 href="w:text:164.txt">مصعب و دعوت نمودن سعدبن معاذ و اسلام آوردنش</a><a class="text" href="w:text:165.txt">سعدبن معاذ و دعوت نمودن بنى عبدالاشهل و اسلام آوردن آنها</a></body></html>اقوال عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) درباره كار پيامبر ص در خانه‏ اش 
احمد از اسود روايت نموده، كه گفت: به عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفتم: پيامبر ص وقتى كه وارد خانه‏اش مي ‏شد چه مي ‏كرد؟ گفت: در خدمت اهل خود مي ‏بود، و وقتى كه نماز فرا مي ‏رسيد بيرون مي ‏شد و نماز مي ‏گزارد. 
 و نزد بيهقى از عروه (رض) روايت است كه گفت: مردى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) پرسيد: آيا پيامبر خدا ص در خانه‏اش كار مي ‏نمود؟ گفت: آرى، كفش خود را مي ‏دوخت، لباسش را مي ‏دوخت، چنانكه يكى از شما در خانه خود كار مي ‏كند. و نزد بيهقى از عمره روايت است كه گفت: به عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفتم: رسول خدا ص در خانه‏اش چه كار مي ‏نمود؟ گفت: پيامبر خدا ص فرد از بشر بود، حشرات لباسش را مي ‏گرفت، گوسفندش را مي ‏دوشيد و براى خود خدمت مي ‏نمود. ترمذى اين را در الشمائل روايت نموده. 
 
قول ابن عباس و جابر درباره بعضى حالت‏هاى متواضعانه پيامبر ص
نزد قزوينى به روايت ضعيف از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: پيامبر ص [آماده ساختن]آب وضوى خود را به كسى نمى‏سپرد، و نه هم صدقه‏اى را كه صدقه مي ‏كرد به ديگران واگذار مي ‏كرد بلكه خود تأديه‏اش را به دوش مي ‏گرفت. 
و بخارى از جابر (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص در حالى به عيادت من آمد، كه نه بر قاطر سوار بود، و نه هم بر اسب تاتارى.  و ترمذى  از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص بر پالان فرسوده‏اى حج نمود، و چادرى كه چهار درهم ارزش نداشت بر دوشت داشت، و گفت: «بار خدايا، اين را حجى بگردان، كه ريا و شهرت در آن نباشد».
 
