گاه بود، بنابراين سيل به قبرشان داخل گرديد، و به اثر اين قبرشان شكافته شده بر آنان دو چادر خط دار پهن شده بود، و بر روى عبداللَّه جراحتى اصابت كرده بود، و دستش بر همان جراحتش قرار داشت، دست وى از جراحتش دور كرده شد، آن گاه خون جارى گرديد، و دستش به همان جاى قبلى اش قرار داده شد، و خون توقف نمود. جابر (رض) مى‏گويد: من پدرم را در حفره‏اش ديدم، انگار كه خوابيده باشد، و حالتش نه كم و نه زياد تغيير نكرده بود. برايش گفته شد: كفن هايش را ديدى؟ گفت: در يك چادر خطدار كفن شده بود، و رويش توسط آن پوشانيده شده بود، و بر پاهايش گياه اسفند انداخته شده بود. ما همان پارچه خطدار را بر همان حالتش دريافتيم، و گياه اسفند هم بر همان شكل قبلى‏اش بر پاهايش قرار داشت، و فاصله زمانى در ميان دفن وى و حفر قبرش چهل و شش سال بود.
و بيهقى از جابر (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه معاويه چشمه را از نزديك كشته شدگان احد بعد از چهل سال جارى گردانيد، ما به سوى آنان به كمك خواسته شديم، در حال نزدشان فرا رسيديم، و آنان را بيرون كشيديم، و كج بيل به قدم حمزه اصابت نمود، و از آن خون جارى شد. اين چنين در البدايه (43/4) آمده است. و نزد ابونعيم در الدلائل (ص207) از عمروبن دينار و ابوزبير روايت است، كه آن دو مى‏گويند: پس از چهل سال كج بيل به قدم حمزه اصابت نمود، و از آن خون برآمد.
و شيخ سمهودى در وفاء الوفاء (116/2) تحقيقى نموده، و شيخ ما آن تحقيق را در الأوجز (111/4) خوب دانسته، و آن اين كه قصه سه مرتبه اتفاق افتاده است: بعد از شش ماه، بعد از چهل سال در وقت جارى ساختن چشمه و بعد از چهل و شش سال هنگامى كه سيل به آن داخل گرديد، و قول به تعدد واقعه به سبب تعدد روايت‏ها در هر يكى از اين سه واقعه است، شيخ سمهودى (117/2) مى‏گويد: و در هر يكى از اين‏ها آشكار شدن معجزه به نظر مى‏رسد، و سر تكرار هم در همه اين واقعه‏ها همين معجزه است.
 
بيرون شدن بوى مشك از قبرهاى شان  
بيرون شدن بوى مشك از قبر سعد بن معاذ (رض)
ابونعيم در المعرفة از محمدبن شرحبيل روايت نموده، كه گفت: انسانى از خاك قبر سعدبن معاذ (رض) يك قبضه برداشت، و آن را باز نمود، ناگهان متوجه شد كه مشك است، و رسول خدا ص گفت: (سبحان‏اللَّه، سبحان‏اللَّه)، حتى كه آن حالت در رويش دانسته مى‏شد. اين چنين در الكنز (41/7) آمده، و گفته است: سند آن صحيح است. و ابن سعد (431/3) اين را از محمدبن شرحبيل بن حسنه به مثل آن روايت نموده، مگر اين كه وى مرفوع را ذكر ننموده است. و در روايت ديگرى نزد وى از او روايت است كه گفت: انسانى يك قبضه از خاك قبر سعد گرفت، و آن را با خود برد، بعد از آن به سوى آن نگاه نمود، و متوجه شد كه مشك است.
و ابن سعد (431/3) همچنان از ربيح بن عبدالرحمن بن ابى سعيد خدرى از پدرش از جدش (رض) روايت نموده، كه گفت: من از كسانى بودم، كه قبر سعد (رض) را در بقيع حفر كردند، و هرگاهى كه بخشى از خاك را حفر مى‏كرديم، بوى مشك به مشام مان مى‏رسيد، حتى كه به لحد رسيديم.
 
دعاى رسول خدا ص هنگام بازگشتش از طائف
هنگامى كه مطمئن و راحت شد - در آنچه براى من ذكر گرديده - گفت: (اللهم اليك اشكو ضعف قوتى، وقله  حيلتى، و هو انى على الناس. يا ارحم الراحمين، انت رب المستضعفين، و انت ربي ، الى من تكلنى؟ الى بعيد يتجهمنى، ام الى عدو ملكته امرى؟ ان لم يكن بك غضب على فلا ابالى، و لكن عافيتك هى اوسع لى. اعوذ بنور و جهك الذى اشرقت له الظلمات، و صلح عليه امرالدنيا و الاخره ، من ان ينزل  بى غضبك، أو يحل  على سخطك. لك العتبى حتى ترضى، و لا حول و لا قوه  الا بك).
