: ابوبكر (رض) آمد، و سلام داد و به طرف راست پيامبر ص نشست، برايش گفت: «چه تو را اينجا آورده‏اى ابوبكر؟» گفت: خدا و پيامبرش. مى‏افزايد: بعد عمر (رض) آمد، و به طرف راست ابوبكر نشست، پيامبر ص گفت: «اى عمر، چه تو را آورده است؟» گفت: خدا و رسولش، بعد از آن عثمان (رض) آمد و به طرف راست عمر (رض) نشست، گفت: «اى عثمان، چه تو را آورده است؟» گفت: خدا و پيامبرش. مى‏گويد: آن گاه پيامبر ص هفت سنگريزه - يا نه سنگريزه - را گرفت، و آنان در دستش تسبيح گفتند، حتى كه از آنان صدايى چون صداى زنبور عسل شنيدم. باز آنان را گذاشت و خاموش شدند. بعد از آن، آنان را بر دست ابوبكر گذاشت، و در دست وى هم تسبيح گفتند، حتى كه از آنان صدايى چون صداى زنبور عسل شنيدم. باز آنان را گذاشت و خاموش گرديدند، باز آنان را گرفت و در دست عثمان گذاشت، و آنان در دست وى تسبيح گفتند، حتى كه از آنان صدايى چون صداى زنبور عسل شنيدم. باز آنان را گذاشت و خاموش گرديدند. هيثمى (299/8) مى‏گويد: اين را بزار به دو اسناد روايت كرده است، و رجال يكى از آنان ثقه‏اند، و در بعضى شان ضعف مى‏باشد. مى‏گويم: در روايتى كه هيثمى از بزار نقل نموده، ذكر عمر (رض) در تسبيح سنگريزه‏ها نيامده است.
و بيهقى اين را، چنانكه در البدايه (132/6) آمده، از سويد از ابوذر روايت نموده، و حديث را به مثل آن متذكر شده، و در آن آمده: بعد از آن، آنان را گرفت و در دست عمر (رض) گذاشت، و آنان تسبيح گفتند، حتى كه از آنان آوازى چون آواز زنبور عسل شنيدم، باز آنان را گذاشت و خاموش گرديدند. و در آخرش افزوده: آن گاه پيامبر ص گفت: «اين خلافت نبوت است»، و ابونعيم اين را در الدلائل (ص  215) از سويد از ابوذر مانند آن روايت نموده، مگر اين كه وى زيادت بيهقى را ذكر نكرده است، و طبرانى اين را در الأوسط از ابوذر به اختصار روايت نموده، و افزوده است: بعد از آن، آنان را براى على داد، و آنان را گذاشت و خاموش گرديدند. هيثمى (179/5) مى‏گويد: در اين محمدبن ابى حميد آمده، و ضعيف مى‏باشد. و هيثمى (299/8) هم چنان مى‏گويد: اين را طبرانى در الأوسط از ابوذر روايت نموده، و در يكى از طريق هايش افزوده: تسبيح آنان را هر كس كه در حلقه نشسته بود مى‏شنيد، و گفت: بعد از آن، آنان را براى ما داد، و با هيچ يك از ما تسبيح نگفتند. ابونعيم اين را در الدلائل (ص54) از طريق سويد به اختصار روايت كرده است، و از طريق جبيربن نفير حضرمى آن را به طولش روايت نموده، و افزوده است: تسبيح آنان را كسى كه در حلقه بود مى‏شنيد.
