ردن به سبب اندوهى كه در آن قرار داشتند باز ايستادند، آن گاه عباس بن عبدالمطلب (رض) گفت: اى مردم پيامبر خدا ص درگذشت  و ما بعد از وى هم خورديم، و هم نوشيديم، و ابوبكر درگذشت، بعد از وى هم خورديم و هم نوشيديم، و از خوردن گزيرى نيست، پس از اين طعام بخوريد، سپس عباس (رض) دست خود را دراز نمود و خورد، و مردم نيز دست‏هاى خود را بلند نمودند و خوردند، آن گاه قول عمر (رض) را دانستم كه آن‏ها سرداران مردم اند. 
 
امر ابوبكر و على به مردم به صبر بر موت اقارب
ابن ابى خيثمه، دينورى در المجالسه و ابن عساكر از ابوعيينه (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: ابوبكر (رض) وقتى مردى را تعزيت مي ‏داد،  مي ‏گفت: همراه صبر و شكيبايى مصيبتى نيست، و با ناشكيبايى فايده‏اى نيست. ما قبل مرگ آسان است، و ما بعد آن دشوار، وفات پيامبر خدا ص را به ياد بياوريد، مصيبت تان كوچك مي ‏گردد، خداوند اجرتان را بزرگ گرداند.  و ابن عساكر از سفيان روايت نموده، كه گفت: على بن ابى طالب اشعث بن قيس (رضى‏ اللَّه  عنهما) را بر فرزندش تعزيت داد و گفت: اگر اندوهگين شوى، اين به خاطر رحم تان حق است، و اگر صبر كنى، نزد خداوند در بدل پسرت برايت عوضى است، اگر تو صبر كنى قدر بر تو جارى شده، و مأجور هستى، و اگر ناشكيبايى نمايى نيز بر تو جارى گرديده و گنهكارى. 
 
صبر بر همه مصيبت‏ها   
صبر يك زن انصارى بر مرض صرع 
بزار از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص در مكه بود، زن انصاريى نزدش آمد و گفت: اى پيامبر خدا، اين خبيث  بر من غلبه نموده است(خبيث: همان شيطانى است كه در آن داخل مى‏شد.)، پيامبر ص به او گفت: «اگر تو بر همين حالتى كه در آن قرار دارى صبر كنى، روز قيامت در حالى مي ‏آيى كه بر تو گناه و حسابى نيست»، گفت: سوگند به ذاتى كه تو را به حق مبعوث نموده، من تا ملاقات خداوند صبر مي ‏كنم. و گفت: من از اين خبيث مي ‏ترسم كه مرا برهنه سازد، آن‏گاه پيامبر ص براى او دعا نمود، و وقتى كه از آمدن آن خبيث مي ‏ترسيد، به پرده‏هاى كعبه مي ‏آمد، و خود را به آن آويزان مي ‏نمود، و به آن  مي ‏گفت: دور شو به خوارى و حقارت، و آن خبيث از وى مي ‏رفت. و نزد احمد از عطاء (رض) روايت است كه گفت: ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) به من گفت: آيا زنى ازاهل جنت را به تو نشان ندهم؟ گفتم: بلى، [نشان بده]گفت: اين سياه، نزد پيامبر خدا ص آمد و گفت: من به مرض صرع گرفتار مي ‏شوم، و خود را برهنه مي ‏سازم، درباره‏ام به خداوند دعا كن، فرمود: «اگر خواسته باشى صبر كن و برايت جنت است، و اگر خواسته باشى خداوند را دعا مي ‏كنم تاتو را عافيت بدهد»، گفت: نه، بلكه صبر مي ‏كنم، به خداوند براى او دعا كن تا خود را برهنه نسازم، و از من دور نشود.  مي ‏گويد: آن گاه پيامبر ص براى او دعا نمود. اين چنين اين را بخارى و مسلم روايت نموده‏اند، و بعد بخارى به نقل از عطاء گفته است: وى همين زن را كه‏ام زفر (رضى‏ اللَّه  عنها) است و زن دراز و سياهى بود در پرده كعبه ديد. 
 
حكايت مردى با زنى كه در جاهليت زناكار بود
بيهقى از عبد اللَّه  بن مغفل (رض) روايت نموده كه : زنى در جاهليت زناكار بود، مردى بر وى گذشت، يا آن زن بر آن مرد عبور نمود، آن گاه آن مرد دست خود را به طرف وى دراز كرد، آن زن گفت: باز ايست، خداوند شرك را برده و اسلام را آورده است، بنابراين آن مرد او را ترك نمود و برگشت، و به طرفش نگاه مي ‏نمود، تا اينكه رويش به ديوارى اصابت نمود، بعد نزد پيامبر ص آمد و اين را برايش متذكر شد، پيامبر ص گفت: «تو بنده‏اى هستى كه خداوند به تو خير را اراده نموده، و وقتى كه خداوند به بنده‏اى خير را اراده نمايد، جزاى گناهش را زود به او مي ‏دهد، و وقتى كه به بنده‏اى شر را اراده نمايد، گناهش را برايش نگه مي ‏دارد، تا او را در روز قيامت كامل سزا بدهد». 
 
