حديث صحيح الاسناد است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏ اند. و ذهبى گفته است: متّصل نيست. و اين را ابونعيم در الحليه (98/1) و ابن سعد (94/3) از مسوربن مخرمه به مانند آن روايت نموده‏ اند، جز اين كه در روايت ابونعيم آمده است، «بعد از من هرگز جز صالحان بر شما شفقت نخواهند نمود».
و حاكم (308/3) و ابونعيم در الحليه (99/1) از جعفربن برقان روايت نموده‏ اند كه گفت: به من خبر رسيد كه عبدالرحمن بن عوف سى هزار خانه  را آزاد ساخت.
 
تقسيم نمودن مال توّسط ابوعبيده بن جراح، معاذبن جبل و حذيفه   
قصه ايشان در اين باره با اميرالمؤمنين عمر رضى‏ اللَّه  عنهم
طبرانى در الكبير از مالك الدار (رض) روايت نموده كه: عمربن الخطاب چهارصد دينار را گرفت، و در كيسه‏اى گذاشت و به غلام گفت: اين را به ابوعبيده بن جراح ببر، و بعد ساعتى در خانه مشغول باش، تا ببينى كه چه مي ‏كند؟ غلام آن را براى او برد و گفت: اميرالمؤمنين به تو مي ‏گويد: اين را در بعضى ضرورت هايت مصرف كن، ابوعبيده گفت: خداوند او را وصل كند و رحمش نمايد، بعد از آن گفت: اى كنيز بيا، اين هفت را براى فلان ببر، و اين پنج را براى فلان ببر، و اين پنج را براى فلان، تا اين كه آن را تمام نمود، و غلام به طرف عمر بازگشت، و او را آگاه ساخت، و وى را دريافت كه مثل آن را براى معاذبن جبل (رض) آماده ساخته است، و گفت: اين را به معاذ بن جبل ببر، وساعتى در خانه مشغول باش تا ببينى كه چه مي ‏كند؟ او آن را براى وى برد و گفت: اميرالمؤمنين به تو مي ‏گويد: اين را در بعضى ضرورت‏هاى خود مصرف كن، گفت: خداوند وى را رحم كند، و وصل نمايد، اى كنيز بيا، به خانه فلان اين قدر را ببر، و به خانه فلان، اين قدر را ببر، (و به خانه فلان اين قدر را ببر)، آن گاه زن معاذ ظاهر شده گفت: و ما هم به خدا سوگند، مساكين هستيم به ما هم بده، و درباره جامه جز دو دينار ديگر باقى نمانده بود، و آن دو را به او انداخت، و غلام به طرف عمر (رض) بازگشت، و او را آگاه ساخت، و عمر بدان خوشحال و مسرور گرديد و گفت: آن‏ها برادران يكديگراند. راويان آن تا مالك‏الدار ثقه و مشهوراند، و مالك الدار را نمي ‏شناسم، اين چنين در الترغيب (177/2) آمده است. و هيثمي  (125/3) مي ‏گويد: اين را طبرانى در الكبير روايت نموده، و مالك الدار را نشناختم، و بقيه رجال آن ثقه‏ اند.. من مي ‏گويم [مؤلف] : او را حافظ در الاصابه (484/3) متذكر شده، و گفته است: مالك بن عياض مولاى عمر (رض) است، و اين همان كسى است كه به او مالك الدار گفته مي ‏شود، و ابوبكر را درك نموده و از وى شنيده و از شيخين - [ابوبكر و عمر]  - و معاذ و ابوعبيده روايت نموده است، و دو پسران او عون و عبد اللَّه  از وى روايت نموده‏ اند، و ابوصالح سمان نيز از وى روايت كرده است، و ابن سعد او را در طبقه اول تابعين در اهل مدينه ذكر نموده، و گفته است: وى شناخته شده بود، و على ابن المدينى مي ‏گويد: مالك الدار خازن عمر (رض) بود. و در الاصابه مي ‏گويد: در فوائد داود بن عمرو الضبى جمع بغوى از طريق عبدالرحمن بن سعيدبن يربوع مخزومي  از مالك الدار روايت نموديم، و قصه را متذكر شده. اين را ابونعيم در الحليه (237/1) از مالك الدارنى  روايت نموده... و مثل آن را متذكر شده. و ابن سعد (300/3) از معن بن عيسى روايت نموده، كه گفت: بر مالك بن انس عرضه نموديم... و آن را مختصراً متذكّر شده است.
و بخارى در التاريخ الصغير (ص 29) از زيدبن اسلم و او از پدرش روايت نموده كه: عمربن الخطاب (رض) به ياران خود گفت: تمنّا نماييد، يكى از آن‏ها گفت: آرزو مي ‏كنم به پرى اين خانه درهم باشد، و آن را در راه خدا نفقه كنم، باز گفت تمنا كنيد، شخص ديگرى گفت: آرزو دارم به پرى اين خانه طلا باشد تا آن را در راه خدا صرف كنم، باز گفت: تمنا كنيد، آن گاه ديگرى گفت: آرزو دارم به پرى اين خانه جوهر - يا مانند آن - باشد و آن را در راه خدا نفقه كنم. باز عمر گفت: تمنا كنيد، آن گاه گفتند: زياده از اين آرزو كنيم؟ عمر گفت: ولى من آرزو مي ‏كنم، كه به پرى اين خانه مردانى چون ابوعبيده بن جراح، معاذبن جبل و حذيفه بن يمان ن باشد، تا ايشان را در طاعت خداوند بگمارم. مي ‏افزايد: بعد از آن مالى را براى حذيفه فرستاد و گفت: ببينم كه چه مي ‏كند. مي ‏گويد: هنگامي  كه [آن مال]  برايش رسيد، آن را تقسيم نمود، بعد از آن مالى را براى معاذ بن جبل فرستاد و او نيز آن را تقسيم نمود، و باز مالى را براى ابوعبيده فرستاد و گفت: ببينيم كه چه مي ‏كند. آن گاه عمر گفت: من براى تان گفته بودم ، يا چنان كه گفت.( يعنى من براى تان گفته بودم كه آنها اشخاصى اند ممتاز و قابل اين كه از خداوند مثل آنها را آرزو كرده شود. م.)

