 چيزى را كم نموده است؟ گفت: يك نوشيدنى من از آن چه كم مي ‏كند؟! فرمود: علم هم چنين است و كم نمى‏شود، بنابراين از علم چيزى را بگير كه تو را نفع مي‏رساند.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:212.txt">سعد و فرستادن گروهى از يارانش به نزد كسرى به خاطر دعوت وى قبل از جنگ</a><a class="text" href="w:text:213.txt">دعوت نمودن عبداللَّه بن مُعتَم از بنى تَغلِب و غير ايشان در روز تكريت</a><a class="text" href="w:text:214.txt">دعوت نمودن عمروبن العاص در معركه مصر</a><a class="text" href="w:text:215.txt">دعوت اصحاب (رضي‏ الله  عنهم) تحت امارت سَلَمه بن قيس اشجعى در قتال</a><a class="text" href="w:text:216.txt">دعوت نمودن ابوموسى اشعرى از اهل اصبهان قبل از قتال</a><a class="text" href="w:text:217.txt">حكايت‏هاى آن اعمال و اخلاق اصحاب (رضي‏ الله  عنهم) كه سبب هدايت مردم گرديد.     </a><a class="text" href="w:text:218.txt">حكايت اسلام آوردن ابودرداء و عملكرد ابن رواحه به خاطر اسلام آوردن وى</a><a class="text" href="w:text:219.txt">نامه عمر (رض) به عمروبن العاص درباره جزيه و اسيران جنگ</a><a class="text" href="w:text:220.txt">تذكّر آنچه در فتح اسكندريه براى اصحاب اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:221.txt">حكايت زره على (رض) و آنچه در ميان وى ونصرانيى اتفاق افتاد و اسلام آوردن آن نصرانى</a></body></html>قول ابن عمر(رضى‏ اللَّه ‏عنهما) براى مردى كه  برايش نامه نوشت و او را از علم پرسيد
ابن عساكر از محمدبن ابى قيله روايت نموده كه: مردى براى ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) نوشت، و او را از علم پرسيد، ابن عمر به او نوشت: تو برايم نوشته‏اى و مرا از علم مي‏پرسيد، علم بزرگتر از آن است كه آن را برايت بنويسم، ولى اگر توانستى باخداوند در حالى روبرو شو، كه زبانت در مورد ناموس مسلمانان بند باشد، از خون‏هاى شان پشت سبك، از مال‏هاى شان شكم لاغر و ملازم جماعت شان باشى. اين چنين در الكنز (230/5) آمده است.
 
تعليم دين، اسلام و فرائض  
پيامبر ص و تعليم دادن دين به ابو رفاعه
مسلم (287/1) از ابورفاعه (رض) روايت نموده، كه گفت: در حالى به خدمت پيامبر ص رسيدم كه سخنرانى مي‏كرد، مي‏گويد: گفتم: اى رسول خدا، مرد بيگانه‏اى آمده و از دينش سئوال مي ‏كند، و نمى‏داند كه دينش چيست؟ مي‏افزايد: آن گاه رسول خداص به سومى من متوجه شد، و خطبه‏اش را ترك نمود و نزدم آمد، آن گاه صندلى آورده شد كه، گمان مي‏كنم، پايه هايش از آهن بود،  ميگويد: رسول خدا ص بر آن نشست، و شروع به آموزش دادن چيزى به من نمود كه خداوند به او آموزش داده بود، باز به سوى خطبه‏اش عودت نمود و آخرش را تمام كرد. بخارى اين را در الادب (ص171) به مثل آن روايت نموده، و نسائى آن را در الزينه، چنانكه در ذخائرالامواريث آمده، روايت كرده است، و طبرانى و ابونعيم آن را، چنانكه در كنزالعمال (242/5) آمده است، روايت نموده ‏اند.
 