تواضع پيامبر ص هنگام داخل شدنش به مكه در سال فتح
ابويعلى از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه پيامبر خدا ص وارد مكه شد، مردم از جاهاى بلند به تماشاى او برآمدند، و او سر خود را از خشوع به پالان شترش گذاشت.  و بيهقى اين را از انس روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص روز فتح در حالى وارد مكه شد كه چانه‏اش را از خشوع بر سوارى اش گذاشته بود. و ابن اسحاق مي ‏گويد: عبد اللَّه  بن ابى بكر  برايم حديث بيان نمود كه: پيامبر خدا  ص هنگامى كه به ذى طوى رسيد، بر شتر خود درحالى ايستاد كه يك تكه چادر سرخ رنگ يمنى را بر سر خود پيچانيده، و يك گوشه‏اش را بر رويش بسته بود، و پيامبر خدا ص هنگامى عزت و شرفى را كه خداوند با فتح نصيبش نموده بود ديد، سر خود را آنقدر از تواضع به خدا پايين آورد، كه نزديك بود ريشش به پيش پالان بخورد. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1554.txt">پيامبر ص و منع نمودن ابوهريره از حمل متاعش، و بازداشتن فروشنده‏اى از بوسيدن دستش</a><a class="text" href="w:text:1555.txt">تواضع اصحاب پيامبر ص  عمر (رض) و سوار شتر شدن در سفرش به سوى شام</a><a class="text" href="w:text:1556.txt">عمر (رض) و تعليم دادن طرز ساختن كاچى  براى زنان</a><a class="text" href="w:text:1557.txt">پاى برهنه رفتن عمر (رض) به مسجد و كم شمردن خود در سخنرانى</a><a class="text" href="w:text:1558.txt">سوار شدن عمر (رض) در پشت سر پسرى بر خر</a><a class="text" href="w:text:1559.txt">رفتن عمر (رض) با پسرى تا او را از پسران حمايت نمايد</a><a class="text" href="w:text:1560.txt">عمر و عثمان و سوار نمودن مردم در پشت سرشان</a><a class="text" href="w:text:1561.txt">تواضع عثمان (رض)</a><a class="text" href="w:text:1562.txt">تواضع ابوبكر (رض)</a><a class="text" href="w:text:1563.txt">صورت هايى از تواضع ا ميرالمؤمنين على (رض)</a></body></html>پيامبر ص و منع نمودن ابوهريره از حمل متاعش، و بازداشتن فروشنده‏اى از بوسيدن دستش
طبرانى در الأوسط و ابويعلى از ابوهريره (رض) روايت نموده‏اند كه وى گفت: روزى با رسول خدا داخل بازار شدم، او نزد بزازها  نشست و شلوارى را به چهار درهم خريد، اهل بازار وزن كننده‏اى براى خود داشتند، و پيامبر ص به او گفت: «وزن كن و زيادت را به طرف فروشنده بگردان»، پيامبر ص شلوار را گرفت، و من رفتم تا آن را از وى بگيرم و حمل كنم، گفت: «صاحب چيز به حمل همان چيز خود مستحق‏تر است، مگر اينكه ضعيف باشد، و از حمل آن عاجز آيد، و در اين صورت برادر مسلمانش وى را همكارى مي ‏كند». گفتم: اى پيامبر خدا، تو شلوار مي ‏پوشى؟ گفت: «بلى، در سفر و اقامت، در شب و روز، چون من به ستر مأمور شده‏ام، و چيزى با سترتر از اين نيافتم». 
و هيثمى  حديث را از ابوهريره به مانند آن ذكر نموده، و افزوده است: پيامبر خدا ص به او گفت: «وزن كن و زيادت را به طرف فروشنده بگردان» وزن كننده گفت: اين كلمه‏اى است كه من آن را از هيچ كس نشينده‏ام، ابوهريره (رض) مي ‏گويد: من به او گفتم: ه مي ن‏قدر جهل و جفا در دينت برايت كافى است، كه نبى خود را نشناسى! آن گاه وى ترازو را انداخت، و به سوى دست پيامبر خدا ص رفت، و مي ‏خواست آن را ببوسد، رسول خداص دست خود را از وى كشيد و گفت: «اين چيست! اين كارى است كه عجم‏ها آن را براى پادشاهان خود مي ‏كنند، من پادشاه نيستم، بلكه مردى از شما هستم»، بعد وزن نمود و زيادت را به طرف فروشنده گردانيد، و پيامبر ص آن را گرفت... و مانند آن را متذكر شده، هيثمى مي ‏گويد: اين ابويعلى و طبرانى در الأوسط روايت نموده‏اند، و در آن يوسف بن زياد آمده، و ضعيف مي ‏باشد.
 
تواضع اصحاب پيامبر ص  عمر (رض) و سوار شتر شدن در سفرش به سوى شام
ابن عساكر از اسلم روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب (رض) بر شترى وارد شام شد، و آن‏ها در  ميان خود شروع به صحبت نمودند، عمر (رض) گفت: چشم‏هاى اين‏ها به سوارى‏هاى كسى بلند مي ‏شود،  كه بهره‏اى ندارد.  اين را ابن المبارك هم روايت نموده. 
 
عمر (رض) و تعليم دادن طرز ساختن كاچى  براى زنان
ابن سعد از حزام بن هشام و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب (رض) را ديدم كه از نزد زنى در حالى گذشت كه آن زن براى خود كاچى پخته مي ‏نمود، وى گفت: اينطور كاچى پخته نمى‏شود، بعد از آن ملاقه را گرفت و گفت: اينطور نما، و به وى نشان داد. و از هشام بن خالد روايت است كه گفت: از عمربن خطاب (رض) شنيدم كه  مي ‏گفت: آرد را يكى از شما  تا آن وقت نيندازد، كه آب گرم نشده است، بعد آن را كم كم بيندازد، و با ملاقه‏اش آن را بهم بزند، چون اين در فزونى و زيادت آن موثر است، و از گلوله و كتله شدن جلوگيرى مي ‏نمايد. 

پاى برهنه رفتن عمر (رض) به مسجد و كم شمردن خود در سخنرانى
مروزى در العيدين از زر روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب (رض) را ديدم كه پاى برهنه به عيدگاه مي ‏رفت.  و دينورى از محمدبن عمر مخزومى و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: عمربن خطاب (رض) صدا زد: «الصلوه جامعه»،  هنگامى كه مردم جمع شدند و زياد گرديدند، بر منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى خداوند، آن طور كه سزاوار اوست و درود بر پيامبرش ص گفت: اى مردم، من خود را [سابق] در حالى مي ‏ديدم كه براى خاله‏هايم از بنى مخزوم [چهارپايان]مى‏چرانيدم، و آن‏ها به من يك مشت خرما و كشمش مي ‏دادند، و 