ق زد، جارود گفت: اى ا ميرالمؤمنين در  ميان من و تو چيست؟ گفت: در  ميان من و تو چيزى نيست؟ ولى تو آن را شنيدى، گفت: شنيدم، چه شد؟ گفت: ترسيدم آن در قلب تو چيزى بيفكند، بنابراين خواستم، آن را از تو دفع كنم. 
 
مقداد و انداختن سنگ ريزه و خاك بر روى مداحان
مسلم  - لفظ از وى است - و ابوداود  از همام بن حارث روايت نموده‏اند كه: مردى شروع به ستايش عثمان (رض) نمود، مقداد (رض) رفت و بر هر دو زانوى خود نشست - وى مرد ضخيمى بود - و شروع به انداختن سنگريزه بر روى وى نمود، عثمان به او گفت: چه مي ‏كنى؟ گفت: پيامبر خدا ص گفته است: «وقتى كه مداحان را ديديد بر چهره هايشان خاك بپاشيد». اين را همچنان مسلم، ترمذى  و بخارى  از طريق ابومعمر روايت نموده‏اند كه گفت: مردى برخاست و به مدح نمودن يكى از امرا شروع نمود، مقداد (رض) به انداختن خاك بر وى پرداخت و گفت: پيامبر خدا ص ما را امر نموده است تا بر روى مداحين خاك بپاشيم.
 
عملكرد ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) و گفتارش در اين باره
بخارى  از عطاء بن ابى رباح روايت نموده  كه: مردى مرد ديگرى را نزد ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) مدح و ستايش نمود، ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) به انداختن خاك به طرف دهن وى پرداخت و گفت: پيامبر خدا ص گفته است: «وقتى كه مداحان را ديديد بر روى شان خاك بيندازيد». و نزد احمد و طبرانى از عطا بن ابى رباح روايت است كه گفت: مردى ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) را مدح نمود، و ابن عمر خاك بر روى وى انداخت، و گفت: از پيامبر خدا ص شنيدم كه  مي ‏گفت: «وقتى كه مداحان را ديديد، بر روى شان خاك بيندازيد». 
و نزد ابونعيم  از نافع (رض) و ديگران روايت است كه، مردى به ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: اى بهترين مردم - يا اى فرزند بهترين مردم - ، ابن عمر گفت: من نه بهترين مردم هستم، ونه هم فرزند بهترين مردم، ولى بنده‏اى از بندگان خدا هستم، و به خداوند متعال ا مي دوارم و از او مي ‏ترسم، به خدا سوگند، شما تا آن وقت دنبال يك مرد مي ‏باشيد كه هلاكش كنيد. و طبرانى از طارق به شهاب روايت نموده، كه  مي ‏گويد: عبد اللَّه  گفت: انسان بيرون مي ‏رود، و دينش با وى مي ‏باشد، و باز مي ‏گردد، و چيزى از آن همراهش نمى‏باشد، نزد مردى مي ‏آيد كه نه براى او و نه هم براى نفس خودش مالك ضرر و نفعى مي ‏باشد و براى او به خداوند سوگند مي ‏خورد كه: تو، و تو! و درحالى بر مي ‏گردد، كه چيزى از ضرورت و كار او حل نشده، و خداوند بر وى خشمگين شده است. 
 
