اين براى ماست، براى آن عده از فقراى مسل مين كه درگذشتند، و از نان جو سير نشدند چيست؟ عمربن وليد گفت: براى آنان جنت است، آن گاه چشم‏هاى عمر(رض) پر از اشك شد و گفت: اگر نصيب ما همين متاع دنيا باشد، و آنها بهشت را بدست آورده باشند، بدون ترديد از ما سبقت بزرگى گرفته‏اند. اين را عبدبن ح ميد و غير وى از قتاده روايت نموده ‏اند.
 
ا ميدوارى سعدبن‏ابى‏وقاص(رض)  به داخل شدن جنت در حال مرگش 
ابن سعد (147/3) از مصعب بن سعد روايت نموده، كه گفت: سر پدرم هنگام جان سپردنش در آغوشم بود، مي‏گويد: آن گاه چشم هايم اشك ريخت، او به سويم نگاه نمود و گفت: اى پسرم چه تو را مي‏گرياند؟ گفتم: به خاطر جايگاهت و به سبب آنچه در تو مشاهده مي‏كنم، گفت: بر من گريه مكن، چون خداوند ابداً مرا تعذيب نمى‏نمايد، و من از اهل جنتم، خداوند براى مؤمنان در عوض نيكى‏هاى شان كه براى خداوند عمل نموده ‏اند پاداش  ميدهد، افزود: اما بر كفار به سبب نيكى‏ هاى شان تخفيف داده مي‏شود، و وقتى كه تمام گرديد، مي‏گويد: هر درستكارى ثواب عملش را از كسى كه براى وى عمل نموده طلب كند.
 