ترجمه: «بار خدايا، از ضعف توانايى ام، و از كمى چاره‏ام و از سبكى‏ام نزد مردم به تو شكايت ميكنم. اى مهربان‏ترين مهربانان، تو پروردگار مستضعفين هستى، و تو پروردگار من هستى، مرا به كى ميسپارى؟ به دورى كه با خشونت و ترش رويى بامن برخورد ميكند، و يا به دشمنى كه تو او را بر من قوّت داده و چيره ساخته‏اى؟ اگر خشمى ازتو بر من نباشد، باك ندارم، ولى (يقين دارم كه) عافيت و حمايت تو برايم وسيع‏تر است. به نور وجهت كه ظلمات و تاريكى‏ها توسط آن به روشنى مبدل گرديد، و با آن، امور دنيا و آخرت صلاح يافت، پناه ميبرم، از اين كه بر من غضبت نازل شود، و يا قهرت فرود آيد. خشوع و نيايش براى توست تا اين كه راضى شوى، و جز تو ديگر كسى از نيرو و توانايى برخوردار نيست.»
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:2751.xml">بخشهاي 201 تا 210</a><a class="folder" href="w:html:2762.xml">بخشهاي 211 تا 220</a><a class="folder" href="w:html:2773.xml">بخشهاي 221 تا 230</a><a class="folder" href="w:html:2784.xml">بخشهاي 231 تا 240</a><a class="folder" href="w:html:2795.xml">بخشهاي 241 تا 250</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2752.txt">بلند شدن كشته شدگان شان به سوى آسمان  بلند شدن  عامربن فهيره (رض)</a><a class="text" href="w:text:2753.txt">حفاظت جسد خبيب بن عدى (رض)</a><a class="text" href="w:text:2754.txt">حفاظت جسد علاء بن حضرمى (رض)</a><a class="text" href="w:text:2755.txt">حفاظت جسد عاصم بن ثابت بن ابى الأقلح (رض)</a><a class="text" href="w:text:2756.txt">گردن نهادن درندگان براى آنان و صحبت شان با آنان   خطاب پيامبر ص براى گرگان و گردن نهادن آنان براى وى</a><a class="text" href="w:text:2757.txt">گردن نهادن شير براى سفينه آزاد كرده پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:2758.txt">گردن نهادن شير براى ابن عمر </a><a class="text" href="w:text:2759.txt">صحبت عوف بن مالك با شير</a><a class="text" href="w:text:2760.txt">صحبت نمودن گرگ با شبانى، و رسانيدن خبر پيامبر ص برايش</a><a class="text" href="w:text:2761.txt">مسخر ساختن بحرها براى شان   تسخير نيل مصر براى عمر (رض)</a></body></html>بلند شدن كشته شدگان شان به سوى آسمان  بلند شدن  عامربن فهيره (رض)
بخارى از عروه روايت نموده، كه گفت: وقتى آنانى كه در بئر معونه به قتل رسيدند، و عمروبن بن‏اميه ضمرى اسير گرديد، عامربن طفيل برايش گفت: اين كيست؟ و به سوى كشته شده‏اى اشاره نمود، عمروبن اميه برايش گفت: اين عامربن فهيره است، گفت: اين را بعد از آن  كه كشته شد، ديدم كه به سوى آسمان بلند گرديد، حتى كه من به آسمان در ميان او و زمين نگاه مى‏كردم، و باز گذاشته شد، و خبر آنان به پيامبر ص آمد، و او خبر مرگ شان را ابلاغ نمود و گفت: «رفقاى تان شهيد شدند، و آنان از پروردگارشان خواستند و گفتند: بار خدايا، برادران ما، را از ما و از آنچه از تو راضى شديم و تو از ما راضى گرديدى خبر بده، و خداوند آنان را از ايشان خبر داد»، و در آن روز عروه بن اسماء بن صلت به شهادت رسيد، و عروه  به نام وى مسمى گرديد، و منذربن عمرو هم در آن روز شهيد شد، و منذر  به نام وى نام گذارى شد. اين چنين در روايت بخارى به شكل مرسل از عروه نقل شده است. و بيهقى اين را از هشام از پدرش از عايشه (رضى‏اللَّه عنها) روايت نموده... و حديث هجرت را متذكر شده، و در آخرش آنچه را بخارى در اينجا ذكر نموده، درج كرده است. و واقدى از ابواسود و عروه روايت نموده... و قصه را متذكر شده، و حال عامربن فهيره و خبر دادن عامربن طفيل را كه وى به سوى آسمان بلند گرديد ياد آور شده، و افزوده است: ك