ن شدم
		لیکن ز عشق لاف تو من خسته جان شدم

شکر خدا که خود بزبان فاش کرده‌ای
		سر درون که بارکش صوفیان شدم

نبود عجب ز همت پست تو کز خدا
		پستی شدت حواله و گو کامران شدم

در کوره راهِ ذلت سرمد بتخت کفر
		جامی بگیر و گو که خرابتران شدم

دانم تمام بلبلیت از شه است و پیر
		گو بهرشان چو بلبل باطل خران شدم

دولت بِهَرکه یار شود بلبلش شوی
		گو لال گشته بودم و شیرین زبان شدم

شاعر ز درس مکتب پیران شدی جسور
		مست و خراب گو که چنین لافدان شدم

اما هزار حیف که لوح وجود خود
		کردی سیاه گو که من از طاغیان شدم

آن روز بر دلت در پستی گشوده شد
		گفتی که ساکن در پیر مغان شدم

پستی حوالتت بخرابات می‌کند
		گو این چنین دَنی(1)  بُدم و صد چنان شدم

پیر ار که بیوفا است ندید از تو هم وفا
		ای پیر لاف زن که بگفتی جوان شدم

پیری که خود معذَّبست چه گوید بشاعرش
		باز آ که من بحمل عذابت ضمان شدم
----------------------------------------------------------------
1) دنی = پست، بی ارزش.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:847.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:848.txt">حافظ شكن</a></body></html>حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
		که کشم رخت بمیخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
		یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم

جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم
		تا حریفان دغا را بجهان کم بینم

بسکه در خرقة سالوس زدم لاف صلاح
		شرمسار رخ ساقی و می رنگینم

بندة آصف عهدم دلم آزرده مبر
		که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کینم

من اگر رند خراباتم اگر حافظ شهر
		این متاعم که تو می بینی و کمتر زینمحالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
		خط بطلان کشم و باطل تو بر چینم

عقل و دین گیرم و مشت عرفا باز کنم
		چون که از عشق و ریا دور شدم بنشینم

غیر آیات خدایم نبود یار و ندیم
		تا مگر شعر شما را بجهان کم بینم

هرکه آزاد شد از دین و خرد عبد هوا است
		همچو شاعر ز هوس بافته اندر دینم

بسکه در خرقة رندی زده‌ای لاف صلاح
		خدعه کردی و ز تزویر تو من غمگینم

بندة آصف عهدی شدن از لاف چه سود
		بندگی لائق حق است نه هر ننگینم

با بشر لاف دروغ و بخدا لاف دروغ
		وه چه بیشرم و حیا شاعرک مسکینم

برقعی رند خرابات بود ننگ بشر
		خود بگفته است که من صوفی و کمتر زینم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:850.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:851.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:86.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:87.txt">حافظ شكن</a></body></html>دیدار شد میسر و بوس و کنار هم
		از بخت شکر دارم و از روزگار هم

زاهد برو که طالع اگر طالع من است
		جامم بدست باشد و زلف نگار هم

چون کائنات جمله ببوی تو زنده‌اند
		ای آفتاب سایه ز ما بر مدار هم

حافظ اسیر زلف تو شد از خدا بترس
		و ز انتصاف آصف جم اقتدار هم

برهان ملک و دین که ز دست وزارتش
		ایام کان یمین شد و دریا یسار هم

بر یاد روی انور او آفتاب صبح
		جان می‌کند فدا و کواکب نثار هم

تا از نتیجة فلک و طور دور اوست
		تبدیل ماه و سال و خزان و بهار هم

خالی مباد کاخ جلالش ز سروران
		و ز ساقیان سروقد گلعذار هماشعار تو مروّج جور و فشار هم
		لاف و گزاف و حقه و تزویر و عار هم

