ه رفيق‏تان آگاه كن، چون وى در روم از من بزرگتر است، و قول نافذ و پرتأثيرى دارد. دحيه (رض) بعد از آن نزد اسقف آمده و او را از قضيه با خبر ساخت. اسقف گفت: رفيق تو به خدا سوگند نبى مرسل است، و ما او را به صفت و اسمش مي‏شناسيم. بعد از آن اسقف رفت لباس‏هاى خود را بيرون آورد و لباس سفيدى پوشيد، آنگاه نزد رومي‏ها بيرون گرديد، و براى شان شهادت حق را داد، آنها به جان وى افتاده و شهيدش ساختند. اين را يحيى بن سعيد اموى در المغازى و طبرى نيز از ابن اسحاق روايت كرده‏اند، اين چنين در الاصابه (216/2) آمده است.عبداللَّه بن احمد و ابويعلى از سعيد بن ابى راشد روايت نموده‏اند كه گفت : من تنوخى - فرستاده هرقل براى پيامبر خدا ص - را در حِمْص ديدم، او همسايه‏ام بود، و به سن بزرگى و حد فنا رسيده بود - با اين كه قريب فنا شده بود - به او گفتم: آيا مرا از رساله هِرَقل براى پيامبر خدا ص و نامه پيغمبر خدا براى هرقل خبرميدهى؟ گفت: آرى، به تو خبر مي‏دهم. پيامبر خدا وارد تبوك شد، و دِحْيَه كلبى (رض) را نزد هِرَقل فرستاد، چون نامه پيامبر ص رسيد هرقل قِسِّيس‏هاى روم واراكين حرب خود را جمع و دروازه را بر خود و آنها بسته نمود. بعد از آن هرقل گفت: از آمدن اين مرد به آنجا آگاهى داريد، وى كسى را نزد من فرستاده، و مرا به قبول نمودن يكى ازين سه چيز دعوت مي‏كند: مرا دعوت مي‏كند تا بر دين وى او را متابعت كنم،و يا اين كه مال‏مان را به او (به عنوان جزيه) بپردازيم، و سرزمين مان از ما باشد، و يا اين كه با وى اعلان جنگ بكنيم. قيصر ادامه داده افزود: شما از خلال خواندن كتاب‏هاى‏تان به خوبى درك مي‏كنيد، كه وى همين زير قدم‏هاى مرا خواهد گرفت: پس بياييد از دين او پيروى كنيم و يا اين كه به او با حفظ سرزمين خود جزيه بپردازيم. اشتراك كنندگان در مجلس همه به يكبارگى چون يك مرد صدا كشيدند، حتى كلاه‏هاى شان را از سر بدر نموده گفتند: آيا ما را به اين دعوت مي‏كنى كه نصرانيت را ترك  كنيم، و يا اين كه غلام يك اعرابى كه از حجاز آمده باشيم؟! چون قيصر اين حالت را ديد، چنين پنداشت كه اگر آنها بيرون روند روابط شان با وى تغيير نموده و رفقاى خود را بر ضد وى تحريك مي‏كنند و سلطنتش را خراب مي‏كنند، بدين خاطر گفت: من اين را به دليلى براى شما گفتم تا عزم و استوار بودن تان را بر كار (دين) تان بدانم.
بعد مردى از عرب را كه «تُجيب» نام داشت، و از مسيحيان عرب بود خواست و به او گفت: كسى را كه حافظه‏اش خوب باشد و زبان عربى را نيز بداند نزدم بياور، كه او را با جواب نامه‏اش نزد اين مرد روانه كنم. وى نزد من آمد، و هرقل با دادن نامه‏اى كه در استخوان‏هاى سينه نوشته شده بود به من گفت: اين نامه مرا براى اين مرد ببر، و آنچه را از سخنانش شنيدى، از آن جمله سه چيز آن را حفظ كن. متوجه باش و ببين كه آيا در ارتباط با نامه‏اى كه به من نوشته بود چيزى مي‏گويد؟ و متوجه باش كه چون نامه مرا خواند آيا شب را ياد مي‏كند؟ به پشتش نگاه كن، آيا در آن چيزى هست كه تو را به شك بيندازد؟ (تنوخى مي‏گويد): من با نامه وى به راه افتادم، تا اين كه به تبوك رسيدم، ديدم كه وى در ميان اصحابش بر آبى نشسته است، پرسيدم : رفيقتان كدام است؟ گفته شد: او اين مرد است. به طرفش رفته همچنان پيش رفتم تا اين كه در پيش رويش نشستم. بعد از آن نامه را به او دادم، و او آن را در دامان خود نهاد و سپس فرمود: «تو از كدام قوم هستى؟» گفتم: يك تن از تنوخى‏ها، پرسيد: «آيا تو را به دين پدرتان ابراهيم تمايلى هست؟» عرض كردم: من فرستاده و قاصد قومي هستم، و بر دين آن قوم ايمان دارم، و تا به طرف آنها برنگردم از آن دينم برنمي گردم. پيامبر ص فرمود :
(اِنَّكَ لَا تَهْدِى مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنّ‏ الله  يَهْدِى مَنْ يَشَاء، وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَديْن). (القصص: 56)
ترجمه: «تو كسى را كه دوست مي‏دارى نمي‏توانى به راه بياورى، ولى خداوند كسى را كه بخواهد هدايت مي‏كند، و او بر كسانى كه هدايت اختيار مي‏كنند داناتر است».
