 بيرون رفتم و مي ‏خواستم [گوشت]  چاق بخرم، ولى قيمت آن را پرسيدم، بعد به يك درهم گوشت لاغرى خريدم و يك درهم روغن را بر آن افزودم، و خواستم آن به همه عيالم يك يك استخوان برسد، عمر (رضى  اللَّه  عنه) گفت: اين دو هرگاه نزد پيامبر ص جمع مي ‏شدند، يكى آن‏ها را مي ‏خورد، و ديگرى را صدقه مي ‏نمود. عبد اللَّه  گفت: اى اميرالمؤمنين، بگير ، ديگر هر گاهى نزدم جمع شدند، همانطور خواهم نمود . عمر گفت: نه، من اين طور نمي ‏كنم. اين چنين در الكنز (146/2) آمده است.
و ابن سعد (230/3) از ابوحازم روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب نزد دخترش حفصه (رضي الله عنهما) داخل شد، و او برايش سوپ سرد و نان تقديم نمود، و در سوپ روغن ريخت، عمر گفت: دو نانخورش در يك ظرف، آن را تا اين كه با خداوند ملاقات كنم، نخواهم چشيد.
 
ذكر طعام وى (رض) در روايت انس و سائب بن يزيد
ابن سعد (230/3) از انس (رض) روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) را كه در آن روز اميرالمؤمنين بود ديدم كه پيمانه‏اى از خرما برايش آماده مي ‏شد، و او آن را به همراه خراب هايش مي ‏خورد. و از سائب بن يزيد روايت است، كه گفت: گاهى نان شب را نزد عمربن الخطاب (رض) مي ‏خوردم، وى نان و گوشت را مي ‏خورد، و بعد از آن دست خود را بر قدمش مي ‏ماليد و مي ‏گفت: اين دستمال عمر و آل عمر است. و نزد دينورى از ثابت روايت است، كه گفت: جارود نزد عمربن الخطاب (رض) نان خورد هنگامي  كه فارغ شد، گفت: اى كنيز، دستار - دستمالى كه دستش را پاك كند - را بياور، عمر گفت: دستت را بر پشتت بمال.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1075.txt">قصه‏ هاى وى در تذكر دادن اين آيه براى مردم [اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا] </a><a class="text" href="w:text:1076.txt">قصه وى با ابوموسى اشعرى و وفد بصره در اين باره</a><a class="text" href="w:text:1077.txt">خوف وى هنگامي  كه آب مخلوط با عسل آورده شد</a><a class="text" href="w:text:1078.txt">لباس، نفقه و شمه‏اى از سيرت وى (رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:1079.txt">زهد عثمان بن عفّان (رض)  </a><a class="text" href="w:text:1080.txt">زهد على بن ابى طالب (رض)  طعام وى (رض)</a><a class="text" href="w:text:1081.txt">قول على (رض) هنگامي  كه فالوده  آورده شد</a><a class="text" href="w:text:1082.txt">شلوار وى (رض)</a><a class="text" href="w:text:1083.txt">فروختن شمشيرش به خاطر خريدن شلوار</a><a class="text" href="w:text:1084.txt">حديث وى درباره آنچه براى خليفه از مال خدا جواز دارد</a></body></html>قصه‏ هاى وى در تذكر دادن اين آيه براى مردم [اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا] 
ابونعيم در الحليه (49/1) ازعبدالرحمن بن ابى ليلى روايت نموده، كه گفت: تنى چند از اهل عراق نزد عمر (رض) آمدند، وى ملاحظه نمود كه آنان دست گرفته نان مي ‏خورند، گفت: [طعام  من] اين است اى اهل عراق، اگر مي ‏خواستم اين مانند شما برايم نرم مي ‏شد، ولى ما از دنياى خود ذخيره مي ‏كنيم، و آن را در آخرت خود مي ‏يابيم، آيا اين قول خداوند عزّوجل را نشنيده‏ايد كه براى قومي  گفت: 
[اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا] . (الاحقاف:20)
ترجمه: «از طيبات و لذايذ در زندگى دنيايى خويش استفاده كرديد».
و همچنين نزد وى (49/1) وهناد، از حبيب بن ابى ثابت از بعضى ياران وى از عمر (رض) روايت است كه: تعدادى از مردم عراق نزد وى آمدند، و در جمله آنان جريربن عبد اللَّه  (رض) نيز بود، وى براى شان كاسه بزرگى را كه از نان و روغن [در آن طعام] ساخته شده بود، آورد و گفت: بگيريد، ولى آنان ضعيف و دست گرفته گرفتند، آن گاه عمر (رض) براى شان گفت: آنچه را انجام مي ‏دهيد مي ‏بينم، چه مي ‏خواهيد؟ آيا شيرين و ترش و گرم و سرد، و بعد انداختن در شكم‏ها!! اين چنين در منتخب الكنز (405/4) آمده است.
