، خداوند عذابش مى‏كند.
و ابونعيم در الحليه (138/1) از ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: كسى كه در دنيا رياكارى كند، خداوند وى را روز قيامت رسوا مى‏ سازد، كسى كه در دنيا به خاطر كسب نام و شهرت تبليغ نمايد، خداوند روز قيامت عيب هايش را فاش مى‏سازد، كسى كه براى بزرگ منشى گردن بلندى كند، خداوند ذليلش مى‏ سازد و كسى كه از ترس خدا تواضع نمايد خداوند بلندش مى‏ كند.
 
آزارهايى كه پيامبرص از قريش ديد، و پاسخ وى به ايشان
طبرانى از حارث بن حارث روايت نموده، كه گفت: به پدرم گفتم: اين گروه كيستند؟ پاسخ داد: اينها همان قومى هستند كه بر يك فرد بى دين از خودشان جمع شده‏اند. ميگويد: ما پايين آمديم و دريافتيم كه رسول خدا ص است كه مردم را به توحيد خداوند عزوجل و به ايمان دعوت ميكند، ولى آنها (دعوت) وى را رد نموده به او آزار ميرسانند، تا اين كه روز نصف شد و مردم از وى دور شدند، آن گاه زنى كه سينه‏اش آشكار شده بود، و جامى را با يك دستمال حمل مينمود، آمد، و آن را رسول خدا ص از وى گرفت، نوشيد و وضو گرفت، بعد از آن سر خود را بلند نموده و فرمود: «اى دختركم، سينه ات را با چادرت بپوشان، و بر پدرت نترس». پرسيديم اين كيست؟ گفتند: اين زينب دختر اوست. هيثمى (21/6) ميگويد: رجال آن ثقه‏اند. و نزد وى همچنان از منبت ازدى روايت است كه گفت: پيامبر خدا ص را در ايّام جاهليّت در حالى ديدم كه ميگفت: «اى مردم، بگوييد كه معبود بر حقى قابل عبادت نيست جز يك خدا رستگار ميشويد». كسى‏از آنها بر رويش آب دهان انداخت، و كسى از آنها خاك را بر وى انداخت، و كسى از آنها دشنامش داد، تا اين كه روز به نيمه رسيد، آن گاه دخترى با جام بزرگى از آب آمد، و رسول خدا ص روى و دست‏ها خود را شست و گفت: «اى دختركم، بر پدرت از كشته شدن و ذلّت نترس». پرسيدم: اين كيست؟ گفتند: زينب دختر رسول خدا ص و او دختر زيبايى بود. هيثمى (21/6) ميگويد: در اين روايت منبت بن مدرك آمده، كه او را نشناختم، بقيه رجال وى ثقه‏اند.
بخارى از عروه (رض) روايت نموده، كه گفت: من از ابن العاص (رض) پرسيدم: سخت‏ترين چيزى كه مشركين، آن را بر رسول خدا ص انجام داده‏اند، چه بوده؟ گفت: در حالى كه پيامبر ص در حجر كعبه  نماز ميخواند،( حجر: ديوار كعبه از جانب شمال، اندرون حطيم در سوى شمال، قسمتى از زمين كعبه كه حضرت ابراهيم آن را جزء خانه كرد، و گويند قبر هاجر مادر اسماعيل در آنجاست و آن را حجرالكعبه و حجراسماعيل هم مى‏گويند. به نقل از فرهنگ عميد. م.) عقبه بن ابى معيط به طرف وى روى آورد، و لباس خود را بر گردن وى گذاشت، و او را بسيار شديد به حالت خفگى انداخت (در اين حالت) ابوبكر (رض) فرارسيد تا اين كه شانه‏اش را گرفت و او را از پيامبر خدا ص دور نمود و گفت:
(أتقتلون رجلاً أن يقول ربي اللَّه و قد جاءكم بالبينات من ربكم؟!). الايه . (المؤمن:28).
ترجمه: «آيا مردى را به خاطر اين  كه ميگويد پروردگارم خداست به قتل ميرسانيد؟! در حالى كه براى شما از پروردگارتان نشانى‏هاى روشن آورده است».
اين چنين در البدايه  (46/3) آمده است.
و نزد ابن ابى شيبه از عمروبن العاص (رض) روايت است كه گفت: قريش را كه اراده كشتن پيامبر ص را نموده باشد، جز در يك روز، نديدم؛ درباره پيامبر ص در حالى كه در سايه كعبه نشسته بودند با هم مشورت نمودند، و رسول خدا ص در مقام (ابراهيم) نماز ميخواند، آن گه عقبه بن ابى معيط به سوى رسول خدا ص برخاست، و چادرش را در گردن وى افكند، و سپس او را به طرف خود كشيد، تا اين كه پيامبر خدا ص بر زانوهاى خود افتاد، و مردم فرياد كشيدند، و گمان كردند كه پيامبر ص كشته شد. آن گاه ابوبكر (رض) به شتاب آمد و بازوان رسول خدا ص را از پشت گرفت، و گفت: 
(أتقتلون رجلاً أن يقول ربي اللَّه؟!)