پيامبر ص و تعليم دين براى اعرابى، فروه بن مسيك و وفد بهراء
ابن جرير از جرير روايت نموده، كه گفت: اعرابيى نزد پيامبر ص آمد و گفت: اسلام را به من بياموز، فرمود: «گواهى مي‏دهى كه معبود بر حقى جز خداوند نيست، و محمد بنده و رسول اوست، نماز را برپا مي‏دارى، زكات را مي‏دهى، رمضان را روزه مي‏گيرى، حج خانه را به جاى مي‏آورى، براى مردم آنچه را دوست مي‏دارى كه براى خودت دوست مي‏دارى و براى شان آنچه را بد مي‏برى كه براى خودت بد مي‏برى». اين چنين در الكنز (70/1) آمده است. و ابن سعد (327/1) از محمدبن عماره بن خزيمه بن ثابت روايت نموده، كه گفت: فروه بن مسيك مرادى(رض) نزد پيامبر خدا ص در حالى آمد كه از پادشاهان كنده جدا شده بود و پيروى پيامبر ص را قبول كرده بود، وى نزد سعد بن عباده (رض) پايين آمد، و قرآن و فرائض اسلام و شرائع آن را مي‏آموخت... و حديث را ذكر نموده. و هم چنين (331/1) از ضباعه بنت زبير بن عبدالمطلب (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: وفد بهراء از يمن كه سيزده تن بودند آمدند، و شترهاى شان را حركت مي‏دادند تا اين كه به دروازه مقداد بن عمرو (رض) در بنى جديله رسيدند، آن گاه مقداد به طرف شان بيرون آمد و به آنها خوش آمد گفت و در جايى از منزل پايين شان ساخت، بعد نزد پيامبر ص آمدند، اسلام آوردند، فرائض را آموختند و روزهايى اقامت كردند، بعد نزد رسول خدا ص جهت خداحافظى آمدند، و پيامبرص براى شان اعطاى جوائز را امر نمود و به سوى اهل خود برگشتند.
 
ابوبكر و عمر (رضى اللَّه عنهما) و تعليم دين 
عبدالرزاق، ابن ابى شيبه، ابن جرير و رسته در ايمان از ابن سيرين روايت نموده ‏اند كه گفت: ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) به مردم اسلام را مي‏آموختند به اين صورت كه: خداوند را عبادت مي‏كنى، به وى چيزى را شريك نمى‏آورى، نمازى را كه خداوند بر تو فرض گردانيده در وقتش ادا مي‏كنى، زيرا تقصير در آن هلاكت و برباديست، زكات را در حالى كه روان و نفست به آن پاك و صاف مي‏باشد مي‏پردازى، رمضان را روزه مي‏گيرى و از كسى كه متولى امر مي‏شود مي‏شنوى و اطاعت مي‏كنى. اين چنين در الكنز (69/1) آمده است.
بيهقى و اصبهانى در الحجه از حسن روايت نموده ‏اند كه گفت: اعرابيى نزد عمر (رض) آمد و گفت: اى ا ميرالمؤمنين دين را به من بياموز، گفت: گواهى مي‏دهى كه معبود بر حقى جز خداوند وجود ندارد و محمد رسول خدا، نماز را برپا مي‏دارى، زكات را ادا مي‏كنى، حج بيت را انجام مي‏دهى و رمضان را روزه مي‏گيرى، كار علنى و آشكار را انجام ده، و از سرو پنهان برحذر باش، و از هر چيزى كه شرم اور است نيز بر حذر باش، تو اگر با خدا روبرو شدى بگو: عمر مرا به اين امر نموده است. اين را هم چنين ابن عدى، بيهقى و لالكائى از حسن روايت نموده ‏اند كه گفت: اعرابيى نزد عمر آمد و گفت: اى ا ميرالمؤمنين، دين را به من بياموز... و مثل آن را ذكر نموده است، و در آخر آن افزوده: بعد از آن فرمود: اى بنده خدا، به اين عمل كن، و وقتى با خداوند روبرو شدى، هر چه خواستى بگو. بيهقى مي‏گويد: بخارى گفته است: اين مرسل است، چون حسن عمر را درك ننموده بود. اين چنين در الكنز (70/1) آمده است.
و ابن عساكر اين را از حسن روايت نموده، كه گفت: مردى نزد عمربن خطاب آمد و گفت: اى ا ميرالمؤمنين، من مردى هستم از اهل باديه، و كارهايى دارم، بنابراين مرا به امرى توصيه كن، كه برايم قابل اعتماد باشد و بدان برسم، گفت: بدان و دستت را به من نشان بده، و او دستش را به وى داد، عمر گفت: خداوند را عبادت مي‏كنى و به وى چيزى را شريك نمى‏آورى، نماز را برپا مي‏كنى، زكات فرض شده را ادا مي‏نمايى، حج مي‏كنيم  و عمره به جاى مي‏آورى و اطاعت مي‏نمايى، آن چه علنى و اشكار است به آن عمل كن و از پوشيده و سر برحذر باش، به هر چيزى كه وقتى ياد شد و پخش و نشر گرديد حيا ننمودى و رسوايت نساخت چنگ زن، و از هر چيزى كه وقتى ياد شد و پخش و نشر گرديد حيايت آمد و رسوايت ساخت برحذر باش، آن مرد گفت: اى ا ميرالمؤمنين، به اين‏ها عمل مي‏كنم، و وقتى با پروردگارم روبرو شدم مي‏گويم: عمربن خطاب از آن‏ها برايم خبر داد، فرمود: به آن‏ها عمل كن، و وقتى با پروردگارت روبرو