يامبر ص آمد و گفت: اى پيامبر خدا، تو از جانم برايم محبوب‏ترى، و تو از فرزندم برايم محبوب‏ترى. من وقتى كه در خانه‏اممي‏باشم و تو را به يادمي‏آورم، آن گاه تا نيايم و به سويت نگاه نكنم صبر و تحمل ندارم، و وقتى كه مرگ خود و مرگ تو را به يادممي‏آورم،مي‏دانم كه وقتى تو به جنت داخل شوى، با انبيا محشورمي‏شوى، و من وقتى به جنت داخل شدم،مي‏ترسم كه تو را نبينم. آن گاه پيامبر ص به او جوابى نداد، تا اينكه جبرئيل عليه السلام با اين آيه نازل شد:
[و من يطع‏ اللَّه  و الرسول فاولئك مع الذين انعم‏ اللَّه  عليهم من النبيين والصديقين و الشهداء والصالحين]. 
ترجمه: «و هر كه از خدا و رسول اطاعت كند، اين جماعت همراه كسانى‏اند كه خداوند به آنان انعام كرده است، از پيغمبران و صديقان و شهيدان و صالحان». 
و نزد طبرانى از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه: مردى نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى پيامبر خدا من تو را دوست دارم. حتى وقتى تو را به يادممي‏آورم، اگر نيايم و و تو را نبينم، گمانمي‏كنم جانم بيرونمي‏شود. آن گاه به يادمي‏آورم كه اگر به جنت داخل شوم، در منزلت پايين‏تر از تومي‏باشم، و اين برايم گران تمام مي‏شود، و دوست دارم كه در درجه تو باشم. پيامبر خدا ص جوابى به او نداد، و خداوند عزوجل نازل فرمود:
[ و من يطع‏ اللَّه  والرسول فاولئك مع الذين انعم‏ اللَّه  عليهم من النبيين]الآيه.
آن گاه پيامبر ص وى را خواست، و اين را برايش تلاوت نمود. 

قصه صحابى‏ اى كه محبت خدا و رسول او را براى قيامت آماده ساخته بود
بخارى و مسلم از انس (رض) روايت نموده‏اند كه: مردى از پيامبر خدا ص پرسيد: قيامت چه وقت است؟ وى فرمود: «براى آن چه تدارك ديده‏اى؟» گفت: هيچ چيز، مگر اينكه خدا و رسول او را دوستمي‏دارم. پيامبر ص فرمود: «تو با كسى هستى كه دوست دارى». انسمي‏گويد: ما به هيچ چيز به اندازه خوشى‏مان به اين گفته پيامبر ص كه: «تو با كسى هستى كه دوست دارى» خوشحال نشديم. انس گفت: من پيامبر ص و ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) را دوست دارم، و اميدوارم نظر به محبتى كه به ايشان دارم با آنان باشم.
و در روايتى از بخارى آمده كه: مردى از اهل باديه نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا قيامت چه وقت برپا شدنى است؟ گفت: «واى بر تو، براى آن چه تدارك ديده‏اى؟» گفت: براى آن چيزى تدارك نديده‏ام، مگر اينكه من خدا و رسول او را دوستمي‏دارم. گفت: «تو با كسى هستى كه او را دوست دارى». گفت:   و ما هم چنين هستيم؟ پيامبر ص گفت: «آرى» بعد ما در آن روز خيلى خوشحال و خرسند شديم. و نزد ترمذى از وى آمده است كه: گفت: من ياران پيامبر خدا ص را بارى چنان خوش و مسرور ديدم كه ديگر هرگز آنطور نديده بودم، و اين به خاطرى بود كه مردى از رسول خدا ص پرسيد و گفت: اى پيامبر خدا، كسى مردى را بخاطر عمل خيرى كه انجاممي‏دهد دوستمي‏دارد، ولى خود عمل به آن نمى‏كند، پيامبر ص گفت: «مرد با كسى است كه او را دوست دارد».
 
قول پيامبر عليه السلام: اى ابوذر، تو با كسى هستى كه دوست دارى
نزد ابوداود از ابوذر (رض) روايت است كه وى گفت: اى رسول خدا مردى قومى را دوستمي‏دارد، ولى نمى‏تواند به عمل آن‏ها عمل كند؟ فرمود: «تو اى ابوذر با كسى هستى كه دوست دارى»، گفت: من خدا و رسول او را دوست دارم. فرمود: «بنابراين تو با كسى هستى كه دوست دارى».مي‏گويد: و ابوذر آن را اعاده نمود، و پيامبر خدا ص نيز آن را اعاده كرد. 
 
