ظر اندازیم

بهَر ملکی که رو آری بغیر از هرزه خوانانش
		نمی‌یابی کسی پشگل تو را در مجمر اندازیم

اگربر برقعی خوانی همه آن لاف و بافت را
		شکافد خدعه‌هایش را و گوشَت را کر اندازیم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:902.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:903.txt">حافظ شكن</a></body></html>سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم
		تا بفتوای خرد حرص به زندان کردم

من بسر منزل عنقا نه بخود بردم پی
		قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

سایة بر دل ریشم فکن ای گنج مراد
		که من این خانه بسودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
		می‌گزم لب که چرا گوش بنادان کردم

نقش‌مستوری ومستی نه بدست من ‌و تست
		آنچه استاد ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
		گر چه دربانی میخانه فراوان کردم

اینکه پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
		اجر صبریست که در کلبة احزان کردم

گر بدیوان غزل صدر نشینم چه عجب
		سال‌ها بندگی صاحب دیوان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
		هر چه کردم همه از دولت قرآن کردمسال‌ها پیروی گفتة قرآن کردم
		تا بفتوای خرد حمله بعرفان کردم

من بشرک عرفا جمله نه خود بردم پی
		دفع این مغلطه با عقل و ببرهان کردم

ای خدا کن مددی پاره کنم عرفان را
		که من این خانة دل پاک ز شیطان کردم

توبه کردم ز هوا و هوس و نادانی
		می‌گزم لب که چرا گوش بنادان کردم

نقش ‌مستوری و مستی همه دست‌ من ‌و تست
		جبر شد اینکه ز استاد ازل آن کردم

ورنه‌ هرکس‌ که بهر دین‌ رود این ‌حجت ‌اوست
		که بگوید همه بر گفتة یزدان کردم

آنچه استاد ازل گفت تو ضدش کردی
		گو چو پیرانِ دغا پشت بایمان کردم

طمع جنت و فردوس مکن با ره کج
		تو بگو با ره کج طی ره نیران کردم

یوسف و خضر تو ای حافظ این پیرانند
		اجر صبرت همه را عهدة پیران کردم

تو که دربانی می‌خانه فراوان کردی
		پس بگو جنت خود صلح بشیطان کردم

غزل و یاوه سرائی و اباطیل و گزاف
		صدر و ذیلش همه را جمله بیکسان کردم

حیف کاندر پی بیهوده و طامات شدی
		باز گو بندگی صاحب دیوان کردم

عجب اینست پس از این همه بیراهه روی
		بازگوئی همه از دولت قرآن کردم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:905.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:906.txt">حافظ شكن</a></body></html>من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
		لطف‌ها می‌کنی ای خاک درت تاج سرم

خرم آن روز کزین مرحله بر بندم بار
		وز سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم

پایة نظم بلند است و جهان گیر بگو
		تا کند پادشه بحر دهان پر گهرمباز گفتی بشهان خاک درت تاج سرم
		یکدمی دم بزن از صنعت و کار هنرم

همتی کن بره حق برو و قطع نما
		نظر خود تو ز اعیان و شهان دگرم

نیست یکبنده نوازی بجز از خالق تو
		ظن بد را سوی آن خالق یکتا نبرم

شب خلوت بطلب عزت و دولت از حق
		با شه هند مگو خاطر عاطر گذرم

خرم آن روز کنی قطع نظر از مخلوق
		بدر خانة حق بر تو بیفتد نظرم

گهر پادشه هند نپاید چندان
		برقعی کن ز هنر صنعت و کاری خبرم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:908.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:909.txt">حافظ شكن</a></body></html>بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چکنم
		زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چکنم

برو ای ناصح و بر درد کشان خرده مگیر
		کار فرمای قدر می‌کند این من چکنم

برق غیرت چو چنین میجهد از مکمن غیب
		تو بفرما که من سوخته خرمن چکنم

شاه ترکان چو پسندید و بچاهم انداخت
		دستگیر او نشود لطف تهمتن چکنم

مددی گر بچراغی نکند آتش طور
		چارة تیره شب وادی ایمن چکنم

حافظا خلد برین خانة موروث من است
		اندرین منزل ویرانه نشیمن چکنمتو بحق پی نبری از گل و گلشن چکنم
		نبری معرفت از سنبل و سوسن چکنم

