ه شهان را
		پوشد ستم و جلوه دهد یک شة کامل

پس روزی او از طرف شاه مقرر
		می‌گشت و دلش بود باین زمزمه مائل

حافظ که چنین منصبی از شاه گرفتی
		مداح شهان گشت و گرفتار سلاسل

می‌گفت که شه یکسره بر منهج عدل است
		خوش باش که ظالم نبرد راه بمنزل

حافظ قلم شاه جهان مقسِم رزق است
		از بهر معیشت مکن اندیشة باطل

هان برقعیا مقسم رزقی بجهان نیست
		جز ذات خدا آن مَلِک قادر عادل

بر گو بمریدان همین حافظ قداح
		هر کس که جز این گفت بود کافر و جاهل<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:805.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:806.txt">حافظ شكن</a></body></html>خوش خبر باش ای نسیم شمال
		که بما می‌رسد زمان وصال

قصة العشق لا انفصام لها
		وفصمت هاهُنا لسان الحال

عرصة بزمگاه خالی ماند
		از حریفان رطل مالا مال

ترک ما سوی کس نمی‌نگرد
		آه ازین کبریا و جاه و جلال

حافظا عشق و صابری تا چند
		نالة عاشقان خوش است بنالشاعرا تا کی این یمین و شمال
		بهر ما اینقدر مباف خیال

قصةُ العشقِ منشأها الشهوة
		ظَهرت عارُها مِن الأقوال(1) 

فَصم العقلِ و الکمال بِها
		أین ألبابُنا وکیف الحال(2) 

ذهب المُلکُ بعد استعمار
		ما بَقت شَوکةٌ ولا استقلال(3) 

فی کمال العقولِ نِلتَ مِنی
		فاطلُبوا مِن مُـحَوِّلِ الأحوال(4) 

یا بریدَ العقولِ للإنسانِ
		مَرحَبا مرحبا تَعال تعال(5) 

عرصة مملکت بود خالی
		از خردمند و صاحبان کمال

حافظا باز عشق تو گل کرد
		بهر یک شاه ترک بی‌اقبال

برقعی با قریحة شعری
		برَهان ملتی ز وزر و وبال
------------------------------------------------
1) قصة عشق که تو ادعای آنرا داری منشأ آن شهوت است و عیبها و بدی های آن از اقوال تو واضح و آشکار شده است.
2) با جدا کردن عقل و کمال از آن (عشق) عقلهای ما کجا می رود و احوال ما چگونه خواهد شد؟
3) ملک و حکومتِ ما بعد از آمدن استعمار از بین رفت، شأن و شوکت و استقلالی برای ما باقی نماند.
4) در رابطه با بالا بردن و کمال عقول انسانی بر من تاختی (از من بد گفتی و به آبرویم دست درازی کردی)، بهروزی و خوبی خویش را از گردانندة احوال (الله متعال) بخواهید.
5) ای نامه رسان عقلها (بیدار کنندة امت ها و کسی که می خواهد مسلمانان از خواب غفلت بیدار شوند و دوباره بر سرِ عقل بیایند و عوامل استعمار را شناسائی کنند) برای انسان، خوش آمدی خوش آمدی و حتما بیا.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:808.xml">249 الي 259</a><a class="folder" href="w:html:842.xml">260 الي 270</a><a class="folder" href="w:html:876.xml">271 الي 281</a><a class="folder" href="w:html:910.xml">282 الي 291</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:809.xml">249</a><a class="folder" href="w:html:812.xml">250</a><a class="folder" href="w:html:815.xml">251</a><a class="folder" href="w:html:818.xml">252</a><a class="folder" href="w:html:821.xml">253</a><a class="folder" href="w:html:824.xml">254</a><a class="folder" href="w:html:827.xml">255</a><a class="folder" href="w:html:830.xml">256</a><a class="folder" href="w:html:833.xml">257</a><a class="folder" href="w:html:836.xml">258</a><a class="folder" href="w:html:839.xml">259</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:810.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:811.txt">حافظ شكن</a></body></html>بلند گوی تو واعظ که جای فریاد است
		توجهی بتمسخر مکن که حق شادست

