 ذكر نموده. و ابن سعد (7/6) اين را به سياق ابن عبدالبر روايت نموده، مگر اين كه در روايت وى آمده، قرآن را تنها سازيد.
 
سختگيرى بر كسى كه از متشابه قرآن سئوال نمايد  
سزا ديدن شبيغ از طرف عمر به خاطر سئوالش از متشابه قرآن
 دارمى، ابن عبدالحكم و ابن عساكر ازمولاى ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده ‏اند كه: صبيغ عراقى از چيزهايى از قرآن در  ميان لشكر مسلمانان مي‏پرسيد تا اينكه به مصر آمد، آن گاه عمروبن عاص وى را نزد عمربن خطاب (رضى‏ اللَّه  عنهما) فرستاد، هنگامى كه فرستاده عمرو نامه را برايش آورد و او آن را خواند، گفت: آن مرد كجاست؟ پاسخ داد: در اقامت گاه، عمر گفت: ببين، اگر رفته باشد، از طرفم سزاى دردناكى به تو خواهد رسيد، بعد نزدش آمد و عمر به او گفت: از چه مي‏پرسى؟ و او برايش بيان داشت، آن گاه عمر از من شاخه درخت خرما خواست، و او را به آن مورد ضرب قرار داد حتى كه پشتش را مجروح گردانيد، باز وى را رها نمود تا اينكه تندرست شد باز دوباره زدش او را رها كرد تا اينكه خوب شد باز وى را طلب نمود، تا وى را شلاق زند، صبيغ گفت: اى ا ميرالمؤمنين، اگر قتلم را مي‏خواهى، به درستى و خوبى مرا بكش، و اگر مي‏خواهى مرا تداوى نمايى، به خدا سوگند، كه درست شده‏ام، آن گاه به او اجازه داد كه به سرز مينش برگردد، و به ابوموسى اشعرى (رض) نوشت، كه هيچ كسى از مسلمانان با وى مجالست ننمايد، اين امر بر آن مرد گران تمام شد، و ابوموسى به عمر نوشت كه عادتش خوب شده است، آن گاه نوشت كه براى مردم در مجالست با وى اجازه بده.
و هم چنان نزد دارمى و ابن الانبارى و غير ايشان از سليمان بن يسار روايت است كه مردى از بنى ت ميم كه برايش صبيغ بن عسل گفته مي‏شد، به مدينه آمد و نزدش كتاب هايى بود، و از متشابه قرآن سئوال مي‏نمود، اين خبر به عمر رسيد، وى كسى را دنبالش روان نمود، در حالى كه برايش چوب‏هاى خوشه خرما را آماده ساخته بود، هنگامى كه نزدش وارد گرديد، گفت: تو كيستى؟ پاسخ داد: من عبداللَّه صبيغ هستم، عمر گفت: و من عبداللَّه عمر هستم، و به سويش اشاره نمود، و او را با همان چوب‏هاى خوشه خرما مي‏زد و تا آن وقت وى را زد كه او را زخمى ساخت، و خون از رويش مي‏ريخت، گفت: اى ا ميرالمؤمنين، اين برايت كافى است، به خدا سوگند، آنچه در سرم  ميافتم رفت. اين چنين در الكنز (228/1) آمده است. اين را هم چنان خطيب و ابن عساكر از طريق انس وسائب بن يزيد و ابوعثمان نهدى به شكل طولانى و مختصر روايت نموده ‏اند، و در روايت ابوعثمان آمده: عمر به ما نوشت، همراهش مجالست ننماييد، افزود : اگر مي‏آمد و ما صد تن مي‏بوديم پراكنده مي‏شديم. دارقطنى اين را در الافراد به سند ضعيف از سعيدبن مسيب روايت نموده، كه گفت: صبيغ ت ميمى نزد عمر آمد و او را از الذاريات پرسيد... الحديث. و ابن الانبارى اين را از وجه ديگرى از سائب بن يزيد از عمر به سند صحيح روايت نموده، و در آن آمده: صبيغ براى ه ميشه در قوم خود آدم خوار و پستى باقى ماند، در حالى كه قبل از آن در  ميان آنان سيد و بزرگ بود. اين را اسماعيلى در گردآورى حديث يحيى بن سعيد از اين وجه روايت نموده، چنانكه در الاصابه  (198/2) آمده است.
 