قصه على (رض) با پيامبر ص در حالى كه به فقر مبتلا شده بود
ابن عساكر از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص با فقر و تنگدستى مواجه شد، و اين خبر به على (رض) رسيد، وى براى پيدا نمودن عملى كه چاره‏اى براى نيازمندى پيامبر ص نمايد بيرون رفت. آن گاه به باغ يهوديى وارد شد، و براى او هفده سطل آب كشيد، و هر سطل در بدل يك خرما، و يهودى وى را درگرفتن خرمايش اختيارى داد، و او هفده خرماى عجوه  را گرفت و آنها را نزد پيامبر ص آورد، پيامبر ص فرمود: «اى ابوالحسن اين‏ها را از كجا به دست آوردى؟» گفت: اى نبى خدا من از تنگدستى‏اى كه عايد حالتان شده بود خبر شدم، بنابراين براى پيدا نمودن كارى كه ازآن براى‏تان طعامى به دست بياورم بيرون رفتم. فرمود: «دوستى خدا و رسول او تو را به اين واداشت؟» پاسخ داد: آرى، اى نبى خدا. پيامبر ص فرمود: «هر بنده‏اى كه خدا و پيامبرش را دوست داشته باشد، فقر مثل سرعت سيل به طرف وى شتابمي‏كند، و هركس كه خدا و رسول او را دوست دارد، بايد وقايه‏اى  در مقابل سختى و مشكلات آماده سازد، اينقدر كافيست». 
 
قصه كعب بن عُجْره در اين باره
طبرانى از كعب بن عجره (رض) روايت نموده، كه گفت: نزد پيامبر ص آمدم، و او را دگرگون يافتم وگفتم: پدرم فدايت، چرا دگرگونمي‏بينمت؟ گفت: «سه روز است كه در شكمم آنچه در شكم صاحب  جگرى داخلمي‏شود، داخل نشده است»،مي‏گويد: آن گاه رفتم و ديدم كه يهوديى شترهاى خود را آبمي‏دهد، و در مقابل هر سطل يك خرما. [آن شترها را] برايش آب دادم، و خرماهايى جمع نمودم، و آن را براى پيامبر ص آوردم، فرمود: «اى كعب اين را از كجا نمودى؟» برايش حكايت نمودم، پيامبر ص گفت: «آيا مرا دوست دارى، اى كعب؟» گفتم: پدرم فدايت، آرى، فرمود: «فقر به طرف كسى كه مرا دوستمي‏دارد سريعتر، از سيل به طرف مركزش است، و مصيبتى به تومي‏رسد، بنابراين حفاظى براى آن آماده ساز»،مي‏گويد: پيامبر ص او را مفقود نمود،  و گفت: «كعب چه شد؟» گفتند: مريض است، آن گاه پياده بيرون رفت تا اينكه نزد وى آمد، و گفت: «مژده باد بر تو اى كعب»، مادرش گفت: اين كعب جنت برايت مبارك باد! پيامبر ص گفت: «این قسم خور بر خدا، كيست؟» گفتم: اين مادرم است، اى رسول خدا، گفت: «اى مادر كعب چه تو را آگاهمي‏كند؟ ممكن است كعب چيزى گفته باشد، كه به او نفعى نرساند، و چيزى را منع نموده باشد، كه برايش ضرورت نداشت». 
 
طلحه بن براء و محبت پيامبر ص
طبرانى از حُصَين بن وَحْوَح انصارى روايت نموده كه: طلحه بن براء (رضى‏ اللَّه  عنهما) هنگامى كه با پيامبر ص روبرو شد، خود را به او چسباند و قدم هايش را بوسيد. گفت: اى پيامبر خدا، مرا به آنچه دوست دارى امر كن، از فرمانت نافرمانى نمى‏كنم. اين عمل وى در حالى كه كم سن و سال بود، پيامبر ص را به شگفت انداخت و از آن خوشش آمد، در اين موقع به او گفت: «برو و پدرت را بكش». او برگشت و بيرون آمد تا اين كار را انجام دهد، آن گاه پيامبر ص وى را دوباره خواست و به او گفت: «برگرد چون من براى قطع رحم مبعوث نشده‏ام».
بعد از آن طلحه مريض شد، پيامبر در زمستان در هواى سرد، به عيادت وى آمد. هنگامى كه بازگشت، به اهل خانواده وى گفت: «گمانمي‏كنم مرگ به سراغ طلحه آمده است، مرا خبر كنيد، تا بر وى حاضر شوم، و بر سرش نماز بخوانم و عجله نماييد». پيامبر ص هنوز به بنى سالم بن عوف نرسيده بود، كه وى درگذشت و شب بر او تاريك شد. و از جمله چيزهايى كه ابوطلحه گفته بود اين بود كه: مرا دفن كنيد، و به پروردگارم عزوجل ملح