 چشمت را روشن نموده است؟ عمر (رض) گفت: از پيامبر خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «دنيا براى هر كى گشاده شود خداوند عزّوجل در ميان شان دشمنى و نفرت را تا روز قيامت مي ‏اندازد، و من از آن مي ‏ترسم». اين چنين در الترغيب (144/5) آمده است.
 
روايت ابن عباس درباره گريستن وى رضى‏ اللَّه  عنهما بر بسط و گسترش دنيا
حميدى، ابن سعد (207/3) بزار سعيدبن منصور، بيهقى (358/6) و غير ايشان از ابن عباس (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه گفت: عمربن الخطاب (رض) وقتى نمازى را مي ‏خواند، براى مردم مي ‏نشست، و كسى كه ضرورتى مي ‏داشت با وى در آن مورد صحبت مي ‏نمود، و اگر كسى ضرورت و كارى نمي ‏داشت بر مي ‏خاست، ولى [روزى] نماز هايى را براى مردم امامت نمود و در آن‏ها ننشست، گفتم: اى يرفأ، آيا اميرالمؤمنين مريضيى ندارد، آن گاه نشستم و عثمان بن عفّان (رض) آمد و نشست، يرفأ بيرون رفت و گفت: اى ابن عفّان برخيز، و اى ابن عباس برخيز. بعد نزد عمر (رض) داخل شديم، و نزد وى، انبوهى از مال بود، و بر هر يك از توده‏ها يك استخوان شانه بود. گفت: من به اهل مدينه نگاه نمودم، و شما دو تن را از همه داراى خويشاوندان زياد يافتم، اين مال را بگيريد و تقسيمش كنيد، و آنچه را اضافى ماند بازگردانيد. عثمان (رض) سرزانو نشست ، و من روى زانويم نشستم و گفتم: و اگر كمبود نمود، آن را براى ما ادا مي ‏كنى؟ عمر گفت: عادتى از كوهى(عمر (رض) با اين گفته خود مى‏خواهد ابن عباس را به پدرش عباس (رض) در شهامت، و جرأت در گفتار تشبيه كند.)  - (سفيان مي ‏گويد): يعنى سنگى از كوهى - آيا اين نزد خدا وقتى كه محمّد ص و اصحابش پوست را مي ‏خوردند، وجود نداشت، گفتم: بلى، به خدا سوگند، اين وقتى كه محمّد ص زنده بود نزد خدا وجود داشت، و اگر به وى واگذار مي ‏شد در آن غير عملى را انجام مي ‏داد كه تو انجام مي ‏دهى، آن گاه عمر خشمگين شد و گفت: چه مي ‏كرد؟ گفتم: خودش مي ‏خورد و به ما نيز مي ‏خورانيد. آن گاه عمر صداى توأم با گريه‏اى را كشيد كه پهلوهايش بر اثر آن به هم خورد، و بعد گفت: دوست دارم كه از آن  به صورتى بيرون روم، كه نه به نفع من باشد و نه به ضررم. اين چنين در الكنز (320/2) آمده است، و هيثمي  (242/10) مي ‏گويد: اين را بزار روايت نموده، و اسناد آن جيد است.
و ابوعبيد و ابن سعد (218/3) و ابن راهويه و الشاشى - كه آن را حسن دانسته - از ابن عباس (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند كه گفت: عمربن الخطاب (رض) مرا خواست و نزدش آمدم، و ديدم كه در پيش رويش چرمي  است و روى آن طلا پراكنده شده است. گفت: بيا اين را در ميان قوم خود تقسيم كن، خداوند داناتر است، كه اين را از نبى خود ص و از ابوبكر (رض) دور داشت و به من داد، كه آيا براى خيرى به من داده است، يا به خاطر شرى؟! بعد از آن گريست و گفت: نه هرگز، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، اين را از نبى خود و از ابوبكر (رض) به اراده شر به آنان باز نداشته بود، كه براى عمر به اراده خير برايش داده باشد. اين چنين در الكنز (317/2) آمده است.
 
