 چه معنایی دارد؟! اگر این ادعاها درست می بود حداقل این تناقض هم کمی وزن می داشت اما کجاست استبصار و هدایت علماء و شخصیتهای اهل سنت؟! چند نفر گمنام و بی هویت به خود اجازه داده و برایشان سوژه ساخته اند که گویا اینها هدایت شده اند یا عده ای عوام از فلان کشور آفریقایی یا آسیایی به خاطر سد رمق و فرار از شرایط سخت زندگی فقیرانه تن به شیعه شدن و حتی نصرانی شدن می دهند! اما کجاست «استبصار» علماء و شخصیتهای اهل سنت؟!
اما در عوض شخصیتهای بزرگ و حقیقی که با علم و دانش و عقل و منطق از خرافات روی گردانیده و راه حق را انتخاب کرده اند آقایان سعی می کنند که آنها را در تاریکی مطلق نگه دارند و هیچ گونه اثری از آنان بدست مردم نرسد.
اما این واقعیت است که این شخصیتهای بزرگواری که از تشیع به مذهب اهل سنت روی آورده اند نه تنها عالمند بلکه مانند سایر اهل سنت همواره داعی وحدت حقیقی بوده و هستند, غیر از آیت الله سید ابوالفضل برقعی قمی مؤلف این کتاب که ایشان را با قلم خودشان خواهید شناخت چند شخصیت را به طور نمونه معرفی می کنیم:
1-	آیت الله سید علی اصغر بنابی تبریزی
2-	علامه سید اسماعیل آل اسحاق خوئینی زنجانی
3-	استاد حیدر علی قلمداران قمی
4-	آیت الله شریعت سنگلجی تهرانی
5-	دکتر یوسف شعار تبريزی
6-	مهندس محمد حسین برازنده مشهدی 
7-	حجت الإسلام دکتر مرتضی رادمهر تهرانی 
8-	علی رضا محمدی تهرانی
9-	استاد علی محمد قضیبی بحرینی 
10- آیت الله العظمی محمد بن محمد مهدی خالصی عراقی
11- آیت الله اسدالله خرقانی
12- دکتر صادق تقوی, استاد صادق دانشگاه تهران
13- دکتر علی مظفریان شیرازی
که تقریبا تمامی شخصیتها از خود آثار علمی و تحقیقی به جای گذاشته‌اند, امیدواریم پس از مطالعة این کتاب خوانندگان عزیز خود قضاوت کنند که حق چیست و حق جو کیست و چه کسانی باید راه استبصار را بپیمایند!.
اما از پیروان و داعیان شیعة اثناعشری مخلصانه و مجدانه خواهشمندیم که برای تحقق وحدت واقعی بین مسلمانان از لعنت و نفرین صحابة رسول الله(ص), و (رض) أجمعین, دست بردارند و از تبلیغ منفی و منحرف کردن اهل سنت صرف نظر کنند تا همة امت اسلامی بتواند در مقابل دشمنان اسلام محکم و استوار بایستد و از مقدسات اسلامی دفاع کند.
اگر قرار باشد به بهانة وحدت و تقریب, بعضی مسلمانان ناآگاه و خوش نیت اهل سنت را از عقاید و باورهایشان منحرف کرده و از مذهب اصیل اهل سنت دور کنند و به مذهب شیعة اثناعشری سوق دهند, مطمئن باشند که مسلمانان بالاخره از این برخورد غیر اخلاقی سر در خواهند آورد و آنگاه همة تلاشها و زحمتهایشان بر باد خواهد رفت, به امید آنکه عقلای این مذهب با مسلمانان رک و راست پیش بیایند و در فکر وحدت عملی و حقیقی مسلمانان باشند و جلو فعالان عاطفی خودشان را بگیرند زیرا که مصلحت علیای امت اسلامی مهمتر از مصلحت یک مذهب و طائفه است و وحدت و اتحاد هرگز با دشنام و اهانت و لعن و نفرین و تبلیغ برای شیعه گری ممکن نیست.
خوانندگان گرامی!
لازم به ذکر است که شایسته دانستیم مؤلف این کتاب آیت الله العظمی سید ابوالفضل ابن الرضا برقعی قمی را از زبان خود ایشان معرفی کنیم لذا مطالبی را به طور پراکنده از کتاب سوانح ایام یا خاطرات که به قلم توانای خود ایشان نگاشته شده را انتخاب و سر هم کردیم. ان شاالله که بتوانید شخصیت این بزرگوار را بدرستی بشناسید و تأکید میکنم برای آشنایی بیشتر با این چهره ناشناختة ایران زمین تمام کتابهای دیگر ایشان بویژه سوانح ایام (یا خاطرات) مراجعه کنید. 
ناشرصوفیا دیدی که از مسجد بزرگان شما
		رو سوی میخانه آوردند پیران شما