«اى برادر تنوخى، من براى نجاشى هم نامه نوشتم  ولى او نامه مرا پاره نمود(اين نجاشى غير از آن نجاشى معروف است كه اسلام آورده بود.)، و خداوند او را و پادشاهيش را پاره خواهد كرد. و براى رفيق شما نيز نامه نوشتم، امّا او آن را نگه داشت، ومردم از وى تا آن كه در زندگى خير مقدر است، احساس رعب و خوف مي‏نمايند». تنوخى مي‏گويد: گفتم: اين يكى از همان سه چيزى است كه هرقل مرا به آن سفارش نموده است، بدين خاطر تيرى را از جعبه خود بيرون آورده، و آن را در غلاف شمشيرم نوشتم، بعد پيامبر ص نامه را براى مردى كه در طرف چپش ايستاده بود داد، پرسيدم: اين كه نامه در دستش است و آن را براى‏تان مي‏خواند كيست؟ گفتند: معاويه، ديدم كه در كتاب رفيقم (هرقل) آمده: مرا به طرف جنتى فرا مي‏خوانى كه پهنايى آن چون آسمان‏ها و زمين است، كه براى پرهيزگاران آماده شده است، پس آتش (جهنم) در كجا است؟ پيامبر خدا ص فرمود: سبحان اللَّه!! شب كه چون روز فرا رسد در كجاست؟ باز تيرى را از جعبه خود بيرون آورده و اين را در غلاف شمشيرم نوشتم. هنگامي كه از خواندن نامه من فارغ گرديد گفت: «تو براى خود حقى دارى، و تو قاصد هستى، اگر نزد ما جايزه‏اى پيدا مي‏شد، آن را حتماً برايت تقديم مي‏نموديم، ولى اكنون ما مسافر هستيم، و توشه ما تمام شده است». تنوخى مي‏گويد: مردى از ميان طايفه‏اى از مردم، پيامبر ص را صدا نمود كه من به او عطيه‏اى تقديم مي‏كنم، وى بار خود را باز نمود، و يك دست لباس «صفوريه» را از آن بيرون كشيد، و آن را آورده در دامانم گذاشت. پرسيدم: صاحب اين لباس كيست؟ گفته شد: عثمان. سپس پيامبر خدا ص فرمود: «چه كسى اين مرد را مهمان مي‏كند؟» در جواب جوانى از انصار پاسخ داد: من. آن انصارى برخاست و من همراهش بلند شدم. هنگامي كه از گوشه مجلس گذشتم پيامبر ص مرا صدا نموده گفت: «اى برادر تنوخى». من به شتاب برگشتم، تا اين كه در همان جاى قبلى كه در آن نشسته بودم در پيش رويش ايستادم، وى جامه خود را كه در اطرافش پيچيده بود از پشتش دورنموده فرمود: «ها، اينجا را كه به آن مأمور شده‏اى ببين»، من به پشتش نگاه نمودم مهرى را در پشت شانه وى مانند تخم كبوتر ديدم.
هيثمي (235/8-236) مي‏گويد: رجال ابويعلى ثقه‏اند، رجال عبداللَّه بن احمد نيز ثقه‏اند. اين حديث را همچنين امام احمد، چنان كه در البدايه (15/5) آمده روايت كرده، و صاحب البدايه گفته است: اين حديث، حديث غريب است، در اسناد آن اشكالى وجود ندارد، و امام احمد آن را به تنهايى روايت نموده است. اين را يعقوب بن سفيان، چنان كه در البدايه (27/6) آمده، نيز روايت كرده است.
    
قول عبد اللَّه  بن عمر (رض) به پسرش وقتى كه از وى شلوار خواست
ابونعيم در الحليه (301/1) از ميمون روايت نموده  كه: مردى از پسران عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما)، از وى شلوار خواست و گفت: شلوارم پاره شده است. عبد اللَّه  به او گفت: ازارت را قطع كن و [دوباره]  آن را [درست نموده]  بپوش