ترجمه: «آيا مردى را به خاطر اين كه ميگويد پروردگارم خداست، به قتل ميرسانيد؟!»
بعد از آن، از پيامبر ص منصرف شدند، و پيامبر خدا ص برخاست و نمازش را خواند. هنگامى كه نماز خود را تمام نمود، از نزد آنها - در حالى كه در سايه كعبه نشسته بودند - عبور نمود، و گفت: «اى گروه قريش، سوگند به ذاتى كه نفس محمّد در دست اوست، كه من به سوى شما به ذبح فرستاده شده‏ام»، و به دست خود به سوى حلقش اشاره نمود. ابوجهل به او گفت: تو نادان نبودى. رسول خدا ص به او فرمود: «تو از آن‏ها هستى». اين چنين در كنزالعمال (327/2) آمده. و اين را همچنين ابويعلى و طبرانى عيناً روايت كرده‏اند، هيثمى (16/6) ميگويد: در اين محمّد بن عمرو بن علقمه آمده، و حديثش حسن است، بقيه رجال طبرانى رجال صحيح اند. اين را همچنين ابونعيم در دلائل النبوه  (ص67) روايت كرده است.
احمد از عروه بن زبير و او از عبداللَّه بن عمرو (رضي اللَّه‏ عنهما) روايت نموده، كه گفت: به عمرو گفتم: از قريش در اظهار عداوت و دشمنيش در مقابل رسول خدا ص كدام عمل شديد را ديده‏اى كه انجام داده باشند؟ گفت: - در حالى كه اشراف آنها در حجر (كعبه) جمع شده بودند - من نزدشان آمدم، آنها گفتند: مانند صبرمان بر اين مرد ديگر هرگز نديده‏ايم!! عقل‏هاى ما را به نادانى نسبت داد، پدران مان را ناسزا گفت، دين مان را عيب جويى كرد، جماعت مان را پراكنده نمود و به خدايان مان دشنام داد. واقعاً كه بر يك كار بسيار بزرگ در مقابل او صبر نموده‏ايم!! - و يا چنان كه گفتند -. عمرو ميگويد: در حالى كه آنان را در اين وضع قرار داشتند، پيامبر خدا ص ناگهان بر آنها ظاهر گرديد، و همين طور آمد تا اين كه به مقابل ركن رسيد، بعد از آن با طواف نمودن خانه از پهلوى آنها عبور نمود. هنگامى كه از پهلوى‏شان گذشت، آنها به سوى او با بعضى چيزهايى كه ميگفت، اشاره نمودند. عمرو ميگويد: (تأثير منفى) آن را در روى وى دانستم، بعد از آن رفت. هنگامى كه بار دوم از برابر آنها عبور نمود، مانند قبل به طرف وى اشاره كردند، و من آن را در رويش دانستم، و او رفت. هنگامى كه بار سوم از برابر آنها گذشت مانند آن به طرف وى اشاره كردند، آن گاه رسول خدا ص فرمود: «اى گروه قريش آيا ميشنويد؟ سوگند به ذاتى كه جان محمّد در دست اوست، براى تان ذبح و كشتن را با خود آورده‏ام». اين سخن وى بر قوم آن چنان تأثيرى گذاشت، كه گويى بر سر هر يكى از آنها پرنده ى قرار دارد، حتّى شديدترين فرد در ميان آنها كه به اذيت و آزار پيامبر خدا ص توصيه مينمود به دلدارى و نيكويى پيامبر ص با خوب‏ترين كلمات پرداخت، تا اين كه ميگفت: اى ابوالقاسم، به رشد و هدايت برگرد، به خدا قسم كه تو نادان نبودى. به اين صورت رسول خدا ص برگشت. فرداى آن روز بار ديگر در حجر (كعبه) جمع شدند - و من همراه شان بودم - و به يكديگر گفتند: آنچه را از وى به شما رسيد، و آنچه رااز شما به وى رسيد به ياد آورديد، حتى وى چيزى را براى شما اظهار داشت كه بد ميدانستيد، ولى با اين همه وى را رها نموديد؟! در حالى كه آنها در اين وضع قرار داشتند، ناگهان رسول خدا ص بر آنها آشكار گرديد، و آنها به طرفش حمله نمودند، و با گرفتن اطراف وى ميگفتند: تو هستى كه چنين و چنان ميگويى؟! - و آن چه را از عيب‏گيرى خدا