رنگردم، آن گاه آن دو از خداوند خواستند، او دوباره به طرف شان رو آورد و باز در زمين فرو رفت، باز گفت: برايم دعا كنيد، و اين حق شما باشد كه برنگردم، مى‏افزايد: وى براى شان توشه و سوارى پيشكش نمود، آن دو گفتند: «ما را از شر خودت در امان دار»، گفت: از شر خودم شما را در امان داشتم.
و نزد وى همچنان در يك حديث طولانى در هجرت از ابومعبد خزاعى روايت است كه گفت: اى محمد، از خداوند بخواه كه اسبم را رها سازد، و من از تو بر مى‏ گردم، و كسى را كه در عقبم هست نيز برمى گردانم، پيامبر ص چنان نمود، وى رها گرديد و برگشت، و مردم را دريافت كه رسول خدا ص را جستجو مى‏ نمايند، گفت: برگرديد، من براى تان آنچه را در اينجا هست بازجويى و جستجو نمودم، و خودتان ديد و بصارت مرا در پيگيرى مى‏دانيد، و به اين صورت برگشتند.
و ابن سعد (235/1) از انس بن مالك (رض) روايت نموده... و حديث را در هجرت متذكر گرديده، و در آن آمده كه مى‏گويد: ابوبكر (رض) نگاه نمود، ناگهان سوار كارى را رديد كه به ايشان خود را رسانيده است، گفت: اى نبى خدا، اين سواركار به ما رسيد، مى‏افزايد: آن گاه پيامبر خدا ص ملتفت گرديد و گفت: «بار خدايا، بيفكنش»، مى‏گويد: و او را اسبش افكند، بعد از آن، اسبش در حالى برخاست كه صدا مى‏كشيد، مى‏گويد: آن گاه وى گفت: اى نبى خدا، به آنچه مى‏خواهى دستورم بده، مى‏افزايد: پيامبر ص فرمود: «در جايت ايستاده باش و هيچ كسى را مگذار به ما بپيوندد»، مى‏گويد: او در ابتداى روز در صدد دريافت و جنگ با پيامبر ص بود، و در آخر روز پاسدار و نگهبانش. و (99/2) قصه سراقه به روايت براء (رض) نزد احمد در باب هجرت و در بخش هجرت پيامبر ص گذشت.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:2695.xml">بخشهاي 151 تا 160</a><a class="folder" href="w:html:2706.xml">بخشهاي 161 تا 170</a><a class="folder" href="w:html:2717.xml">بخشهاي 171 تا 180</a><a class="folder" href="w:html:2728.xml">بخشهاي 181 تا 190</a><a class="folder" href="w:html:2739.xml">بخشهاي 191 تا 200</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2696.txt">هلاك گردانيدن اربد بن قيس و  عامربن طفيل</a><a class="text" href="w:text:2697.txt">شكست دشمنان با پرتاب سنگريزه‏ها و خاك   شكست شان با انداختن ريگ  توسط رسول خدا ص در روز حنين</a><a class="text" href="w:text:2698.txt">شكست‏شان با ريگ انداختن پيامبر صلى‏ اللَّه عليه و سلم در روز بدر</a><a class="text" href="w:text:2699.txt">اندك نمودار شدن دشمنان در چشم‏هاى شان</a><a class="text" href="w:text:2700.txt">نصرت به باد صبا </a><a class="text" href="w:text:2701.txt">در زمين فرو رفتن دشمنان و هلاك گرديدن شان</a><a class="text" href="w:text:2702.txt">از بين رفتن بينايى به دعاءهاى‏ شان   گرفت بينايى جوانانى از قريش به دعاى پيامبر ص در روز حديبيه</a><a class="text" href="w:text:2703.txt">از بين رفتن بينايى مردى به دعاى على (رض) </a><a class="text" href="w:text:2704.txt">از بين رفتن بينايى چشم زنى به دعاى سعيدبن زيد</a><a class="text" href="w:text:2705.txt">از بين رفتن چشم مردى به سبب دعاى بدش بر حسين بن على (رضى‏ اللَّه عنهما)</a></body></html>هلاك گردانيدن اربد بن قيس و  عامربن طفيل