باز رفتی پیرو و همراه آن پیران شدی
		پیر باشد قبله بهر بت‌پرستان شما

باید از مسجد سوی میخانه آید پیرتان
		دین او اینست و دین خرقه‌پوشان شما

می‌ندانی خانقه یا میکده از بهر چیست
		تا شمارا دور از مسجد بدارد پیر شیطان شما

با چنین پیری چگونه رو سوی مسجد کنی
		رو سوی خمار دارد شیخ صنعان شما

آری آری قبله و محراب صوفی پیر اوست
		پیر را هم قبله باشد حسن غلمان شما

قبلة حافظ بود پیر و خرابات مغان
		لیک خود رو کردنی تقدیر یزدان شما

عقل شاعر بند زنجیر هوای نفس اوست
		این چنین پیدا بود ز اشعار دیوان شما

راه‌حق جو برقعی دیگر مباف از عشق خود
		رحم کن بر جان خود جان من و جان شما	هر که چون شعر تو گوید بضلالت برود
		گر رود بر ره شرعی بکسالت برود

سالک ار نور هدایت طلبد از ره عقل
		او بجائی برسد ورنه ضلالت برود

شاعرا آخر عمر از می و معشوق مگوی
		حیف از عمر که یکسر ببطالت برود

چون دلیلِ ره گم گشته نباشد جز عقل
		شاعر مست ندانم بچه حالت برود

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمه ‌نیست
		او براه حق و این رو برذالت برود

عهدة خاتمه بر علم خداوند بود
		شأن این بنده اطاعت بدلالت برود

بنده را نیست که هر امر بخواهد بکند
		محض جهل که نداند بچه حالت برود

حافظ از پیر اگر حکمت و دین می طلبی
		تا ابد نی ز دلت نقش جهالت برود

برقعی از طلب و سعی دگر عذر میار
		که ندانم بچه احوال مآلت برود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:502.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:503.txt">حافظ شكن</a></body></html>بیا که رأیت منصور پادشاه رسید
		نوید فتح و بشارت بمهر و ماه رسید

کجا است صوفی دجال فصل ملحد شکل
		بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید

صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق
		ز آتش دل سوزان و دود آه رسید

عزیز مصر برغم برادران غیور
		ز قعر چاه بر آمد باوج ماه رسید

ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق
		همان رسید کز آتش ببرگ کاه رسید

مرو بخواب که حافظ ببارگاه قبول
		زورد نیمه شب و درس صبحگاه رسیدفغان و داد چه منصور پادشاه رسید
		که ظلم و جور شما تا سپهر و ماه رسید

میار مدح و تملق برای خونخواری
		که نی ز عدل بفریاد داد خواه رسید

ز شوق سیم و زرش شاعرا کنی فریاد
		جهان بکام دل اکنون رسد که شاه رسید

عجب کنم ز مریدان شعر استعمار
		ز مدح شاه عرفان نه مرد راه رسید

بگو بشاعر صوفی که شاه منصورت
		چو مهدیانِ دگر بر مراد و جاه رسید

چگونه حافظ عاشق ز عشق شد گوید
		ولی مرید بگوید که بر اله رسید

برای نان بریا ورد و ذکر آورده
		که ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید

ز شوق روی شهان برقعی باین شاعر
		چه قدر وزر و وبالی که از گناه رسید<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:505.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:506.txt">حافظ شكن</a></body></html>یارم چو قدح بدست گیرد
		باز آبتان شکست گیرد

هر کس که بدید چشم او گفت
		کو محتسبی که مست گیرد

در پاش فتاده‌ام بزاری
		آیا بود آنکه دست گیرد

حزم دل آنکه همچو حافظ
		جامی ز مَی الست گیردیاری که قدح بدست گیرد
		پیر است و مرید مست گیرد

گر پیرو عقل شد مریدی
		آن مرشد او شکست گیرد

یا رب چه شود که مست گیرند
		تا شاعر ما نشست گیرد

ملت که شدند لایبالی
		شاعر همه راه پست گیرد

در وهم فتاده عارف مست
		تا پیرو را بشست(1)  گیرد

حق را که نبود پا و دستی
		پس صوفی ما چه دست گیرد

هر کس که بدید دام صوفی
		گفتا که هر آنچه هست گیرد

ای برقعی آن