بنگر وزیر را بکجا برده از گزاف
		صنع طمع بین و دل نابکار هم

گوید که کائنات ببوی تو زنده‌اند
		آی آفتاب سایه ز ما بر مدار هم

کی آب روی لاله و گل فیض حسن اوست
		کم کن گزاف و گفتة ننگ و غبار هم

کی آفتاب صبح کند جان فدای او
		کی خود بر او کنند کواکب نثار هم

کی گردش فلک بود از طور دور او
		تبدیل ماه و سال و خزان(1)  و بهار هم

پا از گلیم خویش منه حافظا برون
		نی بهر خود ز بهر سواران کار هم

چیزی نمانده آنکه بگوئی خدا بود
		تا اینقدر شدی تو صوفی بی‌بند و بار هم

من در عجب چگونه مریدان کور تو
		گویند عارفی و کنند افتخار هم

ای برقعی مباش طرفدار عارفان
		بیدار شو تو یک دم و با اختیار هم
---------------------------------------------------------
1) خزان = پائیز.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:853.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:854.txt">حافظ شكن</a></body></html>روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم
		در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم

تا کی از دستم بر آید تیر تدبیر مراد
		در کمینم و انتظار وقت فرصت می‌کنم

واعظ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
		در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم

حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی
		بنگراین شوخی‌که چون ‌با خلق صنعت می‌کنمگفت حافظ من ز جاسوسی رذالت می‌کنم
		در لباس فقر کار اهل دولت می‌کنم

گاه گمره می‌کنم قومی و گه تعریف شاه
		در کمینم مثل شیطان تا چه فرصت می‌کنم

حافظم قرآن و گاهی حافظ جامم شها
		بنگر این شوخی که هر دم من بملت می‌کنم

این نه کار من که کار هر منافق این بود
		هر که بیدین شد ورا اهل طریقت می‌کنم

صوفیان جاسوس دولت شه مرید صوفیان
		شاه گوید صوفیان را من زیارت می‌کنم

الغرض ‌جاسوس و عرفان پشت ‌یکدیگر شده
		دفع استعمار و صوفی از رعیت می‌کنم

عارفان چون هر خیانت را بملت کرده‌اند
		من بیداری ملت باز همت می‌کنم

حافظ ما بوی حق نشنید و بر واعظ بزد
		طعن و تحقیری که من حمل بصحت می‌کنم

شاعر ما مورد غیبت نمی‌داند که گفت
		در حضورش نیز می‌گویم نه غیبت می‌کنم

جاهلا گر در حضورش هم بگوئی گفته را
		رفع آن غیبت نگردد گو جهالت می‌کنم

حافظی در مجلسی دردی کشی در محفلی
		لیک ایرانی نداند گو خیانت می‌کنم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:856.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:857.txt">حافظ شكن</a></body></html>من ترک عشقبازی و ساغر نمی‌کنم
		صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

باغ بهشت و سایة طوبی و قصر حور
		با خاک کوی دوست برابر نمی‌کنم

تلقین و درس اهل نظر یک اشارتست
		گفتم کنایتی و مکرر نمی‌کنم

این تقویم تمام که با شاهدان شهر(1)
 		ناز و کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم

حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
		من ترک خاک بوسی این در نمی‌کنم
-----------------------------------------------------------------------------
1) این بند در دیوان حافظ با تصحیح محمد بهشتی اینگونه آمده است:
این تقویم بس است که چون واعظان شهر.گفتی که ترک شاهد و ساغر نمی‌کنم
		صد بار توبه کردم و دیگر نمی‌کنم

گر کار خوب بود چرا توبه ور که بَد
		شو تائب و مگوی که دیگر نمی‌کنم

منطق ببین حمق نگر ای مرید شعر
		گوید کرشمه بر سر منبر نمی‌کنم

گوید بهشت و سایة طوبی و قصر حور
		با خاک کوی پیر برابر نمی‌کنم

یعنی خدای را نپرستم بجای پیر
		گو جنتش بمیکده همسر نمی‌کنم

دانم که ترک سیرة ابتر نمی‌کنی
		با دیو گو که سجدة داور نمی‌کنم

شاعر که این چرند مکر نموده است
		یا للعجب بگفت مکرر نمی‌کنم

حافظ جناب پیر مغان راندة خدا است
		گو ترک خاکبوسی آن در نمی‌کنم

اما یقین بدان تو که در روز رستخیز
		خواهی بگفت سودی ازین بشر نمی‌کنم

ای برقعی نگر تو باین کفر شاعران
		با دیگران مگوی که باور نمی‌کنم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:859.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:860.txt">حافظ شكن</a></body></html>صوفی بیا که خرقة سالوس بر کشیم
		وین نقش زرق را خط بطلان بسر کشیم

نذر و فتو