 أشياخ إلى غلام
ما أنتم و طائش الأحلام
و مسندالحكم إلى الأصنام
اكلكم في حيرة نيام
أم لا ترون ما الذي امامي
من ساطع يجلو دجى الظلام
قد لاح للناظر من تهام
ذاك نبى سيدالأنام
قدجاء بعد الكفر بالإسلام
أكرمه الرحمن من إمام
و من رسول صادق الكلام
أعدل ذي حكم من الأحكام
يأمر بالصلاة والصيام
والبر و الصلات للأرحام
و يزجرالناس عن الآثام
والرجس والأوثان والحرام
من هاشم في ذروة السنام
مستعلناً في البلد الحرام
 مى‏گويد: هنگامى كه اين را شنيديم، از وى پراكنده شديم، و نزد پيامبر ص آمديم و اسلام آورديم. اين چنين در البدايه (343/2) آمده است. و ابونعيم اين را در الدلائل (ص33) از مردى از خثعم به اختصار و به مانند آن روايت نموده است.
 
تميم دارى و شنيدن صداى غبيى جن
ابونعيم از تميم دارى (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه پيامبر ص مبعوث گرديد، در شام بودم، براى انجام كارى كه داشتم بيرون شدم، شب بالايم فرارسيد، آن گاه گفتم: من امشب در پناه بزرگ اين وادى هستم. مى‏گويد: وقتى كه در جاى خوابم قرار گرفتم، صدا كننده‏اى را - در حالى كه نمى‏ديدمش - شنيدم كه مى‏گفت: به خدا پناه ببر، جن هيچكسى را بر خدا پناه نمى‏دهد، گفتم: تو را به خدا سوگند، چه مى‏گويى؟ گفت: رسول امى‏ها بيرون شده است، رسول خدا ص و ما در عقبش در حجون نماز گزارديم. اسلام آورديم و پيرويش نموديم، و مكر جن از بين رفته است، و جن‏ها توسط شعله‏هاى آتش زده شده‏اند. پس تو هم به سوى محمد فرستاده پروردگار عالميان حركت نما و اسلام بياور. تميم مى‏گويد: هنگامى كه صبح نمودم، به صومعه ايوب رفتم، و از راهبى سئوال نمودم، و موضوع را برايش خبر دادم، راهب گفت: برايت راست گفته‏اند، او از حرم بيرون مى‏شود، و جاى هجرتش هم حرم  است. وى بهترين انبياست، بايد كسى از تو به وى سبقت نجويد، تميم مى‏گويد: به شتاب و جديت به راه افتادم، و نزد رسول خدا ص آمدم و اسلام آوردم. اين چنين در البدايه (350/2) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2729.txt">اسلام آوردن حجاج بن علاط به سبب شنيدن آواز غيبى جن</a><a class="text" href="w:text:2730.txt">نجات يافتن جماعتى از مسلمانان به فضل يك جن</a><a class="text" href="w:text:2731.txt">جن‏ها و تأييد مسلمانان در غزوه خيبر</a><a class="text" href="w:text:2732.txt">تسخير جن و شيطان‏ها    پيامبر ص و گرفتن شيطان و جن</a><a class="text" href="w:text:2733.txt">معاذ و گرفتن شيطانى در زمان پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:2734.txt">ابوهريره و ابوايوب و گرفتن شيطانى در زمان پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:2735.txt">عمر (رض) و بر زمين افكندن يك جن و در زنجير انداختن شيطان‏ها در امارتش</a><a class="text" href="w:text:2736.txt">ابن زبير و راندن مردى از جن</a><a class="text" href="w:text:2737.txt">ابوذر (رض) و شنيدن تسبيح سنگريزه در دست پيامبر ص و در دست بعضى اصحاب</a><a class="text" href="w:text:2738.txt">ابن مسعود و شنيدن تسبيح طعام</a></body></html>اسلام آوردن حجاج بن علاط به سبب شنيدن آواز غيبى جن
ابن ابى الدنيا در هواتف الجان و ابن عساكر از واثله بن اسقع (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: اسلام آوردن حجاج بن علاط بهزى سلمى (رض) چنين بود كه: وى در قافله‏اى از قومش به هدف مكه بيرون گرديد، هنگامى شب بالايش فرارسيد، آنان در يك وادى خوفناك و وحشتناك قرار داشتند و همه ترسيدند. آن گاه يارانش براى وى گفتند: اى ابوكلاب، برخيز و براى خودت و يارانت امان بگير، آن گاه حجاج برخاست و گفت: 
أعيذ نفسي و أعيذ صحبي
من كل جنيً بهذا النقب
حتى أؤوب سالماً و ركبي
در اين موقع گوينده‏اى را شنيد كه مى‏گويد: 
[يا معشرالجن والإنس إن استطعتم أن تنفذوا من أقطارالسموات و الأرض فانفذوا لا تنفذون إلاً بسلطان] (الرحمن:33)
ترجمه: «اى گروه جن و انس! اگر مى‏توانيد، از مرزهاى آسمان‏ها و زمين بگذريد، ولى هرگز به انجام اين عمل، جز به قوت و توانايى، قادر نيستيد».
هنگامى كه به مكه رسيدند، آن را در مجلس قريش حكايت كردند، گفتند: اى ابوكلاب، به خدا سوگند، بى دين شدى، اين از آنچه است، كه محمد ادعا مى‏كند كه بر وى نازل گرديده است. گفت: به خدا سوگند، من و اينانى كه با من هستند همه اين را شنيديم، و در حالى كه آنان در اين حالت قرار داشتند، ناگهان عاص بن وائل آمد، برايش گفتند: اى ابوهاشم آيا آنچه را ابوكلاب مى‏گويد نمى‏شنوى؟ گفت: چه مى‏گويد؟ و آن را برايش خبر دادند، گفت: چه چيز آن شما را به شگفت وا مى‏دارد؟ اين حرف را وى در آنجا از همان كسى شنيده، كه او آن را بر زبان محمد ص القاء نموده است. به اين صورت قوم از من دست باز داشتند، ولى اين حرف در بصيرت من افزود، و از پيامبر ص پرسيدم، برايم خبر داده شد، كه وى از مكه به سوى مدينه بيرون شده است، آن گاه شترم را سوار شدم، و به راه افتادم تا اين كه نزد پيامبر ص در مدينه آمدم، و او را از آنچه شنيده بودم، خبر دادم. گفت: «به خدا سوگند، حق را شنيده‏اى، آن حرف به خدا سوگند، كلام پروردگارم عزوجل است، كه بر من نازل گرديده، اى ابوكلاب حق را شنيده‏اى»، گفتم: اى رسول خدا، اسلام را برايم بياموزان، آن گاه كلمه اخلاص را برايم تلقين نمود، و گفت: «به سوى قومت حركت كن، و آنان را به سوى آنچه تو را دعوت نمودم دعوت كن، چون همان حق است». در اين حديث ايوب بن سويد و محمدبن عبداللَّه ليثى آمده، و هر دو ضعيف اند. اين چنين در منتخب الكنز (163/5) آمده است.
 