دعوت عمربن الخطاب (رضي‏ الله  عنه) 
ابن سعد از اَسْتَق روايت نموده، كه گفت: من نصرانى و غلام عمر بن الخطاب(رض) بودم. وى مرا به اسلام دعوت نموده مي‏گفت: اگر تو اسلام بياورى از تو در امانتم استفاده خواهم كرد، و اين جواز ندارد كه از تو در امانت مسلمانان در حالى بهره ببرم كه تو بر دين آنها نيستى، ولى من خواهش او را نپذيرفتم، فرمود: در دين اكراه و جبر نيست. هنگامي كه مرگ به سراغش آمد،مرا در حالى كه هنوز نصرانى بودم آزاد ساخته گفت: هر جايى كه مي‏خواهى برو. اين را همچنان سعيدبن منصور، ابن ابى شيبه، ابن المنذر و ابن ابى حاتم به مانند اين به اختصار روايت كرده‏اند. اين چنين در الكنز (50/5) آمده، و ابونعيم آن را در الحليه (34/9) از وَسْق رومي به مانند اين روايت كرده، جز اين كه در روايت او آمده: بر امانت مسلمانان، چون برايم مناسب نيست تا بر امانت آنها از كسى كه از آنها نيست استفاده نمايم.
ودار قطنى و ابن عساكر از اسلم روايت نموده‏اند كه گفت: هنگامي كه در شام بوديم براى عمر بن الخطاب (رض) آبى آوردم كه با آن وضو گرفت. و از من پرسيد، اين آب را از كجا آوردى؟ من چنين آب خوشگوارى را نديده‏ام حتى كه آب آسمان هم از آن خوبتر نيست. گفتم: اين آب را از خانه همين پيره زن نصرانى آوردم. بعد از اين كه وضو گرفت، نزد همان زن آمده گفت: اى پيره زن ايمان بياور، چون خداوند حضرت محمّدص را به حق فرستاده است، آن زن سر خود را برهنه نمود، كه سرش چون ثغامه  سفيد بود و گفت: پيره زن بزرگى هستم كه اكنون خواهم مرد. عمر (رض) فرمود: بار خدايا تو شاهد باش. اين چنين در الكنز (142/5) آمده.
 (ثغامه گياهى است داراى گل و ميوه سفيد.)   
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1621.txt">قول عمر: هر چيزى كه به مؤمن مي ‏رسد و او آن را بد مي ‏بيند همان مصيبت است</a><a class="text" href="w:text:1622.txt">عمر و امر نمودن ابوعبيده به صبر بر دشمن، و صبر عثمان تا اين كه مظلومانه به قتل رسيد</a><a class="text" href="w:text:1623.txt">شكر سيدنا محمّد پيامبر خدا ص : پيامبر صلى الله عليه و سلم و طولانى نمودن سجده براى شكرگزارى خداوند عزوجل</a><a class="text" href="w:text:1624.txt">شكر پيامبر ص هنگام ديدن يك مرد آفت زده</a><a class="text" href="w:text:1625.txt">شكر پيامبر ص بر اين كه خداوند اهلش را از سريه‏ اى برايش سالم برگردانيد</a><a class="text" href="w:text:1626.txt">شكرگزارى مردى كه پيامبر ص به او خرمايى داد</a><a class="text" href="w:text:1627.txt">شكرگزارى عمر به خاطر بلندى منزلتش از طرف خداوند و قولش درباره شكر و صبر</a><a class="text" href="w:text:1628.txt">قول عمر درباره مرد مبتلا [به امراض] و در مورد مرد ديگر در اين مورد</a><a class="text" href="w:text:1629.txt">قول عمر به مردى كه به او سلام داد، و نامه وى براى ابوموسى و گفتارش درباره اهل شكر</a><a class="text" href="w:text:1630.txt">شكرگزارى عثمان در روبرو  نشدن با قومى كه كار زشتى  مي ‏نمودند</a></body></html>قول عمر: هر چيزى كه به مؤمن مي ‏رسد و او آن را بد مي ‏بيند همان مصيبت است
ابن سعد، ابن ابى شيبه، عبد بن ح مي د، ابن المنذر و بيهقى از عبد اللَّه  بن خليفه روايت نموده‏اند كه گفت: در جنازه‏اى با عمر (رض) بودم، بند كفشش قطع شد، وى استرجاع خوان