قصه وى با عبدالرحمن بن عوف و گريه‏اش بر بسط و گسترش دنيا
ابوعبيد و عدنى از عبدالرحمن بن عوف (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: عمر بن الخطاب (رض) كسى را دنبال من فرستاد و نزدش آمدم، هنگامي  كه به دروازه رسيدم، صداى گريه وى را شنيدم، گفتم: ان اللَّه  و انااليه راجعون! براى اميرالمؤمنين، به خدا سوگند، مصيبتى رسيده است، آن گاه داخل شدم و شانه وى را گرفته گفتم: حرفى نيست، حرفى نيست اى اميرالمؤمنين، گفت: نه، بلكه حرفى هست، و دستم را گرفت و مرا داخل دروازه نمود، متوجّه شدم كه خرجين  هاى زيادى يكى بالاى ديگر قرار دارد!! گفت: اكنون آل خطاب نزد خداوند خوار شد، اگر خدا مي ‏خواست اين را براى دو يار ديگرم - يعنى پيامبر ص و ابوبكر - مي ‏گردانيد، و آنان براى من سنت و روشى مي ‏گذاشتند، كه به آن اقتدا مي ‏نمودم، گفتم: بنشين در اين باره فكر مي ‏كنيم، آن گاه براى امّهات المؤمنين، چهار چهار هزار سهم داديم، و براى مهاجرين شانزده هزار تعيين نموديم، و به ساير مردم دو دو هزار مقرّر كرديم، تا اين كه همه آن مال را توزيع نموديم. اين چنين در الكنز (318/2) آمده است.
 
خوف عبدالرحمن بن عوف (رض) و گريه وى بر گسترش و بسط دنيا  
قصه گريه وى در وقت خوردن طعام
بخارى (ص 579) از سعدبن ابراهيم و او از پدرش روايت نموده كه: براى عبدالرحمن بن عوف (رض) طعامي  آورده شد، و او روزه‏دار بود، گفت: مصعب بن عمير، كه بهتر از من بود، كشته شد و در چادرى كفن شد، كه اگر سرش پوشانده مي ‏شد، پاهايش آشكار مي ‏گشت، و اگر پاهايش پوشانده مي ‏شد، سرش آشكار مي ‏گشت، و گمان مي ‏كنم كه گفت: و حمزه كشته شد، در حالى كه بهتر از من بود، و بعد از آن دنيا براى ما گسترش يافت، يا اين كه گفت: و از دنيا به كثرت داده شديم، و ترسيديم كه نيكى‏هاى ما به سرعت [در دنيا]  به ما داده شده باشد. بعد از آن شروع به گريه نمود، تا اين كه طعام را ترك كرد. و ابونعيم به مانند آن را الحليه (100/1) روايت نموده است.
 
قصه ديگرى از وى در اين باره
ابونعيم در الحليه (99/1) از نوفل بن اياس هُذَلى روايت نموده، كه گفت: عبدالرحمن (رض) هم نشين ما بود، و هم نشين خوبى بود، وى روزى ما را با خود برگردانيد، و داخل خانه‏اش شديم، وى داخل شد و غسل نمود، و باز خارج شد و با ما نشست، و براى مان كاسه بزرگى كه در آن نان و گوشت بود آورده شد، هنگامي  كه گذاشته شد، عبدالرحمن بن عوف گريست، به او گفتيم: اى ابومحمّد چرا گريه مي ‏كنى؟ گفت: پيامبر خدا ص در گذشت، ولى او و اهل بيتش از نان جو سير نشدند، گمان نمي ‏كنم به چيزى تأخير شده باشيم كه براى ما خير باشد. و اين را ترمذى و سراج از نوفل به مانند آن، چنان كه در الاصابه (417/2) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
پيامبر ص و دعوت نمودن حَوشَب ذى ظُلَيم به فرايض اسلام
ابو نعيم از حَوْشَب ذى ظُلَيْم روايت نموده، كه گفت: چون خداوند محمّد ص را كامياب و پيروز گردانيد، من نيز به عنوان جواب مثبت در قبول دعوت وى، چهل سوار را با عبد شر نزد وى فرستادم. آنها با نامه من در مدينه نزدش رفتند، چون به آنجا رسيدند (عبد شر)  پرسيد: كدام يكى از شما محمّد است؟ گفتند: اين. عبد شر گفت: تو براى ما چه آورده‏اى؟ اگر آن حق باشد ما اطاعت و پيرويت را ميكنيم. فرمود: «نماز را برپا مي‏كنيد، زكات را مي‏دهيد، از خون‏ها جلوگيرى مي‏نماييد، مردم را به نيكى امر مي‏كنيد و از بدى منع مي‏نماييد». عبدشر (چون اين گفته‏هاى پيامبر را شنيد) گفت: اين چيزهاى (كه تو به طرف آن فرا مي‏خوانى و با خود آورده‏اى) چيزهاى خوب و نيكويى است، دستت را دراز كن كه همراهت بيعت نمايم. پيامبر خدا ص پرسيد: «نامت چيست»؟ پاسخ داد: عبد شر، پيامبر ص گفت: «نه، بلكه تو عبد خير هستى». (و با وى بر اسلام بيعت نمود)  و جواب نامه حوشب ذى ظليم را توسط وى برايش نوشت، او نيز ايمان آورد. اين چنين در كنزالعمال (325/5) آمده و اين را همچنين ابن مَنْده و ابن عساكر، چنان كه در الكنز (84/1) آمده، روايت نموده‏اند، و ابن سَكَن مانند 