 همچو چراغ

زبان گشوده بتقبیح شاعران سوسن
		که جای شکر خدا می‌کنند وصف ایاغ

یکی ز باده پرستی بگویدی اشعار
		یکی ز مطرب و رقاصه دمزند چو کلاغ

بس است از پی ویرانی ممالک ما
		همین جریده نویسان همچو جغد و چو زاغ

نشاط عیش و جوانی ز دست شد حافظ
		وظیفه هست ز وافی ادای رسم و بلاع<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:768.xml">237</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:769.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:770.txt">حافظ شكن</a></body></html>طالع اگر مدد کند دامنش آورم بکف
		گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف

طرف کرم ز کس نیست این دل پر امید من
		گر چه صبا همی برد قصة من ز هر طرف

از خم ابروی تو ام هیچ گشایشی نشد
		وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

چند بناز پرورم مهر بتان سنگدل
		یاد پدر نمی‌کنند این پسران نا خلَف

من بخیال زاهدی گوشه‌نشین و طرفه آنک
		مغبچة ز هر طرف می‌زندم بچنگ و دف

بیخبرند زاهدان نقش بخوان ولا تقل
		مست ریا است محتسب باده بنوش ولا تخف

صوفی شهر بین ‌که چون لقمة شبهه ‌می‌ خورد
		پاردُمَش دراز باد این حیوان خوش علف

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان صدق
		بدرقة رهت شود همت شحنة نجفدلا چو قصر امَل(1)  سخت سست بنیاد است
		میار باده که عقلت ز ریشه بر باد است

مرا تعلق قلبی بدین اسلام است
		که رنگ و صبغة آن را خدا همی‌دادست(2)

بدین و عقل ندارد علاقه آن کس گفت
		ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

اگر چه از خرد و دین نموده خود آزاد
		ولی بقید هوا و هوس دلش شادست

بمکر شاعر صوفی نگر که گشته غلام
		بهر کس که ز هر رنگ و علقه آزادست

بیا بدیدة ایمان نگر دروغش را
		که آنچه رنگ بود او بخویش بنهادست

ز رنگ مستی و پا بند جام و نغمه و نی
		دگر به بیعت و هم عشق و نعره و دادست

دگر سماع و دگر جبر وحدتست و حلول
		دگر چه رنگ بود کو بخویش ننهادست

گذشتم از همة رنگ‌های او گویم
		بس است از همه یکرنگ کان مرا یادست

چو جامع همه رنگست و فوق هر رنگی
		که دل ببسته بپیر و بدام افتاد است

تعلقی نبود فوق شرک ای حافظ
		مزن تو لاف که صوفی ز رنگ آزادست
------------------------------------------------------------------------
1) اَمل = آرزو. 
2) اشاره به آیه کریمه: ﴿صِبْغَةَ اللّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدونَ﴾  (سورة بقره: 138) می باشد.خالق تو مدد کند گر بروی ره شرف
		بخت سیه شود اگر عمر دهی تو بر خزف

حرص ‌و طمع ‌ز خود ببر مدح ‌و ملق ‌ز کس ‌مکن
		وه که برای این و آن عمر عزیز شد تلف

از خم ابروی شهان سهل نگشت مشکلت
		کس نزده است از این کسان تیر مراد بر هدف

وهم و خیال شاعران می‌بردت دل و خرَد
		مستی و عشق عارفان می‌کَشدت بهَر طرف

چند بآز پروری مهر کسان برای نان
		سیم و زری نمی‌دهند این پسران نا خلف

گر بودت ره یقین راه خیال کن رها
		گوش مده تو شاعرا بنغمه‌های چنگ و دف

زندقه دین عارفان بیخبرند شاعران
		بر مدد خرد بگیر دامن زاهدان بکف

صوفی دهر سر بسر لقمة شبهه می‌خورد
		بلکه حرام می‌خورد این حیوان خوش علف

پاردمش دراز و هم طعنة هر گراز باد
		بکسلد ار لجامرا نیش زند ببا شرف(1)

برقعیا بوهم خود گر بروی چو شاعران
		جای بدوزخت دهد خالق شحنة نجف
---------------------------------------------------------------
1) به صفحة: (225) از نسخة دستنویس مراجعه شود.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:772.xml">238</a><a class="folder" href="w:html:775.xml">239</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:773.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:774.txt">حافظ شكن</a></body></html>مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
		گرت مدام میسّر شود زهی توفیق

جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
		هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
		که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

بیا که توبه ز لعل نگار و خندة جام
		حکایتی است که عقلش نمی‌کند تصدیق

اگر چه موی میانت بچون منی نرسد
		خوش است خاطرم از فکر این خیال دقیق

حلاوتی که تو را در چه ز نخدانست
		بکنه او نرسد صد هزار فکر عمیق

بخنده گفت که حافظ غلام طبع توام
		بین که تا بچه حدم همی کند تحمیق(1)
------------------------------------------------------------
1) تحمیق = احمق کردن.حضور قلب و دعای شب و نشاط عمیق
		بحال هر که میسر شود زهی توفیق

بشاعر عقل سلیم ار بُدی نمی‌گفتی
		جهان و کار جهان هیچ کرده‌ام تحقیق

ز کیمیای سعادت تو دوری ای شاعر
		شدی بمطرب و نای و نی و رباب رفیق

غنیمت است دمی رو بکردگار بیار
		که تا نبرده تو را عمر قاطعان طریق

بیا که توبه ز عصیان و ناله در شب تار
		سعادتست و جهالت نمی‌کند تصدیق

مکن خیال که یک مو نکاهد از عملت
		بود رقیب و عتید تو ناظران دقیق(1)

جهالتی که بود مر تو را ز چاه زنخ
		بکنه آن نبرد پی هزار فکر عمیق

بدان حماقت طبع تو جای خنده بود
		که پر شده غزلت از رذالت و تحمیق

غرض ز گفتن دانی نصیحت است حافظ
		نه رنجش دل و روحت قسم بجان رفیق
-----------------------------------------------------------------
1) اشاره به آیة کریمه: ﴿مَا يَلْفِظُ مِن قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ﴾ (ق: 18) می باشد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:776.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:777.txt">حافظ شكن</a></body></html>زبان خامه ندارد سر بیان فراق
		و گرنه شرح دهم با تو داستان فراقبریخت مرغ دلم پر ز داستان فراق
		زبان خامه ندارد سر بیان فراق

سری که با سر گردون نیامدی همسر
		کنون ذلیل و نهاده بر آستان فراق

فریق و فرقه و تفریق و تفرقه در اصل
		حروف آن ز فراق ز دوستان فراق

تمام عزت و دولت اگر بودی ز تفاق
		ولیک ذلت و نکبت در آشیان فراق

دریغ مدت عمری که سنی و شیعه
		کنند جنگ(1)  و نیامد بسر زمان فراق

کنون چه چاره که هر دم ز روضه و ندبه
		نفاق و تفرقه آرند و هم زیان فراق

عدو که عزت ما دید روضه را آورد
		نفاق و تفرقه آورد و ریسمان فراق

اگر بدست من افتد فراقرا بکشم
		نفاق و تفرقه گسترد او ز خوان فراق

دماغ روح معطر بعطر وحدت کن
		باتحاد شود پاره ریسمان فراق

چگونه دعوی اسلام می‌کنند کسان
		که شیعه شیعه گشته و باشند مخلصان فراق

بود وجوب بما هجرت و فرار از هجر
		که روز هجر سیه باد و خانمان فراق

بپای شوق اگر برقعی رود این راه
		ز گمرهی برهد نی چون پیروان فراق
-----------------------------------------------------------------
1) اشعار علامه برقعی رحمه الله نشان می دهد که به وحدت و تقریب مذاهب اسلامی توجه خاص دارد و برای تحقیق این آرزو تلاشهای فراوان نموده است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:779.xml">240</a><a class="folder" href="w:html:782.xml">241</a><a class="folder" href="w:html:785.xml">242</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:780.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:781.txt">حافظ شكن</a></body></html>چو خواست ترک دیانت کند بلاقیدی
		غلام شد بکسی کو ز شرع آزادست

نصیحتی کنمت گوش خود مده بر پیر
		که قول پیر طریقت ز معده و بادست

اگر تو پند پذیری و هم نصیحت جو
		برو کتاب خدا بین که پندها دادست

و یا بقول رسول و کتاب ما کن گوش
		ببین ز اهل حکمت ووحیت ‌چه مژدَها یادست

مخور فریب ز شاعر که گاه می‌گوید
		سروش عالم غیبم چه مژده‌ها 