آنچه  ميان عمر و مردمانى كه از مصر آمده بودند در اين باره اتفاق افتاد
ابن جرير از حسن روايت نموده كه: مردمانى با عبداللَّه بن عمرو (رضى‏ اللَّه  عنهما) در مصر روبرو شدند، و گفتند: چيزهايى را از كتاب خدا مي‏بينيم، كه امر نموده تا بدان عمل شود، ولى (بدان) عمل نمى‏شود، و اراده نموده‏ايم در اين مورد با ا ميرالمؤمنين ملاقات نماييم، بنابراين وى آمد و آنان نيز همراهش آمدند، وى با عمر روبرو گرديد، و گفت: اى ا ميرالمؤمنين، مردمانى در مصر با من روبرو شدند و گفتند: ما چيزهايى را از كتاب خدا مي‏بينيم كه امر نموده كه بدان عمل شود، ولى بدان  عمل نمى‏شود، و خواستند در اين مورد با خودت ملاقات نمايند، گفت: آنان را برايم جمع نما، و او ايشان را برايش جمع نمود، آن گاه وى از پايين‏ترين مردشان شروع نمود و گفت: تو را به خدا سوگند مي‏دهم، و به حق اسلام كه بر توست ، آيا همه قرآن را خوانده‏اى؟ گفت: آرى، پرسيد: آيا آن را در نفست حساب كرده‏اى؟ گفت: نخير، گفت: آيا آن را در چشمت حساب نموده‏اى گفت نخير. گفت آيا آنرا در لفظت حساب نموده‏اى و آيا آن را در فعلت و عملت تطبيق كرده‏اى؟ بعد از آن از همه آنان پرسيد، تا اين كه به آخر ايشان رسيد، گفت: عمر را مادرش گم كند! آيا وى را مكلف مي‏سازيد، كه مردم را بر كتاب خدا قايم نگه دارد؟ پروردگارمان مي‏داند كه از ما گناهانى خواهد بود، و تلاوت فرمود: 
[ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما].(النساء:31)
ترجمه: «آيا شما از گناهان بزرگى كه از آن نهى شده‏ايد، اجتناب كنيد گناهان صغيره شما را مي‏بخشيم و شما را در مقام گرامى و نيكو داخل مي‏گردانيم».
آيا اهل مدينه دانسته ‏اند، كه براى چه آمده‏ايد؟ گفتند: نخير، گفت: اگر مي‏دانستند، براى تان وعظ مي‏نمودم. اين چنين در الكنز (228/1) آمده است.
 
كراهيت گرفتن مزد بر تعليم قرآن و آموختن آن  
قول پيامبر ص براى عباده و ابى در اين باره
طبرانى، حاكم و بيهقى از عباده بن صامت (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: رسول خدا ص مشغول مي‏بود، و وقتى مردى نزد رسول خدا ص مهاجر مي‏شد، او را به دست يكى از ما مي‏سپرد كه قرآن را به او تعليم بدهد، در اين راستا رسول خدا ص مردى را به من سپرد، وى همراهم در خانه مي‏بود، و من نان شب را نيز به او در خانه مي‏دادم، و به او قرآن را مي‏آموختم، او به سوى خانواده‏اش برگشت، و چنان ديد كه بر گردنش حقى است، لذا به من كمانى اهد نمود، كه چوب و ساخت بهتر ازآن ديگر نديده بودم، نزد پيامبر خدا ص آمده گفتم: چه مي‏بينى اى رسول خدا؟ گفت: «شعله آتشى در  ميان شانه هايت، اگر آن را آويختى، يا گفت: به گردن انداختى». اين چنين در الكنز (231/1) آمده است. حاكم (356/3) بعد از اين كه آن را روايت نموده مي‏گويد: اين حديث از اسناد صحيح برخوردار است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده‏ اند، و ذهبى هم با او موافقت نموده است.
و عبدبن ح ميد از ابى بن كعب (رض) روايت نموده كه: وى به مردى سوره‏اى از قرآن را ياد داد، و او براى وى جامه‏اى، يا پيراهنى فرستاد، او آن را براى پيامبر ص ذكر نمود، پيامبر ص فرمود: «تو اگر آن را بگيرى، جامه‏اى از آتش بر خودت پوشانيده شده است». در الكنز (231/1) مي‏گويد: راويان آن ثقه‏ اند. اين را هم چنان ابن ماجه، رويانى، بيهقى - و آن را ضعيف دانسته - و سعيد بن منصور از وى روايت نموده ‏اند كه گفت: به مردى قرآن ياد دادم، و او به من كمانى اهدا نمود... و مثل آن را متذكر شده، چنا كه در الكنز (230/1) آمده است. و بغوى و ابن عساكر از طفيل بن عمرو (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: ابى بن كعب (رض) به من قرآن ياد داد، و من به او كمانى اهدا نمودم، وى صبحگاهان در حالى كه آن را بر گردن آويخته بود نزد پيامبر ص رفت، پيامبر ص به او گفت: ا