
		که تاب من بجهان طرة فلانی داد

برو معالجة خود کن ای نصحیت گو
		شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد

گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت
		دریغ حافظ مسکین من چه جانی دادبنفشه و گل و سنبل تو را نشانی داد
		که رازق تو خدا نی فلان که نانی داد

دلت خزانة توحید بوده از فطرت
		چه فائده که ز طغیان بدلستانی داد

دل شکسته بدرگاه حق ببر شاعر
		که پیر و مرشد کافر تو را زیانی داد

مباش در پی تن پروری و بیعاری
		غذای روح طلب چون تو را روانی داد

ز کفر و شرک بانکار حق مگو دیگر
		شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد

گذشته شاه بحافظ نداد سیم و زری
		ز حرص شاعر مسکین ز غصه جانی داد

بگو ببندگان خدا برقعی تو اندرزی
		ز عقل و دین و شریعت اگر توانی داد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:49.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:50.txt">حافظ شکن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:481.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:482.txt">حافظ شكن</a></body></html>همای اوج سعادت بدام ما افتد
		اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار بر اندازم از نشاط کلاه
		اگر ز روی تو عکسی بجام ما افتدهمای اوج سعادت بدام ما افتد
		اگر تو را سخنی از کلام ما افتد

گر افکنیم کله را بعرش جا دارد
		اگر که قرعة رحمت بنام ما افتد

خدای را نبود عکس و روی ای شاعر
		بگو بدیو که عکسی بجام ما افتد

فدای کس مشوی بر خیال زر شاعر
		اگر بدل اثری از مرام ما افتد

بزلف و لب ندهد جان کسی ز اهل خرد
		مگر که مست بمیرد ز بام ما افتد

دهم سلام بآن رهنمای دین خدا
		گر اتفاق و مجال پیام ما افتد

اگر حکومت قرآن بما شود طالع
		بود که بر تو و پیر تو انتقام ما افتد

ز خاک پای خسان برقعی مگو دیگر
		که گند گفتة آن در مشام ما افتد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:484.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:485.txt">حافظ شكن</a></body></html>بعد ازین دست من و دامن آن سرو بلند
		که ببالای چمان از بن و بیخم بر کند

حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا
		که برقص آوردم آتش رویت چو سپندباشد این گفت تو پر از سخن پیر چوگند
		که بگمراهیَت افزود و ز بیخت بر کند

باز از مطرب و می دمزدی و برقع پیر
		که برقص آوردت آتش کفرش چو سپند

شاعرا رو بره حق بشناس ایزد پاک
		که خدا را نبود برقع و می سم و سمند

گفتی اسرار گر اسرار شما این باشد
		هست تزویر و ریا گمرهی و کفر و چرند

بکشد آهوی ننگین تو را عزرائیل
		شرم بادت ز فرشته مفکن دام و کمند

دل تو بسته بدنیا نه ز عقبی خبری
		خاک بر فرق تو و بوسة آن قصر بلند

نگرفتی تو دل از آهوی ننگین حافظ
		جای تو در برهوتست بزنجیر و به بند

برقعی دل مفکن بر خط و خال دنیا
		چند باشی تو گرفتار هوا تا کی و چند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:487.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:488.txt">حافظ شكن</a></body></html>بر سر آنم که گر ز دست بر آید
		دست بکاری زنم که غصه سر آید

ترک گدائی مکن که گنج بیابی
		از نظر رهروی که بر گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند
		تا که قبول افتد و چه در نظر آید

غفلت حافظ در این سرا چه عجب نیست
		هر که به میخانه رفت بی‌خبر آیدچون ز غزل نی ثمر نه کار بر آید
		رو پی علم و هنر که غصه سر آید

حالت پی