طبرانى از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده كه: اربد بن قيس و عامربن طفيل نزد رسول خدا ص به مدينه آمدند، و در حالى نزدش فرا رسيدند كه وى نشسته بود، و در پيش رويش نشستند، عامربن طفيل گفت: اى محمد، اگر اسلام بياورم برايم چه مى‏دهى؟ رسول خدا ص گفت: «براى تو آنچه است كه براى مسلمانان است، و بالاى تو آنچه است كه بالاى مسلمانان است»، عامربن طفيل گفت: اگر اسلام بياورم، كار را بعد از خودت به من مى‏سپارى؟ رسول خدا ص گفت: «اين نه براى تو مى‏باشد و نه براى قومت، ولى تو را فرمانده سواراكاران تعيين مى‏كنم»، گفت: من همين اكنون فرمانده سواركاران نجد هستم، باديه‏ها را براى من بسپار، و شهر را تو بگير، رسول خدا ص گفت: «نخير». هنگامى كه از نزد پيامبر ص روى گردانيدند، عامر گفت: به خدا سوگند، اينجا را بر تو پر از اسبان و مردان خواهم نمود، رسول خدا ص برايش گفت: «خداوند تو را باز مى‏دارد»، هنگامى اربد و عامر بيرون گرديدند، عامر گفت: اى اربد، من محمد ص را با صحبت، از تو مشغول مى‏سازم، و تو وى را با شمشير بزن، چون مردم وقتى تو محمد ص را به قتل برسانى، ديگر كارى نمى‏كنند، و به ديه راضى مى‏شوند، و از جنگ متنفرند، به اين صورت ما براى شان ديه مى‏دهيم، اربد گفت: اين كار را مى‏كنم، بعد هر دوى شان دوباره به سوى پيامبر ص برگشتند، عامر گفت: اى محمد ص، با من برخيز همراهت صحبت مى‏كنم، رسول خدا ص همراه وى برخاست، و هر دوى شان پهلوى ديوارى نشستند، و رسول خدا ص همراهش درنگ نمود و به صحبت پرداخت، اربد شمشيرش را از نيام بيرون نمود، و هنگامى كه دستش را بر شمشير گذاشت، دستش بر دستگير شمشير خشك گرديد، و نتوانست شمشير را از نيام در آورد، بنابر اين اربد در زدن بر عامر تأخير نمود، آن گاه رسول خدا ص ملتفت گرديد، و اربد و عملى را كه انجام مى‏داد ديد، و از نزد آنان برگشت، هنگامى كه عامر و اربد از نزد رسول خدا ص بيرون گرديدند، در حره - حره واقم - پايين شدند، در اين فرصت سعدبن معاذ و اسيدبن حضير (رضى‏اللَّه  عنهما) به سوى آنان بيرون شدند و گفتند: اى دشمنان خدا برويد، خداوند لعنت تان كند. عامر گفت: اى سعد اين كيست؟ گفت: اين اسيدبن حضير كتائب است، بعد هر دو بيرون شدند و وقتى به رقم  رسيدند، در آنجا خداوند بر اربد صاعقه‏اى فرستاد و به قتلش رسانيد، و عامر به راهش ادامه داد، و وقتى به جريم رسيد، در آنجا خداوند زخمى را فرستاد و او به آن دچار گرديد، و شب در خانه زنى از بنى سلول وى را فرا رسيد، وى زخمش را كه در حلقش بود دست مى‏زد و مى‏گفت: دانه‏اى است چون دانه شتر، در خانه يك زن سلولى، وى دوست نداشت كه در خانه اين زن بميرد، بعد از آن اسبش را سوار گرديد، زخم بر وى شدت اختيار نمود، تا اين كه در حالت بازگشت بر اثر آن درگذشت، و درباره اين دو خداوند نازل فرمود: 
[ اللَّه يعلم ما تحمل كل أنثى] تا به اين قولش: [ و مالهم من دونه من وال](الرعد: 11 - 8)
ترجمه: «خداوند آنچه را هر ماده در شكم بر مى‏دارد مى‏داند... و آنان هيچ كار سازى جز وى ندارند».
مى‏گويد: حراست كنندگان امر خدا، محمد ص را حفاظت مى‏كنند، بعد از آن خداوند اربد را و آنچه را وى بدان به قتل رسانيده شد، ذكر نموده، و فرموده:
[ و يرسل الصواعق]. الآية (الرعد : 13)
ترجمه: «و مى‏فرستد صاعقه‏ها را».
اين چنين در تفسير ابن كثير (506/2) آمده است.
 
شكست دشمنان با پرتاب سنگريزه‏ها و خاك  
شكست شان با انداختن ريگ  توسط رسول خدا ص در روز حنين
طبرانى، ابونعيم و ابن عساكر از حارث بن بدل روايت نموده‏اند كه گفت: روز حنين شاهد رسول خدا ص بودم، همه اصحابش شكست خوردند، مگر عباس بن عبدالمطلب و ابوسفيان بن حارث (رضى‏اللَّه عنهما)، آن گاه رسول خدا ص با مشتى از [ريگ] زمين بر روى‏هاى ما زد و ما شكست خورديم. و آنچه در نظر من آمد اين بود كه، درخت و سنگى كه هست  ما را دنبال مى‏كنند. اين چنين در الكنز (304/5) آمده. و ابن منده و ابن عساكر اين را ا