)، اين را سه بار انجام داد، ناگهان من سواركارى را بر اسبى ديدم، و در دستش حربه‏اى از آهن بود، و بر سر آن حربه شعله‏اى از آتش قرار داشت، او وى را با همان حربه زد و از پشتش بيرونش گردانيد، و او مرده بر زمين افتاد، بعد از آن براى من گفت: هنگامى بار اول دعا نمودى: (يا أرحم الراحمين)، من در آسمان هفتم بودم، وقتى بار دوم دعا كردى: (يا أرحم الراحمين)، در آسمان دنيا بودم، و هنگامى كه بار سوم دعا نمودى: (يا أرحم الراحمين) نزدت فرا رسيدم.
 
اصحاب و ديدن ملائك  عايشه 
(رضى‏ اللَّه عنها) و برخى انصار و ديدن جبريل عليه السلام
ابونعيم در الدلائل (ص182) از عايشه (رضى‏اللَّه عنها) روايت نموده كه: رسول خدا ص صداى مردى را شنيد، به تيزى از جايش بلند گرديد و به سوى وى بيرون شد. عايشه (رضى‏اللَّه عنها) مى‏گويد: من دنبالش نمودم و ديدم كه وى بر گردن اسب تاتارى اش تكيه نموده است، و طورى كه مى‏ديدم دحيه كلبى (رض) بود. عمامه‏اى بر سر داشت، و طرف آن را در ميان دو شانه‏اش آويخته بود. هنگامى كه رسول خدا ص نزدم داخل گرديد، گفتم: به شتاب و تيزى از جايت بلند شدى، بعد من بيرون شدم تا ببينمش، وى دحيه كلبى بود. گفت: «آيا وى را ديدى؟» گفتم: آرى، گفت: «وى جبريل عليه‏السلام بود، امرم نمود كه به سوى بنى قريظه بيرون شوم». و ابن سعد (250/4) اين را از عايشه (رضى‏اللَّه عنها) به مثل آن روايت كرده است. و ابونعيم (ص182) از سعيدبن مسيب روايت نموده... و حديث را در قصه بنى قريظه ذكر نموده، و در آن آمده: پيامبر ص بيرون گرديد، و از نزد مجالسى عبور نمود، كه در ميان وى و بنى قريظه قرار داشت، و پرسيد: «آيا كسى از نزد شما عبور نمود؟» گفتند: آرى، دحيه از نزد ما بر قاطر خاكسترى رنگ، كه بر زير پايش قطيفه‏اى از ديباج قرار داشت عبور نمود. پيامبر ص فرمود: «وى دحيه كلبى نيست، او جبريل بود، كه به سوى بنى قريظه فرستاده شده تا قلعه‏هاى شان را بلرزاند، و در قلب‏هاى شان رعب و خوف افكند».
 
يك انصارى و ديدن جبريل و صحبت همراهش
بزار و طبرانى از ابن عباس (رضى‏ اللَّه عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: رسول خدا ص مردى از انصار را عيادت نمود، هنگامى كه به منزلش نزديك گرديد، از وى شنيد كه در داخل صحبت مى‏ كند، هنگامى كه براى ورود نزدش اجازه خواست، و نزدش وارد گرديد، هيچكسى را نديد، آن گاه رسول خدا ص برايش گفت: «از تو شنيدم كه با غير خودت صحبت مى‏ نمودى»، گفت: اى رسول خدا، به خاطر تبى كه دارم از كلام مردم خسته شدم و به اينجا داخل گرديدم،  كسى نزدم وارد گرديد، و هرگز مردى را بعد از تو نيك مجلس‏تر و خوش صحبت‏تر از وى نديدم، گفت: «وى جبريل بود، و از شما مردانى است، كه اگر هر يكى از آنان بر خداوند سوگند ياد كند، خداوند سوگندش را راست مى‏ نمايد». هيثمى (41/10) مى‏گويد: اين را از بزار و طبرانى در الكبير و الأوسط روايت كرده‏اند، و اسنادشان حسن است.
 