صله رحم و قطع آن  
قصه پيامبر ص با ابوطالب در اين باره
بزار از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: قريش را آن چنان بحران و مشكلاتى فرا گرفت، كه استخوان‏هاى پوسيده را خوردند، و هيچ كس از قريش از پيامبر خدا ص و عباس بن عبدالمطلب (رض) ثروتمندتر نبود، آن گاه رسول خدا ص به عباس گفت: «اى عمو، برادرت ابوطالب و كثرت عيال وى را مي ‏دانى، و قريش را آنچه رسيده است كه  مي ‏بينى، بيا نزد وى برويم و بعضى از فرزندانش را از نزد وى با خود ببريم». بنابراين هر دو به طرف وى حركت نمودند وگفتند: اى ابوطالب تو خود حالت قومت را مي ‏بينى و ما مي ‏دانيم كه تو هم مردى از آن‏ها هستى، ما آمده‏ايم تا بعضى از فرزندانت را با خود ببريم، ابوطالب گفت: عقيل را براى من بگذاريد، ديگر هر چه مي ‏خواهيد بكنيد، پيامبر خدا ص على (رض) را گرفت، و عباس جعفر (رض) را با خود برداشت، و آن دو تا غنى شدن‏شان با آن‏ها بودند، سليمان بن داود مي ‏گويد: جعفر تا مهاجرت به طرف حبشه با عباس بود. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1520.xml">بخشهاي 351 تا 360</a><a class="folder" href="w:html:1531.xml">بخشهاي 361 تا 370</a><a class="folder" href="w:html:1542.xml">بخشهاي 371 تا 380</a><a class="folder" href="w:html:1553.xml">بخشهاي 381 تا 390</a><a class="folder" href="w:html:1564.xml">بخشهاي 391 تا 400</a></body></html>پيامبر ص و فرستادن عمامه‏اش براى صفوان به عنوان نشانه امان
صفوان به عمير گفت: نه به خدا سوگند، با تو تا وقتى بر نمي‏گردم كه از وى نشانه‏اى برايم نياورى، كه من آن را سوگند بشناسم. پيامبر ص به عمير گفت: «دستارم را بگير»، عمير با دستار رسول خدا ص به طرف صفوان برگشت، و آن همان چادر يمنى بود كه پيامبر ص در آن روز در حالى كه آن را بر سر خود گذاشته و يك گوشه‏اش را بر رويش بسته بود داخل مكه گرديد. عمير براى دومين بار به سوى وى شتافت، و با آوردن عمامه پيامبر ص به او گفت: ابووهب، من از نزد بهترين مردم، كسى كه در صله رحم نيكى و بردبارى از همگان برتر است، آمده‏ام. سرفرازى او سرافرازى توست، و عزّتش عزّت تو، و فرمانروايى‏اش فرمانروايى تو، و پسر مادر و پدرت است! به خاطر خدا، بر خود رحم كن. صفوان به عمير گفت: من مي‏ترسم كه كشته شوم. عمير به او گفت: او تو را به سوى اسلام دعوت نموده است كه اسلام بياورى، و اگر دوست دارى كه اسلام بياورى خوب، وگرنه دو ماه به تو مهلت داده، او با وفاترين و نيك‏ترين مردمان است، و آن چادر (دستار) خود را برايت فرستاده است كه در روز فتح مكه آن را بر سر خود نهاد، و يك گوشه‏اش را بر رويش بسته بود. صفوان آن چادر (دستار) را شناخت، و گفت: بلى. و عمير آن را بيرون آورد، صفوان گفت: بلى. آن همين است، آن همين است. صفوان برگشت تا اين كه نزد پيامبر خدا ص آمد، و هنگام آمدن وى، پيامبر خدا ص نماز عصر را براى مردم در مسجد امامت مي‏نمود، هر دوى آنها توقّف نمودند. صفوان پرسيد: اينها در يك شب و يك روز چند نماز مي‏خوانند؟ عمير پاسخ داد: پنج نماز، پرسيد: محمّد براى شان نماز مي‏خواند؟ عمير پاسخ داد: بلى. هنگامي كه پيامبر خداص سلام داد، صفوان گفت: اى محمد، عميربن وهب با چادرت نزدم آمد، و مدعى است كه تو مرا به آمدن نزد خودت فرا خوانده‏اى، و اگر اسلام را راضى شده، و پذيرفتم خوب، در غير آن دو ماه به من مهلت داده‏اى؟، رسول خدا ص فرمود: «اباوهب پايين بيا». صفوان پاسخ داد: تا اين كه اين را برايم مشخص نكنى پايين نمي‏آيم. رسول خدا ص فرمود: «بلكه برايت چهار ماه مهلت است». صفوان پس از شنيدن اين حرف پيامبر خدا ص پايين آمد.
    
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1521.txt">قصه پيامبر ص با جويريه و فاطمه در اين باره</a><a class="text" href="w:text:1522.txt">قول پيامبر ص به كسى كه نزدش از بدى رفتار خويشاوندانش نسبت به خود شكايت برد</a><a class="text" href="w:text:1523.txt">قصه ابوهريره (رض) با قطع كننده رحم</a><a class="text" href="w:text:1524.txt">ابن مسعود وقتى كه خواست دعا كند از قطع كننده رحم خواست كه بايد برخيزد</a><a class="text" href="w:text:1525.txt">باب دهم اخلاق و صفات اصحاب</a><a class="text" href="w:text:1526.txt">اقوال ابوهريره و انس (رضى‏ اللَّه  عنهما) درباره مصافحه پيامبر ص با اصحابش</a><a class="text" href="w:text:1527.txt">پيامبر ص و برگزيدن آسان‏ترين كار و انتقامش براى خدا </a><a class="text" href="w:text:1528.txt">بردبارى پيامبر ص در مقابل زن يهوديى كه به او گوسفند مسموم شده را خورانده بود</a><a class="text" href="w:text:1529.txt">بردبارى پيامبر ص بر مردى كه خواست او را به قتل رساند</a><a class="text" href="w:text:1530.txt">بردبارى 