 با خود مشغول‏اند!! به خدا سوگند از بين شما خارج خواهم شد و ابداً به طرف شما رجوع نخواهم كرد. به او گفتم: كجا مي‏روى؟ گفت: مي‏روم و در راه خدا جهاد مي‏كنم، گفتم: جهاد بر تو لازم نيست، و خود را بر اسب نمى‏توانى محكم بگيرى، و نمى‏توانى با شمشير بزنى، و نمى‏توانى با نيزه بزنى، گفت: اى ابوحازم، مي‏روم و در صف مي‏باشم، و تير نامعلومى يا سنگى به سراغم مي‏آيد، و خداوند برايم شهادت نصيب مي‏گرداند. هيثمى (155/1) مي‏گويد: در اين عبدالح ميد بن سليمان آمده، و ضعيف مي‏باشد.
 
آداب علما و طلاب  
نيكويى منطق و صحبت پيامبر ص  با جوانى كه از وى خواست به وى اجازه زنابدهد
احمد و طبرانى از ابوامامه (رض) روايت نموده ‏اند كه: جوانى از قريش نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا به من اجازه زنا بده، آن گاه قوم به سويش روى آورده و توبيخش نموده گفتند: باز ايست، باز ايست، پيامبر ص گفت: «نزديك شو»، به وى نزديك گرديد، پيامبر ص فرمود: «آيا آن را براى مادرت دوست مي‏دارى؟» گفت: نه، به خدا سوگند، خداوند مرا فدايت گرداند، فرمود: «مردم هم اين را براى مادران خويش دوست نمى‏دارند»، گفت: «آيا آن را براى دخترت دوست مي‏دارى؟» گفت: نخير، به خدا سوگند، اى رسول خدا، خداوند مرا فدايت گرداند، گفت: «مردم هم آن را براى دختران خود دوست نمى‏دارند»، فرمود: «آيا آن را براى خواهرت دوست مي‏دارى؟» گفت: نخير، به خدا سوگند، اى رسول خدا، خداوند مرا فدايت گرداند، گفت: «مردم هم آن را براى خواهران شان دوست نمى‏دارند»، گفت: «آيا آن را براى عمه ات دوست مي‏دارى؟» گفت: نخير، به خدا سوگند، اى رسول خدا، خداوند مرا فدايت گرداند، گفت: «و مردم هم آن را براى عمه‏هاى شان دوست نمى‏دارند»، گفت: «آيا آن را براى خاله ات دوست مي‏دارى» گفت: نخير، اى رسول خدا، خداوند مرا فدايت گرداند، گفت: «و مردم هم آن را براى خاله‏هاى شان دوست نمى‏دارند»، راوى مي‏گويد: آن گاه پيامبر ص دستش را بر وى گذاشت و گفت: )اللهم اغفر ذنبه، وطهر قلبه، و حصن فرجه(، «بار خدايا، گناهش را ببخش، قلبش را پاك كن و فرجش را نگه دار»، مي‏گويد: و بعد از آن، آن جوان به سوى چيزى نگاه نمى‏نمود. هيثمى (129/1) مي‏گويد: اين را احمد و طبرانى در الكبير روايت نموده ‏اند، و رجال آن رجال صحيح‏اند.
 
سه بار حرف زدن پيامبر ص تا از وى دانسته شود
طبرانى در الكبير از ابوامامه روايت نموده كه: پيامبر ص وقتى صحبت مي‏نمود، سه بار حرف مي‏زد تا از وى فه ميده شود. اسناد آن، چنان كه هيثمى (129/1) مي‏گويد، حسن است.
 
دستور عايشه(رض) براى  ابن ابى السائب به التزام سه امر در تعليمش
 احمد از شعبى روايت نموده، كه گفت: عايشه براى ابن ابى السائب داستان سراى اهل مدينه گفت: در سه چيز يا از من پيروى نما، يا با تو مي‏جنگم، گفت: آن‏ها چه‏اند، بلكه من از تو متابعت مي‏كنم اى امالمؤمنين، گفت: از سجع در دعا اجتناب كن، چون رسول خدا ص و اصحابش اين را انجام نمى‏دادند، و در هر جمعه براى مردم يك بار وعظ نما، اگر از آن هم ابا ورزيدى سه بار، و مردم را از اين كتاب خسته مكن، و تو را چنان نيابم كه در حالى نزد قومى بيايى كه آنان در صحبتى از صحبتهاى شان قرار داشته باشند و تو صحبت شان قطع نمايى، بلكه آنان را بگذار، وقتى كه تو را به آن تشويق نمودند و بدان امرت كردند، آن گاه براى شان صحبت كن. هيثمى (191/1) مي‏گويد: احمد اين را روايت نموده، و رجال آن رجال صحيح اند، و ابويعلى مانند آن را روايت كرده است.
 