بى قرارى عمروبن عاص(رض) در حال  مرگش از هراس آنچه بعد از وفات مي‏باشد
ابن سعد (258/4) از ابن شماسه مهرى روايت نموده، كه گفت: نزد عمروبن عاص (رض) در حالى حاضر شدم كه در حالت مرگ قرار داشت، وى رويش را به سوى ديوار گردانيد و گريه طولانى نمود پسرش به او گفت: چه تو را مي‏گرياند؟ آيا رسول خدا ص تو را به اين مژده نداده است، آيا تو را به اين بشارت نداده است؟ - مي‏گويد: و او در اين حالت گريه مي‏نمود و رويش به طرف ديوار بود - ، مي‏افزايد: بعد از آن رويش را به سوى ما گردانيد و گفت: بهترين چيزى كه برايم به شمار مي‏آيد شهادت: لااله الااللَّه و ان محمد رسول‏ اللَّه ، است، ولى من بر سه حال قرار داشتم، خود را در حالى دريافتم كه در  ميان مردم هيچ كسى از رسول خدا ص نزدم مبغوض‏تر نبود، و هيچ عملى از اين عمل برايم محبوب‏تر نبود كه بر وى دست يابم و او را به قتل برسانم، اگر بر آن حالت مي‏مردم از اهل آتش مي‏بودم. بعد از آن خداوند اسلام را در قلبم جاى داد و نزد رسول خدا ص آمدم تا با او بيعت كنم، و گفتم: اى رسول خدا، دست راستت را باز كن كه با تو بيعت نمايم، افزود: آن گاه دستش را باز نمود، و من دستم را باز داشتم، پرسيد: «اى عمرو تو را چه شد؟» گفت: پاسخ دادم: مي‏خواهم شرط بگذارم، فرمود: «چه شرطى مي‏گذارى؟» پاسخ دادم: شرط مي‏گذارم كه برايم بخشيده شود، گفت: «اى عمرو آيا ن ميدانى كه اسلام آنچه را كه قبل از آن بوده نابود مي‏سازد، و هجرت آنچه را كه قبل از آن بوده از بين مي‏برد و حج آنچه را كه قبل از آن بوده نابود مي‏نمايد»، بعد از آن خود را در حالى دريافتم كه در  ميان مردم هيچ كسى از رسول خدا ص برايم محبوب‏تر نبود، و كسى از وى در چشمم بزرگوارتر نبود، و اگر پرسيده مي‏شدم، كه وى را توصيف كنم، نمى‏توانستم، چون به خاطر احترام و بزرگ داشتش، من توان آن را نداشتم كه به طرفش دقيق متوجه شوم، اگر بر آن حالت مي‏مردم ا ميدوار بودم كه از اهل جنت باشم، بعد از آن متولى چيزهايى شديم كه نمى‏دانم من در آن چه‏ام يا حالم در آن چيست. وقتى من مردم نوحه كنندهاى و آتشى مرا همراهى نكند، و وقتى مرا دفن نموديد، خاك را به آرامى بر من اندازيد، و وقتى از قبرم فارغ شديد، نزد قبرم به اندازه ذبح شدن شتر و تقسيم شدن گوشت آن درنگ كنيد، چون من به شما انس مي‏گيرم تا بدانم كه براى فرستادگان پروردگارم چه پاسخ بدهم. مسلم (76/1) اين را به سند ابن سعد به سياق وى همانند آن روايت كرده است.
احمد اين را از عبدالرحمن بن شماسه روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه وفات عمرو بن عاص(رض) فرارسيد، گريست، پسرش عبداللَّه به او گفت: چرا گريه مي‏كنى؟ آيا از ترس مرگ؟ گفت: نخير، به خدا سوگند، ولى از ترس آنچه بعد از مرگ است!! پسرش به وى گفت: تو بر خير بودى، و صحبت رسول خدا و فتوحات شامش را به يادش آورد، عمرو گفت: بهتر را ترك نمودى: شهادت لااله الااللَّه، و آن را به اختصار ذكر نموده، و در آخر آن افزوده: وقتى مردم گريه كننده‏اى بر من گريه نكند، و مدح كننده و آتشى دنبالم ننمايد، و لنگم را بر من ببنديد، چون من مخاصمه كننده هستم، و خاك را به نرمى بر من بپاشيد، و پهلوى راستم به خاك از پهلوى چپم مستحق‏تر نيست و در قبرم چوب و سنگ قرار ندهيد. اين چنين در البدايه (26/8) آمده، و گفته: اين حديث را مسلم در صحيح خود روايت نموده، و در آن زيادت هايى بر اين سياق، يعنى سياق احمد، هست، و در روايتى آمده: وى بعد از اين رويش را به سوى ديوار گردانيد و مي‏گفت: [اللهم امرتنا فعصينا، و نهيتنا فما انتهينا، و لا يسعنا الا عفوك]. ترجمه: «بار خدايا، به ما امر كردى و عصيان نموديم، ما را نهى نمودى ولى باز نايستاديم و جز عفوت ديگر چيزى [گناهان] ما را در خود نمى‏گنجاند».
و در روايتى آمده است: وى دستش را بر موضع طوق آهنين در گردنش گذاشت و سرش را به سوى آسمان بلند نمود و گفت: (اللهم لاقوى فانتصر، ولا برى‏ء فأعتذر، و لا مستنكر بل مستغفر، لااله الاانت). ترجمه: «بار خدايا قوى نيستم كه نصرت يابم، پاك نيستم كه معذرت بخواهم و انكار كننده هم نيستم، بلكه مغفرت طلب كننده‏ام، معبودى جز تو نيست». و اين را تا آن وقت تكرار نمود كه وفات كرد، (رض). و ابن سعد (260/4) از عبداللَّه بن عمرو (رض) روايت نموده... وحديث را در آنچه عمرو وصيت نموده است، ذكر كرده و در آخر آن آمده است: بعد از آن گفت: (اللهم انك امرتنا فركبنا، و نهيتنا، فاضعنا، فلابرى‏ء فاعتذر، و لا عزيز فانتصر، و لكن لااله الااللَّه). ترجمه: «بار خدايا، تو ما را امر نمودى و ما تابع هوا شديم و ما را نهى نمودى و آن را ضايع كرديم، پاك نيستم كه معذرت بخواهم، قوى نيستم كه غالب شوم ولى معبودى جزاللَّه نيست»، اين را تا آن وقت مي‏گفت كه درگذشت.
 
آنچه از اقوال بعضى اصحاب  درباره ايمان به جنت و آتش گذشت 
و در باب نصرت پاسخ انصار گذشت، وقتى كه رسول خدا ص گفت: «به آنچه بر شما واجب بود وفا نموديد، اگر خواسته باشيد كه نفس‏هاى تان به سهم و نصيب تان از خيبر خوش گردد، و  ميوه‏هاى تان هم [براى تان] باشد، اين كار را بكنيد». ايشان گفتند: از تو بر ما شرط هايى بود، و از ما بر تو شرطى، و آن اينكه براى مان جنت باشد، و ما آنچه را از ما خواسته بودى انجام داديم، كه براى مان همان شرط مان باشد. رسول خدا ص فرمود: «همان‏ها براى شما باشد». اين را بزار روايت نموده است.
و در باب جهاد قول ع ميربن حمام (رض) هنگامى كه پيامبر خدا ص به جنگ در روز بدر ترغيب نمود گذشت: بخ، بخ!! آيا در  ميان من و اين كه داخل جنت شوم ه مين باقى است كه اينان مرا بكشند؟! مي‏افزايد: بعد از آن خرماها را از دست خود انداخت، و شمشير خود را گرفت، و با قوم جنگيد تا اين كه كشته شد. و در روايت ديگرى آمده است:
رسول خدا ص فرمود : «چه تو را به اين قولت: بخ بخ وامى‏دارد؟» گفت: اى رسول خدا، به خدا سوگند وا نمى‏دارد مرا مگر تمناى ا