عبد اللَّه  بن عمر (رضي الله عنهما) و تقسيم نمودن مال  
تقسيم نمودن مال زياد توسط وى در يك مجلس وانفاق آنچه معاويه برايش فرستاده بود
ابونعيم در الحليه (296/1) از ميمون بن مهران روايت نموده، كه گفت: براى ابن عمر (رضي الله عنهما) بيست و دو هزار دينار در يك مجلس آمد، و او قبل از اين كه برخيزد همه آن را تقسيم نمود. و از نافع روايت است كه معاويه (رض) براى ابن عمر (رضي الله عنهما) صدهزار فرستاد، و تا هنوز سال نگذشته بود كه از آن چيزى نزدش باقى نماند.
 
انفاق هزاران درهم توسّط وى در يك روز
از ايوب بن وائل راسبى روايت است كه گفت: به مدينه آمدم، و مردى - همسايه ابن عمر - برايم خبر داد كه براى ابن عمر (رض) چهارهزار از طرف معاويه آمد، و چهارهزار از طرف انسان ديگرى، و دو هزار و يك قطيفه از طرف ديگرى، بعد، او به بازار آمد و براى شتر خود يك درهم علف به قرض مي ‏خواست، و من از آنچه برايش آمده بود خبر بودم، بنابراين نزد كنيزش آمدم و گفتم: من مي ‏خواهم تو را از چيزى پرسان كنم، و دوست دارم برايم راست بگويى، گفتم: آيا براى ابوعبدالرحمن چهارهزار از طرف معاويه نيامده بود، و چهارهزار از طرف انسان ديگرى، و دو هزار و يك قطيفه از طرف ديگرى؟ گفت: بلى، گفتم: من او را ديدم كه علف را به يك درهم به طور قرض مي ‏خواست، گفت: تا اين كه آن را تقسيم ننمود، نخوابيد، و قطيفه را برداشته و بر دوش خود گذاشته رفت، و آن را داد و پس آمد، آن گاه گفتم: اى گروه تجّار، با دنيا چه مي ‏كنيد، ديشب براى ابن عمر ده هزاردرهم صحيح آمده بود، و او امروز درحالى صبح نموده كه به يك درهم براى شتر خود علف را به قرض مي ‏خواهد؟!
 
قصه ديگرى از وى بدين  گونه
ابن سعد (109/4) از نافع روايت نموده، كه گفت: براى ابن عمر (رض) بيست و چند هزار آورده شد، و هنوز از مجلس خود برنخاسته بود كه آن را صدقه كرد و بر آن افزود، مي ‏گويد: تا آن وقت به صدقه نمودن ادامه داد كه آنچه نزدش بود تمام گرديد، و يكى از كسانى كه به ايشان مي ‏پرداخت آمد، و او از آنانى كه براى شان داده بود، قرض گرفت و به او داد. ميمون مي ‏گويد: و گوينده‏اى به وى مي ‏گفت: بخيل! دروغ گفته‏اند - به خدا سوگند – او در آنچه برايش نفع مي ‏رسانيد، بخيل نبود.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1008.txt">اشعث بن قيس (رض) و تقسيم نمودن مال</a><a cl