حكايت اسلام آوردن ابودرداء و عملكرد ابن رواحه به خاطر اسلام آوردن وى
حاكم در المستدرك (336/3) از واقدى روايت نموده، كه گفت: ابودرداء آن چنان كه گفته مي‏شود، آخرين فرد خانواده‏اش بوده كه اسلام آورده است. وى هميشه با يك بت خود كه دستمالى را بر وى آويخته بود سروكار داشت. عبداللَّه بن رواحه (رض) او را به اسلام دعوت مي‏نمود، ولى او ابا مي‏ورزيد. عبداللَّه بن رواحه كه قبل از اسلام و در زمان جاهليت برادر وى بود، نزدش مي‏آمد. هنگامي كه ديد از خانه‏اش بيرون رفته، داخل خانه‏اش شد، و باشتاب از همسر ابودرداء كه سر خود را شانه مي‏كرد پرسيد: ابودرداء كجاست؟ پاسخ داد: برادرت چند لحظه قبل بيرون رفت. عبداللَّه بن رواحه داخل همان اتاقى شد كه بت در آن قرار داشت،وتيشه‏اى را نيز با خود داشت، بت را پايين آورد و با تيشه‏اى كه در دستش بود آن را قطعه‏قطعه نمود، و در وقت خرد كردن آن رجزى را مي‏خواند، كه همه اسم‏هاى شياطين در آن وجود داشت، و مي‏گفت: هر آنچه كه با خداوند (به عنوان شريك) خوانده مي‏شود، باطل است. پس از آن بيرون رفت و همسر ابودرداء صداى تيشه را كه آن بت را مي‏زد، شنيده گفت: اى ابن رواحه مرا هلاك ساختى!! عبداللَّه به همان صورت بدون هيچ حادثه‏اى بيرون آمد و ابودرداء به منزل خود آمده، داخل شد ديد كه خانمش نشسته و از ترس وى گريه مي‏كند. پرسيد: تو را چه شده است؟ پاسخ داد: برادرت عبداللَّه بن رواحه نزد من آمد و اين حالتى را كه مي‏بينى انجام داد. وى به شدت خشمگين شد، سپس با خود فكر نموده، گفت: اگر نزد اين بت خيرى مي‏بود، حتماً از جان خود دفاع مي‏كرد. آن گاه حركت نمود تا اين كه نزد پيامبر خدا ص در حالى كه ابن رواحه او را همراهى مي‏كرد، آمد و اسلام آورد.
    
ادب ابن مسعود در تعليم 
ابن عبدالبر در جامع العلم (105/1) از شقيق بن سلمه روايت نموده، كه گفت: عبداللَّه بن مسعود (رض) نزد ما آمد و گفت: من از مجلس شما با خبر مي‏شوم، ولى مرا از آمدن به سوى تان، جز كراهيت خستگى تان باز نمى‏دارد، و رسول خدا ص به سبب خوف از به زحمت افتادن ما (وقات) وعظ مراعات مي‏نمود. و نزد طبرانى در الكبير از اعمش روايت است كه ابن مسعود بر مردى عبور نمود، كه براى قومى وعظ مي‏نمود، گفت: اى وعظ كننده، مردم را ناا ميد مساز. و رجال آن رجال صحيح‏اند، مگر اينكه اعمش ابن مسعود را درك ننموده است، چنانكه هيثمى (191/1) گفته است.
 
وصف على (رض) از فقيه حقيقى
ابن ضريس و ابونعيم در الحليه  (77/1) و ابن عساكر و غير ايشان از على (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: آيا شما را از فقيه واقعى و حقيقى خبر ندهم؟ كسى كه مردم را از رحمت خدا ناا ميد نسازد، و به آنان در معاصى خداوند تعالى اجازه و رخصت ندهد، و از مكر خدا در امان شان نسازد، و قرآن را با روى آوردن به غيرش كنار نگذارد و ترك نكند، و در عبادتى كه در آن تفقه نباشد خيرى نيست، و در فقهى كه در آن فهم نباشد، خيرى نيست - و در لفظى آمده: كه در آن تقوا نباشد - ، و در قرائتى كه در آن تدبر و تفكر نباشد خيرى نيست. اين چنين در كنزالعمال (231/59) آمده است. و ابن عبدالبر اين را در جامع العلم (44/2) به شكل مرفوع به مثل آن روايت كرده، و بعد از آن گفته: اين حديث جز از اين طريق مرفوع نقل نشده است، و اكثرشان آن را بر على موقوف مي‏دانند.
 
قول پيامبر ص براى معاذ و ابوموسى  وقتى كه ايشان را به سوى يمن اعزام داشت
طبرانى در الأوسط از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خ