 می‌فروش ‌خر
		که صد گوهر بیک من جو بنزد خر نمی‌ارزد

همه اسلام و ایمان و تمام صفحة قرآن
		بنزد گبر چون یک پارة آذر نمی‌ارزد

برو حافظ قناعت کن ز پیران و نی بگذر
		که یک جو منت دونان(1) بصد من زر نمی‌ارزد
-------------------------------------------------------------------
1) دونان - انسانهای پست.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:537.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:538.txt">حافظ شكن</a></body></html>اگر ببادة مشکین دلم کشد شاید
		که بوی خیر ز زهد و ریا نمی‌آید

جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
		من آن کنم که خداوندگار فرماید

طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم
		گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

مقیم حلقة ذکر است دل بدان امید
		که حلقة ز سر زلف یار بگشاید

جمیله ایست عروس جهان ولی هُش‌دار
		که این مخدره در عقد کس نمی‌پاید

بِلابه گفتمش ایماه رخ چه باشد اگر
		ببوسة ز تو دل خستة بیاساید

بخنده گفت که حافظ خدای را مپسند
		که بوسة تو رخ ماه را بیالایداگر بزهد زنی طعنه چون تو را شاید
		که شاعری و تو را زهد بد همی آید

چرا که زهد بود مانع هوی و هوس
		ولیک شاعر می خوار زین دو می‌پاید

جهانیان همه گر منع من کنند از زهد
		من آن کنم که خداوندگار فرماید

خدا از عشق و هوس نهی کرده ای شاعر
		بدون توبه بر این عاشقان نبخشاید

طمع ز فیض و کرامت ببر که پیر از مکر
		گنه ببخشد و جذب مرید می‌باید

عجب که عشوة تو پیشتر ز مکر تو بود
		برو که مکر شما عفو حق نمی‌شاید

مقیم حلقة ذکرند جمله رقاصان
		که ذکر صوفی و عارف ز رقص می‌آید

تو را که عقل خدا داده در سر است ای دل
		چه حاجتست بپیری که راه بنماید

دلت ز باده و می مست و نیست اخلاصت
		که هر چه در دل تو هست در دفتر آید

قبیحه‌ایست عروس جهان ولی شاعر
		جمیله‌اش کند و صورتش بیاراید

چمن ‌خوشست و هوا دلکش ‌و لیک ‌افسوس
		بجز هوا و هوس هیچ بر نمی‌آید

بلابه فسق و هوا و هوس مکن ظاهر
		بدوزخست جزا هر که رخ بیالاید

مباش برقعیا در پی هوا و هوس
		ز خوف روز جزا عاقلی نیاساید<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:540.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:541.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:55.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:56.txt">حافظ شكن</a></body></html>	بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
		از یار آشنا سخن آشنا شنید

ای شاه حسن چشم بحال گدا فکن
		کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید

سرّ خدا که عارف سالک بکس نگفت
		در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

ما باده زیر خرقه نه امروز می‌خوریم
		صد بار پیر میکده این ماجرا شنید

ما مَی ببانگ چنگ نه امروز می خوریم
		بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنیدهر کس ز شعر این همه مدح و ثنا شنید
		گفتا ز وحی دیو مگر این ندا شنید

هر کس که خواند مدح و ملق را ز صوفیان
		زان جمله بس حکایت شاه و گدا شنید

شاعر تعفن است مشام دماغ تو
		گندد گر دماغ تو کی از ریا شنید

بیمار کرده‌ای تو ز باده مشام جان
		ای کاش گوش هوش تو این مدعا شنید

شرک و هوا که عارف بیدین ز ترس خود
		پنهان نمود عالم دین از کجا شنید

صوفی که سرّ اهرمن خود بکس نگفت
		غافل بود که پیروی از آن دغا شنید

آری بعلم یکسره شد کشف رازها
		اسرار کفر عالم اهل خدا شنید

یا رب کجا است فهم درستی که گویمش
		ز اسرار کفر شاعر ما گوش‌ها شنید

ای برقعی تو باز نما کشف رازشان
		انجام کن وظیفه تو، نشنید یا شنید<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:543.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:544.txt">حافظ شكن</a></body></html>رباب و چنگ ببانگ بلند می‌گویند
		که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