که منع فسق بود کار واعظ ای حافظ
		که تا برَه کشد آن را که دل ز کف دادست

نصیحت همه عالم بمست چون بادست
		ولی وظیفة عاقل بمست ارشادست

تو خواه از سخنش پندگیر و خواه ملال
		ملال و مستی تو نزد عاقلان بادست

نگر که مستی حافظ چه حد بود کز جهل
		گدائی در پیران ورا خوش افتادست

ز هشت خلد زند کوس و داد استغناء
		ز عشق پیر خود از هر دو عالم آزادست

اگر چه این نبود جز فسانه و لافی
		بخار معده و یا گرمی سر از باده است

و گرنه بهر تو غازی دو صد ملق آری
		زنی بیاوه سرائی که شه مرا داده است

نگفت هیچ رسولی و یا ولی بخدا
		اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

همان خوش است که خودمعترف شدی حافظ
		که زین فسانه و افسون بسی تو را یاد استمن دوستدار روی خوش و موی دلکشم
		مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم

شهریست پر کرشمه و خوبان ز شش جهت
		چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم

از بس که چشم مست درین شهر دیده‌ام
		حقا که می نمی‌خورم اکنون و سر خوشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
		من جوهری مفلس از آنرو مشوشم

من آدم بهشتیم اما درین سفر
		حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزو است
		آئینه ای ندارم از آن آه می‌کشمگفتی محب روی خوش و موی دلکشم
		مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم

من مایلم بخوی خوش و کار و صنعتی
		چون نبود این سه چیز من اکنون مشوشم

خوی خوش و حیا و ادب علم و دین و عقل
		من طالب تمام و خریدار هر ششم

حافظ بلاف گشته بهشتی و گفت من
		حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

ای برقعی اسیر عشق جوانان در آتش است
		من از فساد عشق و هوا آه می‌کشم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:813.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:814.txt">حافظ شكن</a></body></html>دیشب بسیل اشک ره خواب می‌زدم
		نقشی بیاد خط تو بر آب می‌زدم

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود
		وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

چشم بروی ساقی و گوشم بقول چنگ
		فالی بچشم و گوش درین باب می‌زدم

ابروی یار در نظرم جلوه می‌نمود
		جامی بیاد گوشة محراب می‌زدم

ساقی بصوت این غزلم کاسه می‌گرفت
		می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
		بر نام عمر و دولت احباب می‌زدمدیشب ز کسب علم ره خواب می‌زدم
		از عطر علم بر زخ خود آب می‌زدم

از نقش فضل و علم ببردم خیال و وهم
		بر کارگاه شاعر پر خواب می‌زدم

دین و خرد چو در نظرم جلوه می‌نمود
		گویا بشام تیره بمهتاب می‌زدم

چشم بروی عالِم و گوشم بشرع و دین
		بر سنگ خاره جام می ناب می‌زدم

ابروی پیر قبلگه صوفیان چه شد
		سنگی بآن ز هر در و هر باب می‌زدم

ساقی بصوت هر غزلی کاسه می‌گرفت
		مشتی بکاسه و می و مضراب می‌زدم

ای برقعی بگوی که این فال ‌خوش بخواب
		بر نام عاقلان بیاری احباب می‌زدم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:816.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:817.txt">حافظ شكن</a></body></html>گر از این منزل ویران بسوی خانه روم
		نذر کردم که هم از راه بمیخانه روم

زین سفر گر بسلامت بوطن باز رسم
		دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

تا بگویم چه کشفم شد ازین سیر و سلوک
		بدر صومعه با بربط و پیمانه روم

گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
		سجدة شکر کنم وز پی شکرانه روم

خرّم آندم که چو حافظ بتولای وزیر
		سر خوش از میکده با دوست بکاشانه رومگفت شاعر که اگر سیر شوم خانه روم
		دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

حالیا عاشق سیم و زر و مشتاق وزیر
		نذر کردم چو بگیرم ره میخانه روم

تا بگویم چه گرفتم من ازین دست وزیر
		بدر صومعه با بربط و پیمانه روم

آشنایان ره عقل بدیوان نگرند
		تا ببینند بسیم و زر بیگانه روم

بُدم عاشق بزر و سیم و نیَم عارف دین
		هر کسی زر دهدم از پی شکرانه روم

هر دمی صورت و ابروی چو دیو از پیرم
		بنظر آید و من سجده چو دیوانه روم

برقعی خرمی حافظ ما شد ز وزیر
		گفت سر خوش ز وزیرم چو بکاشانه روم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w: