بر آنها مسلّط گردانيده است، من به آنها عملكردهاى شان را كه انجام داده بودند، بازگو خواهم نمود - تا اين كه رسول خدا ص فرمود: «مثال من و شما همانند يوسف است كه هنگام ديدار با برادرانش گفت: 
(لاتَثْرِيْبَ عَلَيْكُمُ اليَوْمَ، يَغْفِرُاللَّهَ لَكُم، وَ هُوَ اَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ). (يوسف: 92)
ترجمه: «امروزملامت و توبيخى بر شما نيست، خداوند شما را مي‏بخشد، و او ارحم الراحمين است».
عمر (رض) گويد: من از پيامبر خدا ص به خاطر اين كه مبادا آن حرفهايم به او رسيده باشد، و پيامبر خدا ص به آنها اعلام عفو نمود، خيلى‏ها خجالت زده شدم. اين چنين در الكنز (292/5) آمده.
و در نزد ابن زنجويه در كتاب الاموال از طريق ابن ابى حسين روايت است، كه گفت: هنگامي كه پيامبرخدا ص مكه را فتح نمود، داخل خانه كعبه گرديد، بعد از آن بيرون رفت و دست‏هاى خود را بر دروازه گذاشته فرمود: «چه مي‏گوييد؟» سهيل بن عمرو گفت: ما خير مي‏گوييم، و خير توقع داريم، تو برادر كريم و برادر زاده بزرگوارما هستى، و اكنون بر ما پيروز شده‏اى. پيامبر ص (با شنيدن اين سخن از آنها) گفت: «من چنان كه برادرم يوسف گفته است مي‏گويم: (لا تثريب عليكم اليوم). اين چنين در الاصابه (93/2) آمده.
اين را بيهقى (118/9) از طريق قاسم بن سلام بن مسكين از پدرش، از ثابت بنانى از عبداللَّه بن رباح از ابوهريره (رض) روايت نموده.... و حديث را آورده و در آن آمده: وى مي‏گويد: بعد از آن، پيامبر خدا ص به كعبه آمد و از هر دو طرف دروازه كعبه گرفته گفت: «چه مي‏گوييد؟ و چه فكر مي‏كنيد؟» آنها گفتند: مي‏گوييم: برادر زاده، و پسرعموى بردبار و مهربان ما هستى. راوى مي‏گويد: آنها اين را سه مرتبه گفتند. سپس پيامبر خدا ص فرمود: چنان كه يوسف گفته بود من نيز آن چنان مي‏گويم:
(لاتَثْرِيْبَ عَلَيْكُمُ اليَوْمَ، يَغْفِرَاللَّهُ لكُم، وَ هُوَ اَرْحمُ الراحِمِين).
راوى مي‏گويد: آنها آن چنان با خوشى و سرور (از محوطه كعبه) بيرون رفتند، طورى كه گويى از قبرها دوباره زنده شده باشند، و به اسلام وارد گرديدند. بيهقى ميگويد: در آن چه شافعى از ابويوسف درباره اين قصّه حكايت نموده، آمده كه: پيامبر خدا ص هنگامي كه آنها در مسجد جمع شدند، به آنان گفت: «چه فكر مي‏كنيد، كه من با شما چه رفتارى مي‏كنم؟» گفتند: نيكى و خير، تو برادر كريم و برادر زاده بزرگوار ما هستى!! پيامبر ص در پاسخ به آنها فرمود: «برويد همه شما آزاديد».
    
حركت نمودن از جاى خود براى مسلمان  
حركت پيامبر ص از جايش براى مرد مسلمانى كه داخل مسجد شد
بيهقى و ابن عساكر از واثله بن خطاب قريشى (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: مردى در حالى داخل مسجد شد، كه پيامبر ص تنها آنجا بود، و براى آن مرد خود را از جاى خود حركت داد، به او گفته شد: اى رسول خدا، جا وسيع است، پيامبر ص به وى گفت: «براى يك مؤمن حق است كه وقتى برادرش وى راديد، براى او خود را از جاى خود حركت دهد».  و نزد طبرانى از واثله - يعنى ابن اسقع - روايت است كه گفت: مردى داخل مسجد شد و پيامبر ص تنها در مسجد قرار داشت، و براى وى خود را از جاى خود حركت داد، آن مرد گفت: اى پيامبر خدا، جا وسيع است، پيامبر ص فرمود: «براى يك مسلمان حق است». ( هيثمى (40/8) مى‏گويد: رجال وى ثقه‏اند، مگر اينكه من براى ابوع مير عيسى بن محمدبن نحاس، سماعى از ابواسود نيافتم، و اللَّه  اعلم. و در عزت و احترام اهل بيت گذشت كه: ابوبكر (رض) براى على بن ابى طالب (رض) جاى گشود، و گفت: اى ابوالحسن اينجا، و او در  ميان پيامبر خدا ص و ابوبكر (رض) نشست.)
 
عزت و احترام همنشين  اقوال اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم) در اين باره
بخارى  از كثيربن مره روايت نموده، كه گفت : روز جمعه داخل مسجد شدم، و عوف بن مالك اشجعى را در مسجد در حلقه‏اى نشسته يافتم كه پاهاى خود را پيش روى خوددراز نموده بود، هنگامى كه مرا ديد پاهاى خود را جمع نمود به من گفت: مي ‏دانى كه براى چه پاهايم را دراز نموده بودم؟ تا مرد صالحى بيايد و بنشيند. و از محمدبن عبادبن جعفر روايت است كه گفت: ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) فرمود: گرامى‏ترين مردم براى من همنشينم است. و از ابن ابى مليكه از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: گرامى‏ترين مردم براى من همنشينم است، و مي ‏خواهم وى ازگردن‏هاى مردم بگذرد تا در پهلويم بنشيند.
 
قبول اعزاز مسلمان  قصه على (رض) با دو مرد
ابن ابى شيبه و عبدالرزاق از ابوجعفر روايت نموده‏اند كه گفت: دو مرد نزد على (رض) داخل شدند، و او برايشان بالشت انداخت، يكى از آن‏ها بر باشت و ديگرى بر ز مي ن نشستند، على (رض) به همان كسى كه بر ز مي ن نشسته بود گفت: برخيز و بر بالشت بنشين، چون از تكريم و اعزاز جز نادان سرباز نمى‏زند. عبدالرزاق مي ‏گويد: اين مقطع است. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1464.xml">بخشهاي 301 تا 310</a><a class="folder" href="w:html:1475.xml">بخشهاي 311 تا 320</a><a class="folder" href="w:html:1486.xml">بخشهاي 321 تا 330</a><a class="folder" href="w:html:1497.xml">بخشهاي 331 تا 340</a><a class="folder" href="w:html:1508.xml">بخشهاي 341 تا 350</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1465.txt">ابوبكر (رض) و حفظ راز پيامبر ص در مسئله ازدواج پيامبر ص با حفصه</a><a class="text" href="w:text:1466.txt">انس و حفظ سر پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1467.txt">مشورت پيامبر ص با بعضى از اصحاب خود جهت ازاله سختى دل‏هاى آنان</a><a class="text" href="w:text:1468.txt">قصه بشيربن عقربه با پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1469.txt">عبد اللَّه  بن عمر و عزت نمودن اعرابيى كه پدرش رفيق عمر بود</a><a class="text" href="w:text:1470.txt">نيكى والدين پس از درگذشت آن‏ها</a><a class="text" href="w:text:1471.txt">قبول دعوت مسلمان   قصه ابوايوب (رض) با نيروهاى جنگى در دريا</a><a class="text" href="w:text:1472.txt">دور نمودن اذيت از راه مسلمان   قصه معقل مزنى با معاويه بن قره</a><a class="text" href="w:text:1473.txt">جواب عطسه كننده   روش پيامبر ص در اين امر</a><a class="text" href="w:text:1474.txt">امتناع پيامبر ص از جواب عطسه كننده‏اى كه حمد خدا را نگفت</a></body></html>حفظ راز مسلمان  
ابوبكر (رض) و حفظ راز پيامبر ص در مسئله ازدواج پيامبر ص با حفصه
ابونعيم  از عمر (رض) روايت نموده، كه گفت: حفصه بنت عمر از خنيس بن حذافه سهمى (رض) بيوه باقى ماند - خنيس از جمله ياران پيامبر خدا ص، و از كسانى بود كه در جنگ بدر شركت نموده بودند و در مدينه درگذشت، و من با ابوبكر (رض) روبرو شدم و گفتم: اگر خواسته باشى حفصه بنت عمر را به نكاحت در آورم، ولى او بر من پاسخى نداد، به اين صورت چند شب مكث نمودم و پيامبر خدا ص وى را خواستگارى نمود، و او را به نكاح وى در آوردم، بعد از آن ابوبكر (رض) با من روبرو شد و گفت: ممكن است وقتى كه حفصه را به من عرضه نمودى، و من به تو چيزى پاسخ ندادم خشمگين گشته باشى؟ مي ‏گويد: گفتم: آرى، گفت: وقتى كه او را بر من عرضه داشتى از ارائه پاسخ فقط ه مي ن مرا بازداشت، كه از رسول خدا ص شنيدم كه وى را ياد مي ‏نمود، و من بر آن نبودم كه راز رسول خدا ص را فاش كنم، اگر وى حفصه را مي ‏گذاشت، من او را نكاح مي ‏نمودم