عبداللَّه بن عباس و ديدن جبريل نزد پيامبر عليهما السلام
احمد و طبرانى از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: با پدرم نزد رسول خدا ص بودم، و نزدش مردى بود كه با وى سرگوشى مى‏نمود، و او چون روى گردان از پدرم نشسته بود، بعد ما از نزدش بيرون شديم، پدرم گفت: اى پسرم، آيا به پسرعمويت نديدى كه چون روى گردان از من نشسته بود؟ گفتم: اى پدرم، نزدش مردى بود، كه همراهش سرگوشى مى‏نمود. مى‏افزايد: بعد نزد پيامبر ص رفتيم، پدرم گفت: اى رسول خدا، براى عبداللَّه اينطور و آنطور گفتم، وى برايم خبر داد ،كه مردى نزدت بود و همراهت سرگوشى مى‏نمود، آيا كسى نزدت بود؟ رسول خدا ص فرمود: «اى عبداللَّه، آيا وى را ديدى؟» گفتم: آرى، گفت: «وى جبريل عليه السلام بود، و او مرا از تو مشغول گردانيد». هيثمى (276/9) مى‏گويد: اين را احمد و طبرانى به اسنادى روايت كرده‏اند، و رجال آن رجال صحيح اند. و نزد طبرانى از وى روايت است كه گفت: عباس عبداللَّه (رضى‏اللَّه عنهما) را براى كارى نزد رسول خدا ص فرستاد، او همراه پيامبر ص مردى را يافت، و برگشت و همراهش صحبت ننمود، پيامبر ص گفت: «وى را ديدى؟» گفت: آرى، فرمود: «وى جبريل بود، اما وى  تا اين كه بينايى اش را از دست ندهد و علم برايش داده نشود نمى‏ميرد». هيثمى (277/9) مى‏گويد: اين را طبرانى به اسنادهايى روايت نموده، و رجال آن ثقه‏اند.
 
اذيت رسانيدن ابوجهل به رسول خدا ص و خشم گرفتن حمزه بر ابوجهل
طبرانى از يعقوب بن عتبه بن مغيره بن اخنس بن شريق هم پيمان بنى زهره، به شكل مرسل روايت نموده كه: ابوجهل در صفا به رسول خدا ص متعرّض گرديد، و او را اذيت نمود. و حضرت حمزه كه شكارچى بود، در همان روز در شكار و صيد بود. هنگامى كه برگشت همسرش كه عملكرد ابوجهل با رسول خدا ص را ديده بود به او گفت: اى ابوعماره اگر عملى را كه در حق برادر زاده ات انجام داد - هدفش ابوجهل است - ميديدى؟! حمزه (رض) خشمگين شد، و به همان حالت، قبل از اين كه داخل خانه خود شود، در حالى كه كمانش را در گردنش آويزان كرده بود، رفت تا اين كه وارد مسجد گرديد، و ابوجهل در يكى از مجالس قريش بود و با وى حرفى نزد، (تا اين كه نزديك رفت) و كمان خود را بالا بُرد و بر فرق سر وى زد، و سرش را شكست. آن گاه مردانى از قريش به سوى حمزه (رض) برخاستند و او را باز ميداشتند، حمزه (رض) فرمود: دين من دين محمّد است، گواهى ميدهم كه وى رسول خداست، به خدا سوگند، از اين بر نميگردم، اگر شما راستگو و صادق هستيد مرا باز داريد!! هنگامى كه حمزه (رض) اسلام آورد، رسول خدا ص و مسلمانان توسط وى نيرومند و قوى گرديده، و بعضى كارهاى شان ثابت‏تر گرديد، و قريش (از اين تحول) ترسيدند، و درك نمودند كه حمزه (رض) از محمّد حمايت خواهد نمود. هيثمى (267/9) ميگويد: رجال وى ثقه‏اند.
و اين را طبرانى نيز از محمّد بن كعب قرظى به شكل مرسل روايت نموده، و در حديث وى آمده: وى روزى از تيراندازى خود برگشت، زنى به وى رسيد و گفت: اى ابوعماره، برادرزاده‏ات از ابوجهل‏بن‏هشام چه ديد!! او وى را دشنام داد، ناسزا گفت و چنين و چنان كرد!! حمزه پرسيد: آيا او را هيچ كس ديد؟ گفت: آرى، به خدا قسم، گروهى از مردم وى را ديدند. آن گاه حمزه حركت نمود تا اين كه درهمان مجلس به صفا و مروه رسيد، و ديد كه آنها نشسته‏اند و ابوجهل در ميانشان قرار دارد، وى بر كمان خود تكيه نموده گفت: اين چنين و آن چنان تير انداختم، و اين چنين و آن چنان كردم. بعد از آن با هر دو دست خود كمان را برداشت و با آن در ميان هر دو گوش ابوجهل زد، كه هر دو نوك كمان شكست، بعد از آن گفت: (اين بار) با كمان بگيرش و ديگر بار با شمشير، شهادت ميدهم كه وى رسول خداست، و او به حق از طرف خداوند آمده است. گفتند: اى ابوعماره، او خدايان ما را دشنام داده است، و اگر تو هم ميبودى - كه تو از وى افضل هستى - اين را از تو هم قبول نميكرديم، كارت همين است، و تو - اى ابوعماره - ناسزاگو نبودى. هيثمى (267/9) ميگويد: رجال آن رجال صحيح اند. و اين را حاكم نيز در المستدرك (192/3) از ابن اسحاق ازمردى و او از اسلم رو