نخست موعظة پیر میفروش اینست
		که از مُصاحِب(1) ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که درین ‌حلقه نیست ‌زنده ‌بعشق
		بر او نمرده بفتوای من نماز کنید
----------------------------------------------------------------
1) مصاحب = هم صحبت.چو صوفیان گره دین ز خویش باز کنید
		بعیش و نوش ز دین خویش بی‌نیاز کنید

حضور جن و شیاطین و عارفان جمعند
		طلسم شرک بخوانید و بر فراز کنید

رباب و چنگ ببانگ بلند می‌گویند
		ز فسق پیر بباید که سرفراز کنید

که ساز و نغمه و نی نیز جمله می‌گویند
		که گوش هوش به پیغام حقه باز کنید

بجان پیر که غم پردة شما ندرد
		گر اعتماد بشیطان کارساز کنید

میان صوفی و ابلیس فرق بسیار است
		چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظة پیر می فروش این است
		که از مصاحبت عالم احتراز کنید

مباد آنکه شما را ز دام برهاند
		زبان بلعن همه صوفیان دراز کنید

هر آن کسی که نشد صید دام ما مرده است
		بر او نمرده بفتوای من نماز کنید

سزد بشاعر ازین کفر برقعی انعام
		حوالتش بهمان پیر حرص و آز کنید<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:546.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:547.txt">حافظ شكن</a></body></html>اگر روم ز پَیش فتنه‌ها بر انگیزد
		ور از طلب بنشینم بکینه بر خیزد

وگر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس
		ز حقة دهنش چون شکر فرو ریزد

فراز و نشیب بیابان عشق دام بلا است
		کجا است شیر دلی کز بلا نپرهیزدز شعر شاعر عارف فسانه برخیزد
		اگر جواب نگوئیم فتنه انگیزد

ندانم از چه سبب عمر خود نموده تلف
		که تا ز طبع و هوی هر هوس فرو ریزد

گهی ز فتنه زند دم گهی ز غمزه و ناز
		گهی شود ته پا و گهی بسر خیزد

ندانمش که در این خانقه چه خورده ز پیر
		که دائماً سخن از بوسه از دهن ریزد

فراز و نشیب بیابان عشق گشته خیال
		کجا است آنکه نبافد و یا بپرهیزد

بعقل و هوش پناهنده شو که شاعر باز
		هزار بار ازین طرفه ‌تر برانگیزد

بر آستانة دین سر سپار نی بر پیر
		که عشق و مستی و اوهام جمله بگریزد

برای صید تو صدها هزار حقه و سحر
		بخواه برقعیا دفع جمله از ایزد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:549.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:550.txt">حافظ شكن</a></body></html>مکن بچشم حقارت نگاه در منِ مست
		که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سرو قامتی دارم
		که دست در کمرش جز بسیم و زر نرود

سیاه نامه‌تر از خود کسی نمی‌بینم
		چگونه چون قلمم دود دل بسر نرود

بیار باده و اول بدست حافظ بده
		بشرط آنکه ز مجلس سخن بدر نرودصوفی بیا که آینه صافی است جامرا
		تا بنگری صفای می لعل فامرا

راز درون پیر ز رندان مست پرس
		کاین حال نیست زاهد عالی مقامرا

عنقا(1) شکار کس نشود دام باز چین
		کاینجا، همیشه باد به دستست دامرا

در بزم عیش یک دو قدح در کش و برو
		یعنی طمع مدار وصال دوامرا

در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند
		آدم بهشت روضة دار السلامرا

حافظ مرید جام می است ای صبا برو
		وز بنده بندگی برسان شیخ جامرا
-------------------------------------------------------------------
1) پرندة خیالی که در بلندیها آشیانه دارد.خوش آن دلی که ازین خدعه‌ها بدر نرود
		بهر درش که بخوانند بی‌خبر نرود

خصوص از در عرفان و بازی صوفی
		چو سگ مگس نشود از پی شکر نرود

دلا مباش چنین هرزه‌گو و هذیان باف
		مخور تو باده مگو این سخن بدر نرود

مکن نگاه حقارت بقطره‌ای از می
		که می نجس بود و از نجس اثر نرود

بگو بطرفه طرفدار شعر شاهد باز
		که عشق حافظ و اقرارش از نظر نرود

بگفت من هوس سرو قامتی دارم
		که دست در کمرش جز بسی