بيعت نمودم، به او گفته شد: اين منارى سواركارى از سواركاران قومش است، آن گاه پيامبر خدا ص به من اسبى داد، و نزد رسول خدا ص اقامت كردم و همراهش [بر ضد دشمنان] جنگ مي ‏كردم، بعد پيامبر خدا ص شيهه اسبى را كه به من داده بود نشنيد، پرسيد: «چرا من شيهه اسب حرشى را نمى‏شنوم»، گفتم: اى پيامبر خدا به من خبر رسيد، كه از شيهه آن اذيت شدى، بنابراين آن را اخته نمودم. آن گاه پيامبر خدا ص از اخته كردن اسبها منع نمود، و به من گفته شد: اگر از پيامبر ص نامه‏اى مي ‏خواستى، چنانكه پسر عمويت ت مي م دارى از وى خواست [برايت بهتر مي ‏بود]، گفتم: ازوى عاجل خواست يا آجل؟ گفتند: بلكه از وى عاجل خواست، گفتم: من از عاجل منصرف شده‏ام، ولى از پيامبر خدا ص مي ‏خواهم كه فردا به فريادم در پيش روى خداوند عزوجل برسد. 
 
قول پيامبر ص درباره عمروبن تغلب و قول عمرو در اين باره
بخارى از عمروبن تغلب (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص به مردمى داد، و به ديگران نداد، گويى آن‏ها بر وى خشم گرفتند، پيامبر ص فرمود: «من قومى را به سببى مي ‏دهم كه از ناشكيبايى و جزع آن‏ها مي ‏ترسم، و قوم ديگرى را به آنچه خداوند از خير و بى‏نيازى در قلب‏هاى شان گردانيده است وا مي ‏گذارم ،از جمله آن‏ها عمروبن تغلب است»، عمرو مي ‏گويد: من دوست ندارم كه شترهاى سرخ رنگ در بدل [اين] كلمه پيامبر خدا ص برايم باشد. 
قصه على و عمر با مردى كه مادرش را طواف مي ‏داد
بيهقى از عمرو بن حماد روايت نموده، كه گفت: مردى براى ما حديث بيان نموده گفت: على و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) از طواف بيرون شدند، و ناگهان به اعرابيى برخوردند، كه مادرش با وى بود، و او را بر پشت خود حمل مي ‏نمود، و رجز  (شعرى كه براى مفاخرت، يا در جنگ براى تحريك خوانده شود. م.)خوانده  مي ‏گفت: 
(انا مطيتها لانفر* و إذا الركاب ذعرت لااذعر* و ما حملتنى و ارضعتنى اكثر* لبيك اللهم لبيك).
ترجمه: «من سوارى وى هستم و فرار نمى‏كنم و وقتى كه شتران سوارى بترسند نمى‏ترسم، دوره حمل و شيردادن وى برايم زيادتر است بار خدايا، به خدمت ايستاده‏ام». 
على گفت: اى ابوحفص بيا داخل طواف شويم، ممكن است رحمت نازل شود و همه ما را دربرگيرد، و اعرابى داخل شد و مادرش را طواف داده  مي ‏گفت:
«أنامطيتها لاأنفر* و إذا الركاب زُعرت لا أذعْر* و ما حَمَلْتِنى و أرضعتنى أكثر* لبيك اللهم لبيك»
و على  مي ‏گفت: 
إن تبرها فالله أشكر
يجزيك بالقليل الاكثر
ترجمه: «اگر با وى نيكى كنى، خداوند شكرگزارتر است، و با چيز اندك برايت پاداش زيادتر مي ‏دهد». 
 