اذيت شدن رسول خدا ص از طرف دو همسايه‏اش: ابولهب و عقبه بن ابى معيط
طبرانى در الاوسط از ربيعه بن عبيد ديلى روايت نموده، كه گفت: از شما چه ميشنوم ميگوييد قريش رسول خدا ص را دشنام ميداد!! من (اين رويداد را) بارها ديده‏ام، خانه وى را در بين منزل ابولهب و عقبه بن ابى معيط بود، و چون به خانه‏اش بر ميگشت، سلاى حيوانات،  خون‏ها و چيزهاى كثيف و پليد را ميديد كه بر سردرش نصب شده، او آنها را با نوك كمان خود دور نموده، ميگفت: «اين بدترين همسايگى است، اى گروه قريش!!». هيثمى (21/6) ميگويد: در اين روايت ابراهيم بن على بن حسين رافقى آمده، و او ضعيف ميباشد.( سلا: پوستى كه بچه انسان و جانور به هنگام زاييدن در ميان آن قرار مى‏داشته باشد. به نقل از فرهنگ لاروس.)

نجات يافتن جماعتى از مسلمانان به فضل يك جن
ابونعيم در الدلائل (ص128) از ابى بن كعب (رض) روايت نموده، كه گفت: قومى به هدف مكه بيرون گرديدند، ولى راه را گم كردند. هنگامى كه مرگ را حتمى ديدند، يا نزديك بود بميرند، كفن‏هاى شان را پوشيدند و براى مردن خوابيدند. آن گاه يك جن از ميان درختان به سوى شان بيرون گرديد و گفت: من بقيه همان گروهى هستم كه به پيامبر ص گوش فرا دادند. از رسول خدا ص شنيدم كه مى‏گويد: «مؤمن برادر مؤمن است، چشمش و رهنمايش است، و كمك او را ترك نمى‏كند»، اين آب است و اين هم راه. بعد از آن، آنان را به سوى آب و راه رهنمونى كرد.
 
جن‏ها و تأييد مسلمانان در غزوه خيبر
بغوى از سعيدبن شييم يكى از بنى سهم بن مره روايت نموده، كه پدرش براى وى حكايت نمود، كه او در ارتش عيينه بن حصن بود. البته هنگامى كه او به كمك يهود خيبر آم