 باشد
		نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان بهیچ نستانم
		که گاه گاه برو دست اهرمن باشد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:7.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:8.txt">نسب مؤلف</a><a class="text" href="w:text:9.txt">تحصيلات ابتدايي</a><a class="text" href="w:text:10.txt">تحصيلات حوزوي</a><a class="text" href="w:text:11.txt">برقعي از نگاه ديگران</a><a class="text" href="w:text:12.txt">جلوگيري از تجليل و دفن جنازه رضاشاه در قم </a><a class="text" href="w:text:13.txt">اشعار مؤلف راجع به مظلوميت خود</a><a class="text" href="w:text:14.txt">شعري در باره اوضاع كنوني ايران</a><a class="text" href="w:text:15.txt">مطالعة كتاب الغدير اميني و نظريه مؤلف در باره آن</a><a class="text" href="w:text:16.txt">استادان</a><a class="text" href="w:text:17.txt">من و دعبل خزاعي</a><a class="text" href="w:text:18.txt">خطاب به جوانان</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:61.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:62.txt">حافظ شكن</a></body></html>خوش است عام اگر فیض ذو المنن باشد
		بد است قهرش اگر پیر انجمن باشد

پی تملق پیرت حسد مبر حافظ
		که با سوای تو همراه و هم سخن باشد

زبان لاف گشائی ز حد خود بیرون
		بسان پشه که گوید که مثل من باشد

نه آن نگین ز سلیمان بود مگر از وهم
		که گاه گاه بر آن دست اهرمن باشد

بلی بمذهب حافظ نبی است ز انگشتر
		گهی ربودة هر دیو ممتحن باشد

تو بهر دیو هزاران هزار سجده کنی
		اگر که با تو دمی شمع انجمن باشد

سزای شرع فروشی بعشق و نفس و هوا
		بود که قیمت طوطی کم از زغن(1) باشد

اگر تو پیش خودت طوطئی و هم عاشق
		قبول مِی نکند آنکه اهل فن باشد

بیان شوق تو معلوم شد که نار حسد
		زبانه‌اش بدلت شعله از دهن باشد

اگر چه حافظ ما دهزبان شده ز غرور
		ولیک برقعی الکن ز هر سخن باشد
--------------------------------------------------------------
1) زغن = زاغ.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:602.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:603.txt">حافظ شكن</a></body></html>سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
		رونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان
		هر چه کردیم بچشم کرمش زیبا بود

پیر گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان
		رخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود

دفتر دانش ما جمله بشویند ز می
		که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

دل چو پرگار بهر سو دورانی می‌کرد
		وندر آن دائره سر گشته و پا بر جا بود

قلب اندودة حافظ بر او خرج نشد
		کاین معامل بهمه عیب نهان بینا بودسالها شعر پر از کفر بدفترها بود
		رونق میکده از حمق تو پا بر جا بود

زشتی پیر مغان بین چو شما بد مستان
		هر که تحقیر بدین کرد برش زیبا بود

پیر ننگین تو هر ننگ اجازت فرمود
		کاین همه خبث شما در نظرش والا بود

دفتر دانش ما بسته شد از استعمار
		ورنه کی چرخ و فلک ضد دل دانا بود

گشت توقیف پس از چاپ ز ما تفسیری
لیک با نام خودش چاپ کند نو اندیش
ببتان دل مده و حق بشناس ای شاعر
		رخصت نشر ندادند و خیانت ها بود(1) 

که مؤلف همه در دشمنی و بغضا بود(2) 
این سخن گفت کسی کو ز خرد بینا بود

دل آرام ز ایمان دوران کسی گیرد
		اهل شکست که سر گشته و در هر جا بود

مطرب از بهر هوی و هوس گفت غزل
		کی حکیمان جهان را غزل دنیا بود

آنکه با دیدة بینا بجهان کرد نظر
		بد خردمند و هم از وحی خدا دانا بود

حظ نبردم ز طرب زانکه خدا ناظر بود
		در دلم معرفت و وحشتی از عقبی بود

نقد حافظ نپذیرند که معیوب بود
		برقعی آنکه خریدی نه برش تقوی بود
---------------------------------------------------------------
1) علامه برقعی رحمه الله اشاره به تفسیر قیّم «تابشی از قرآن» دارد که در کتاب «سوانح حیات» خویش نیز به آن تصریح می نماید که تفسیر او پس از چاپ در اوایل انقلاب ایران توقیف و مصادره شد. برای تفصیل بیشتر به کتاب سوانح حیات علامه برقعی مراجعه شود.
2) این بیت در نسخة دستنویس وجود دارد اما با رسم الخط غیر رسم الخط علامه برقعی که امکان دارد خط یکی از فرزندان ایشان باشد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:605.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:606.txt">حافظ شكن</a></body></html>یک دو جامم در سحرگه اتفاق افتاده بود
		وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود

در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
		عافیت را با نظر بازی فراق افتاده بود

گر نکردی نصرة الدین شاه یحیی از کرم
		کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

حافظ ‌آن ساعت ‌که ‌این ‌نظم ‌پریشان ‌می‌نوشت
		طائر فکرش بدام اشتیاق افتاده بودشاعری کز سیم و زر در احتراق افتاده بود
		لذت شرب مدامش در مذاق افتاده بود

از سر مستی و خبث فطرتش می‌خورد مَی
		در حقیقت عقل و دینش را طلاق افتاده بود

نقشه می بستی که گیرد توشة از سیم شاه
		طاقتش در عشق سیم شاه طاق افتاده بود

شه نکردی اعتنا با گوشة چشمی باد
		آفتاب عمر شاعر در محاق افتاده بود

شاعرا مدح پیاپی تا کنی جلب نظر
		بر حواله ور نه عاشق در نفاق افتاده بود

ای خردمندان مقامات طریقت بنگرید
		شد نظر بازی و اندر خاق و باق افتاده بود

شاعرا چون شاه یحیی را نبُد دین و خرد
		کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود

برقعی دیوان حافظ جز پریشانی نبود
		طائر طبعش بهَر خس اشتیاق افتاده بود<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:608.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:609.txt">حافظ شكن</a></body></html>مسلمانان مرا وقتی دلی بود
		که با وی گفتمی هر مشگلی بود

هنر بی‌عیب حرمان نیست لیکن
		ز من محرومتر کی سائلی بود

برین مست پریشان رحمت آور
		که وقتی کاردانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد
		حدیثم نکتة هر محفلی بود

مگو دیگر که حافظ نکته دانست
		که ما دیدیم مسکین غافلی بودمسلمان! شاعران را کی دلی بود
		اگر دل داشت شاعر عاقلی بود

دلی گر داشت دلبرها ربودند
		تحمل کرد او هر مشکلی بود 

اگر دل داشت با رای و خرد بود
		ز عشقش نی امید ساحلی بود

بباختی عقل خود از عشق و مستی
		که دین گبرش عجب بد منزلی بود

هنر کی باعث حرمان شدستی
		گدائی کی هنر بل سائلی بود

بر این مستان نباید رحمت آورد
		که مستی نقص شد نی کاملی بود

از آن وقتی که از عشقت سخن شد
		حدیث نقل هر لایعقلی بود

ببین ای برقعی اقرار حافظ
		مگو عارف که مسکین غافلی بودصبا بلطف بگو آن غزال رعنا را
		که سر بکوه و بیابان تو داده‌ای ما را

چو با حبیب ‌نشینی و باده پیمائی
		بیاد آر محبان باده پیما را

جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب
		که خال مهر و وفا نیست روی زیبا را

در آسمان نه عجب گر بگفتة حافظ
		سرو و زهره برقص آورد مسیحا را<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:611.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:612.txt">حافظ شكن</a></body></html>یاد باد آنکه سر کوی تو ام منزل بود
		دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود

آه ازین جور و تظلم که درین دامگه است
		وای از آن عیش و تنعم که در آن محفل بود

راستی خاتم فیروزة بو اسحقی
		خوش درخشید ولی دولت مستعجل بودشاعرا فخر کنی کوی شهت منزل بود
		دیده‌ات روشنی از خاک درش حاصل بود

خاک بر فرق تو گر رفت دگر غصه مخور
		شاه دیگر بدهد آنچه تو را در دل بود

در دلت بود که بی‌شاه نباشی هرگز
		تو مخور غصه کجا سعی دلت باطل بود

دوش بر یاد حریفان شدی از خود بیخود
		خون تو در دل و 