مصعب و دعوت نمودن سعدبن معاذ و اسلام آوردنش
پس از آن اسيد سرنيزه خود را برداشت و به طرف سعد و قومش برگشت و آنها را در حالى يافت كه در مجلس جاى خود نشسته بودند، هنگامي كه چشمان سعد بن معاذ به وى افتاد كه به طرف آنها مي‏آمد گفت: به خدا سوگند، اسيد به غير از آن چهره و قيافه‏اى كه از نزد شما رفته بود به طرف تان برگشته است. وقتى كه اسيد در همان مجلس وارد شد، سعد به او گفت: چه كردى؟ جواب داد: با آن دو مرد صحبت نمودم، و به خدا، زيانى در بودنشان (در محله) احساس نكردم. اما با اين همه آنها را از آمدن به اينجا بازداشتم، و ايشان پاسخ دادند: ما همانطورى كه دوست دارى عمل مي‏كنيم، ولى به من گفته شد، كه بنى حارثه به طرف اسعد بن زراره بيرون رفته تا او را به قتل برسانند. اين بدان خاطر صورت مي‏گيرد كه آنها دانسته‏اند ،اسعد پسر خاله توست، و مي‏خواهند تو را از اين طريق سبك و حقير سازند. راوى مي‏گويد: سعدبن معاذ خشمناك و به سرعت با هراس از آنچه از بنى حارثه به وى يادآورى شد، برخاست، و نيزه را به دست خود گرفته گفت: به خدا سوگند، كارى را از پيش نبردى. بعد از آن سعد به سوى اسعد و مصعب رفت. هنگامي كه آن دو را ديد ،ايشان را مطمئن يافت و دانست كه اسيد حيله‏اى به كار برده تا او را به نزد آنها بكشاند كه حرف آن دو را بشنود. سعد با پرخاشگرى و ترشرويى ايستاد، و بعد از آن به اسعد بن زراره گفت: اى ابوامامه، اگر همان پيوند قرابت ميان من و تو نمي‏بود، اين كار را هرگز نمي‏كردى. آيا در داخل خانه ما آمده چيزى را براى مان تبليغ مي‏كنى كه ما آن را دوست نداريم؟! مي‏افزايد: اسعد قبل از اين به مصعب گفته بود: اى مصعب به خدا سوگند، اين سردار قومش است كه نزدت مي‏آيد، كسى است كه به دنبال خود قومي دارد، و اگر از تو پيروى نمايد، حتى دو تن آنها هم مخالفت تو را نمي‏كنند. راوى مي‏گويد: مصعب به او گفت: آيا بهتر از اين نيست كه بنشينى و بشنوى. اگر اين كار را پسند يدى و به او علاقه داشتى آن را قبول كن، و اگر مورد پسندت نشد ما هم چيزى را كه خوشت نمي‏آيد از تو دور خواهيم نمود؟ سعد پاسخ داد: سخنى به انصاف گفتى. سپس سرنيزه‏خود را بر زمين فرو برده  نشست. مصعب اسلام را به او عرضه نمود، و قرآن را برايش تلاوت كرد - موسى بن عقبه يادآور شده است كه مصعب اول (سوره) زخرف را برايش تلاوت نمود - آنها گفتند: به خدا، اسلام را در چهره وى قبل از اين كه حرف بزند از نورانيت و بشاشتش دانستيم. بعد از آن سعد به آن دو فرمود: وقتى كه مسلمان شويد، و به اين دين داخل گرديد، چه مي‏كنيد؟ آن دو گفتند: غسل نموده خود را پاك كن، و هر دو لباست را بشوى، بعد از آن شهادت حق را به زبان آور و بعد از آن دو ركعت نماز ادا كن. راوى مي‏گويد: او برخاست، غسل نمود، هر دو لباس خود را پاك ساخت و شهادت حق را بر زبان آورد، و بعد از آن دو ركعت نماز ادا نمود، سپس نيزه خود را گرفت، و به طرف مجلس قوم خود در حالى برگشت كه اسيدبن حضير نيز در جمع آنها حضور داشت.
    
دست كشيدن ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) از شتر خود و چراننده آن براى خدا و ازدواجش به خاطر ثواب
ابونعيم  از  مي مون بن مهران روايت نموده، كه گفت: ياران نجده حرورى  بر شترى از عبد اللَّه  بن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) عبور نمودند، و آن را با خود بردند، چراننده آن آمد و گفت: اى ابوعبدالرحمن از شتر به نيت ثواب و پاداش از طرف خداوند دست بكش، پرسيد: آن را چه شده است؟ پاسخ داد: ياران نجده بر آن عبور نمودند و آن را با خود بردند، پرسيد: چگونه شتر را بردند و تو را گذاشتند؟ گفت: مرا نيز با آن برده بودند، ولى از نزدشان فرار نمودم، پرسيد: چه انگيزه‏اى تو را واداشت كه آن‏ها را ترك نمودى و نزد من آمدى؟ پاسخ داد: تو از آن‏ها برايم محبوبترى، گفت: تو را به خدايى كه جز او ديگر معبودى نيست، من از آن‏ها برايت محبوبترم؟ [راوى] مي ‏گويد: و او براى وى سوگند ياد نمود، ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: من از تو نيز با وى به نيت ثواب و پاداش از طرف خداوند دست مي ‏كشم، آن‏گاه آزادش نمود، بعد مدتى درنگ نموده بود كه كسى نزدش آمد و گفت: فلان شترت را مي ‏خواهى؟ - و نام آن را برايش برد - هم اكنون آنجا در بازار فروخته مي ‏شود، گفت: چادرم را به من بده، هنگامى كه چادر را بر شانه‏هاى خود گذاشت و ايستاد، دوباره نشست و چادرش را گذاشت، بعد از آن گفت: من از آن به نيت ثواب و پاداش از ط