 
ابن مسعود و شنيدن تسبيح طعام
بخارى از عبداللَّه بن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: ما نشانه‏ها و معجزات را بركت مى‏شمرديم، و شما آن‏ها را بيم دادن مى‏شمريد. ما در سفرى با رسول خدا ص بوديم، آب كم گرديد، فرمود: «اضافگى آبى را جستجو نماييد»، آن گاه آنان ظرفى را آوردند كه در آن اندكى آب بود، پيامبر ص دستش را در ظرف داخل نمود، و بعد از آن گفت: «بياييد به طرف آب طهارت با بركت، و بركت از خداوند عزوجل است، مى‏گويد: من آب را ديدم كه از ميان انگشتان رسول خدا ص فواره مى‏نمود، و تسبيح طعام را كه خورده مى‏شد مى‏شنيديم. اين را ترمذى نيز روايت نموده، و گفته: حسن و صحيح است. اين چنين در البدايه (97/6) آمده است. و در دعاهاى پيامبر ص براى عباس گذشت، كه زير درى دروازه آمين گفت، و ديوارهاى خانه گفت: آمين، آمين. اين را طبرانى از ابواسيد روايت نموده، و هيثمى اسنادش را حسن دانسته است. و اين را هم چنان بيهقى و ابونعيم در الدلائل و ابن ماجه روايت نموده‏اند.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2740.txt">اصحاب و شنيدن صداى گريه تنه درخت خرما به سوى پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:2741.txt">سلمان و ابودرداء (رضى‏اللَّه عنهما) و شنيدن تسبيح كاسه طعام</a><a class="text" href="w:text:2742.txt">عبداللَّه بن عمرو و شنيدن صداى آتش</a><a class="text" href="w:text:2743.txt">اصحاب و شنيدن صداى اهل قبرها  عمر و شنيدن صداى جوان عابد و پرهيزگار</a><a class="text" href="w:text:2744.txt">عمر (رض) و شنيدن صحبت اهل بقيع غرقد </a><a class="text" href="w:text:2745.txt">اصحاب و ديدن عذاب گرفتاران در شكنجه و تعذيب</a><a class="text" href="w:text:2746.txt">صحبت آنان بعد از مرگ  قصه سخن زدن زيدبن خارجه (رض)</a><a class="text" href="w:text:2747.txt">زنده نمودن مردگان   قصه زن مهاجر و پسرش در اين باره</a><a class="text" href="w:text:2748.txt">آثار زندگى در شهيدان شان  قصه شهيدان احد در اين باره</a><a class="text" href="w:text:2749.txt">بيرون شدن بوى مشك از قبر سعد بن معاذ (رض)</a></body></html>رسول خدا ص و اذيت هايى كه در طائف متحمّل گرديد
 بخارى (458/1) از عروه روايت نموده، كه عائشه (رضي‏ اللَّه  عنها) همسر رسول خدا ص نقل كرد، كه وى به پيامبر خدا ص گفت: آيا روزى بر تو گذشته است كه از روز احد شديدتر باشد؟ فرمود: «آنچه را از قومت ديدم، ديدم، و شديدترين چيزى را كه از آنها ديدم در روز عقبه بود، هنگامى كه دعوت خود را بر ابن عبدياليل بن كلال عرضه نمودم، و او به آنچه خواسته بودم، جواب مثبت نداد، و من غمگين در حالى كه آثار اندوه بر چهره‏ام اشكار بود، حركت نمودم، و تا اين كه به قرن ثعالب  نرسيدم، (از دست مصيبت) به هوش نبودم، آن گاه سر خود را بلند كردم، ديدم كه ابرى بر من سايه افكنده است، و به سوى آن نگريستم كه جبرئيل عليه السلام در آن قرار داشت، او مرا صدا نموده گفت: خداوند گفتار قومت را نسبت به تو، و پاسخ شان را عليه تو شنيد، و خداوند ملك كوه‏ها را به سوى تو فرستاده است، تا وى را به آنچه بخواهى درباره ايشان امر كنى. آن گاه ملك كوه‏ها مرا صدا نمود، و به من سلامداد و پس از آن گفت: اى محمّد هر چه كه خواسته باشى؟ حتى اگر خواسته باشى كه اخشبين  را بر آنان فرو بريزم؟ رسول خدا ص فرمود: «بلكه آرزومندم خداوند عزوجل از نسل‏هاى ايشان كسى را جانشين سازد، كه خداوند عزوجل را به تنهاييش عبادت نمايد و كسى را شريك به او نياورد». مسلم ونسائى نيز اين را روايت كرده‏اند.
موسى بن عقبه در المغازى از ابن شهاب روايت نموده كه: وقتى ابوطالب در گذشت، رسول خدا ص به طرف طائف به اميد اين كه وى را در ميان خود جاى دهند حركت كرد، و به سوى سه تن از اهل ثقيف روى آورد، كه آنها رؤساى ثقيف و (در عين حال) با هم برادر بودند: عبدياليل، حبيب و مسعود فرزندان عمرو، و دعوت خود را ر ايشان عرضه داشت، و از بى احترامى قومش نسبت به  خود به آنها شكايت برد، ولى آنها به شكل ناشايسته و قبيحى به وى پاسخ دادند. اين چنين اين را ابن اسحاق بدون اسناد، به شكل طولانى نقل كرده است. اين چنين در فتح البارى (198/6) نيز آمده است.
ابونعيم در دلائل النبوه  (ص103) از عروه بن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: ابوطالب درگذشت، و آزار و اذيت بر رسول خدا ص افزون گرديد و شدّت يافت و او به هدف اين كه ثقيفى‏ها به وى پناه دهند و او را يارى رسانند به سوى آنها رفت، و سه تن از آنها را، كه رؤساى ثقيف و با هم برادر بودند، دريافت: عبدياليل بن عمرو، خبيب  بن عمرو و مسعود بن عمرو. و دعوت خود را بر آنها عرضه نمود، و از آ