برو ای شاعر و بر دین خدا لطمه مزن
		ورنه دوزخ بروی با سرو گردن چکنم

باز گفتی که قضا و قدر این جامت داد
		گر نفهمی تو که خود خواسته‌ای من چکنم

مکمن غیب تو ابلیس و جز او می‌نجهد
		برق بی‌غیرتی ای سوخته خرمن چکنم

شاه ترکان ز زر و سیم بچاهت افکند
		دستگیر ار نشود قادر ذو المنن چکنم

نبود آتش پیر تو چو آن آتش طور
		وادی پیر تو نی وادی ایمن چکنم

برقعی خلد بر بینی که بشاعر دادند
		دیر کفر است نه فردوس برین من چکنم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:92.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:93.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:911.xml">282</a><a class="folder" href="w:html:914.xml">283</a><a class="folder" href="w:html:917.xml">284</a><a class="folder" href="w:html:920.xml">285</a><a class="folder" href="w:html:923.xml">286</a><a class="folder" href="w:html:926.xml">287</a><a class="folder" href="w:html:929.xml">288</a><a class="folder" href="w:html:932.xml">289</a><a class="folder" href="w:html:935.xml">290</a><a class="folder" href="w:html:938.xml">291</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:912.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:913.txt">حافظ شكن</a></body></html>بغیر آنکه بشد دین و دانش از دستم
		بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد بباد
		بخاک پای عزیزت که عهد نشکستم

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
		که مرهمی بفرستم چو خاطرش خستماگر چه عمر و جوانی برفت از دستم 
		ولی برای هدایت ز پای ننشستم

خوش آنکه خود بکنی اعتراف ای شاعر
		که دین و دانش ار داشتم بدادستم

تمام خرمن عمرت بسوخت از مستی
		بیا بگو ز تعشق چه طرف بر بستم

سزا است آنکه بسوزم من این همه دیوان
		چو خدمتی بسزا بر نیاید از دستم

بریز برقعیا آبروی شاعر را
		تو مژدة بده از شر او چه من جستم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:915.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:916.txt">حافظ شكن</a></body></html>خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
		راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

ور چو حافظ نبرم ره ز بیابان بیرون
		همره کوکبة آصف دوران برومخرم آن روز کزین دولت ایران بروم
		شوم از شعر برون از ره قرآن بروم

بروم از ره دینی که بوحی آمده است
		تا بهشت ابدی خرم و خندان بروم

نه چو حافظ بوزیری بتملق گوید
		همره کوکبة آصف دوران بروم

همه جانان تو شاهان و وزیران گوئی
		راحت جان طلبم کز پی ایشان بروم

بجهان آمدم ای شاعر و گریان بودم
		هست امید که شادان و مسلمان بروم

لاف گوی و تملق نکنم زاصف عهد
		تا که با کبکه و رحمت یزدان بروم

برقعی لطف خدا همدم و یادت باشد
		همتی تا ز جهان همره ایمان بروم<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:918.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:919.txt">حافظ شكن</a></body></html>در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
		حاصل خرقه و سجاده روان در بازم

حلقة توبه گر امروز چو زهاد زنم
		خازن میکده فردا نکند در بازم

صحبت حور نخواهم که بود عین قصور
		با خیال تو اگر با دگری پردازم

مرغ سان از قفس خاک هوائی گشتم
		به هوایی که مگر صید کند شه بازمدر خرابات مغان گر نظری اندازم
		صوفی و شاعر و عارف همه مضطر سازم

حلقه و مجلس رندان همه بر باد دهم
		خازن میکده و پیر برون اندازم

در خرابات مغان دینی و ایمان نبود
		نیست جز مستی و لهو و لعب دین بازم

صحبت حور نخواهی که بود عین قصور
		مرحبا شارب و هم دم درازت نازم

آری از عین قصور است که حوران بنهی
		عشق ورزی بگدائی که بده یک غازم

چو مگس از قفس خاک هوائی کشتی
		با هما