و ابن سعد و عبدبن حمد از حميد بن هلال روايت نموده‏ اند كه: حفص بن ابى العاص (رض) در وقت طعام عمر (رض) حاضر مي ‏شد ولى نمي ‏خورد، عمر (رض) به او گفت:
چه چيز تو را از طعام ما باز مي ‏دارد؟ گفت: طعام تو خشن و غليظ است، من به طرف طعام نرمي  كه برايم آماده شده است، بر مي ‏گردم، و از آن مي ‏خورم. عمر گفت: آيا احساس مي ‏كنى من از اين عاجز هستم، كه امر كنم و گوسفندى [ذبح شود] و مويش از آن دور گردد، و دستور بدهم تا آردى در پارچه‏اى الك شود، و بعد امر كنم و از آن نان‏هاى نرم و نازك پخته شود، و بعد دستور دهم تا يك پيمانه كشمش خشك در مشك انداخته شود، و بعد از آن بالايش آب ريخته شود، و چنان گردد كه گويى، خون آهو است؟ آن گاه حفص گفت: من تو را به خوبى زندگى دانا مي ‏بينم. عمر گفت: 
آرى، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست! اگر ترس كمي  حسنات و نيكى هايم در روز قيامت نمي ‏بود، حتماً در (نرمي  و نازكى) زندگى تان شركت مي ‏نمودم. اين چنين در الكنز (403/4) آمده است.
و نزد ابونعيم در الحليه (49/1) از سالم بن عبد اللَّه  روايت است كه: عمربن الخطاب (رض) مي ‏گفت: به خدا سوگند، پرواى لذت‏هاى زندگى را نداريم، كه امر كنيم بزهاى خردسال براى مان كباب شوند.  و امر كنيم از مغز و نرمي  گندم براى‏مان نان پخته شود، و امر كنيم از كشمش براى‏مان در مشك‏ها نبيذ درست شود، تا اين كه وقتى مثل چشم كبك گرديد، آن را بخوريم، و اين را بنوشيم، ولى ما مي ‏خواهيم خوبى‏هاى خود را نگاه كنيم و به تأخير اندازيم، چون از خداوند شنيده‏ايم كه مي ‏گويد:
[اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا] .
ترجمه: «از طيبات و لذايذ در زندگى دنيايى خويش استفاده كرديد».
 
قصه وى با ابوموسى اشعرى و وفد بصره در اين باره
و نزد ابن المبارك و ابن سعد از ابوموسى اشعرى (رض) روايت است كه وى با وفد اهل بصره نزد عمربن الخطاب (رض) آمد، مي ‏گويد: ما نزد وى داخل مي ‏شديم، و طعامش هر روز نان ريزه شده بود، و گاهى نانخورش آن را روغن، احياناً دانه زيتون و گاهى هم شير مي ‏افتيم، و گاهى و گاهى گوشت‏هاى قاقى خورديم كه ريزه شده و بعد از آن با آب جوشانيده شده بودند، و گاهى هم براى‏مان گوشت تازه برابر مي ‏شد، ولى كم  بود، روزى به ما گفت: به خدا سوگند، من بى ميلى و بى‏رغبتى شما را در خوردن و خوش نداشتن طعامم مي ‏بينم، به خدا سوگند، اگر من بخواهم از همه شما طعام خوب‏تر، و زندگى نازك‏تر و ملايم‏تر داشته باشم، به خدا سوگند، من از سينه شتر، و كوهان و از صلاء و از صلائق و صناب غافل و بى‏خبر نيستم - ابن جرير مي ‏گويد: صلاء كباب است، و صناب نوع نان‏خورشى است آماده شده از خردل، و صائق نان‏هاى نرم و نازك را گويند - وليكن از خداوند شنيدم كه قومي  را در عملى كه انجام داده‏ اند سرزنش نمود، وگفته است:
[اذهبتم طيباتكم فى حياتكم الدنيا واستمتعتم بها] .(الاحقاف:20)
ترجمه: «از طيبات و لذايذ در زندگى دنيايى خويش استفاده كرديد، و از آن بهره گرفتيد».
ابوموسى گفت: اگر با اميرالمؤمنين صحبت كنيد، و از بيت المال براى تان طعامي  مقرّر كند كه بخوريد خوب مي ‏شود، آن گاه با وى صحبت نمودند، گفت: اى گروه اميران، آيا براى نفس‏هاى‏تان، به آنچه من به نفس خودم راضى مي ‏شوم، راضى نمي ‏گرديد؟ گفتند: اى اميرالمؤمنين، مدينه زمينى است، كه زندگى در آن سخت است، و طعامت را چ