بدون علم، بعد از آن گفت: اى گروه عرب، آيا از همه مردم دين بدتر نداشتيد، و از همه مردم منزل بدتر و زندگى بدتر نداشتيد، و خداوند عزت داد شما را و براى تان عطا نمود؟ آيا مى‏خواهيد مردم را به عزت خدا بگيريد؟ به خدا سوگند، يا از اين كار دست باز مى‏داريد، يا خداوند عزوجل آنچه را در دست‏هاى تان است مى‏گيرد و براى غيرتان مى‏دهد، بعد از آن به تعليم دادن ما پرداخت و گفت: در ميان نماز مغرب و خفتن نماز بگزاريد، چون تلاوت مقرره يكى از شما با انجام اين عمل تخفيف مى‏يابد، و بيهوده گويى‏هاى اول شب از وى دفع مى‏شود، چون بيهوده گويى اول شب، آخر آن را از بين مى‏برد.
 
عبرت گرفتن از حال كسى كه  امر خداوند تبارك و تعالى را ترك نموده است
ابونعيم در الحليه (216/1) از جبيربن نفير (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه قُبْرُص فتح گرديد، اهل آن از همديگر جدا كرده شدند. آنان به طرف يكديگر مى‏گريستند، من ابودرداء (رض) را ديدم كه تنها نشسته و گريه مى‏كند، گفتم: تو را در روزى كه خداوند اسلام و اهلش را در آن عزت داده است چه مى‏گرياند؟ گفت: واى بر تو اى جبير، مخلوق وقتى امر خداوند را ترك كنند، چقدر نزد وى ذليل و خوار مى‏باشند. در حالى كه اين قوم غالب و پيروز بودند، و پادشاهى را در دست داشتند، ولى امر خداوند را ترك نمودند، بنابراين سرنوشت شان به چيزى انجاميد كه مى‏بينى. و ابن جرير اين را در تاريخش (318/3) از جبير به مانند آن روايت نموده، و بعد از قولش: سرنوشت شان به چيزى انجاميد كه مى‏بينى، افزوده است: خداوند اسير شدن را برايشان مسلط گردانيد، و وقتى بر قومى اسير شدن مسلط گردد، ديگر خداوند به آنان پروايى ندارد.
 
خالص گردانيدن نيت براى خداوند تعالى و اراده آخرت  
قول معاذ براى عمر (رضى‏ اللَّه عنهما) در اين باره
ابن جرير از ابومريم روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب (رض) از نزد معاذبن جبل (رضى‏اللَّه عنهما) عبور نمود و گفت: رمز استوارى و بقاى اين امت چيست؟ معاذ گفت: سه چيز است، و هر سه نجات دهنده‏اند: اخلاص، و اين همان فطرت است، فطرتى كه خداوند مردم را بر آن آفريده - ، نماز، و نماز ملت است و طاعت، و طاعت عصمت است. عمر (رض) گفت: راست گفتى، هنگامى كه عمر (رض) از نزدش گذشت، معاذ براى همنشينان خود با اشاره به عمر (رض) گفت: سال‏هاى تو از سال‏هاى شان بهتر مى‏باشد، و بعد از تو اختلاف به ميان مى‏آيد، و اين  جز اندكى باقى نمى‏ماند. اين چنين در الكنز (226/8) آمده است.
 
قصه عامربن عبدالقيس در اين باره
ابن جرير در تاريخش (128/3) از ابوعبده عنبرى روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه مسلمانان به مدائن پايين گرديدند، و غنيمت‏ها را جمع كردند، مردى با ظرفى كه با خود همراه داشت آمد، و آن را براى مسؤول غنايم سپرد، كسانى كه با وى بودند گفتند: هرگز مثل اين را نديديم!! آنچه نزد ماست به آنچه وى آورده مساوى شده نمى‏تواند، و به آن نزديك هم نمى‏باشد. برايش گفتند: آيا از آن چيزى گرفتى؟ گفت: به خدا سوگند، اگر ترس خدا نمى‏بود آن را براى تان نمى‏آوردم، آن گاه دانستند كه اين مرد شأن و حيثيتى دارد. گفتند: تو كيستى؟ گفت: نخير، به خدا سوگند، براى تان خبر نمى‏دهم، تا مرا بستاييد و نه اين را براى غيرتان ياد مى‏كنم، تا مرا تمجيد كند، ولى خداوند را مى‏ستايم، و به ثوابش راضى مى‏شوم، آن گاه مردى را از دنبالش روان كردند، تا اين كه وى نزد يارانش رسيد، آن مرد از وى پرسيد، و متوجه شد كه وى عامربن عبدالقيس است.
 
گواهى سعد و جابر درباره عساكر قادسيه
ابن جرير در تاريخش (128/3) از طريق سيف از محمد و طلحه و مهلب و غير ايشان روايت نموده، كه گفتند: سعد (رض) گفت: به خدا سوگند، ارتش امين است، و اگر فضيلتى كه براى اهل بدر سبقت نموده نمى‏بود، مى‏گفتم: به خدا سوگند، فضيلت شان چون فضيلت اهل بدر است!! من عملكرد قوم هايى را پيگيرى نمودم، و در مورد آنان در آنچه به دست آورده بودند، لغزشهايى را ديدم، كه آن را نه در اين قوم گمان مى‏كنم و نه مى‏شنوم.
و ابن جرير در تاريخش (128/3) از جابربن عبداللَّه (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: سوگند، به خداوندى كه معبودى جز وى نيست، بر هيچ يك از اهل قادسيه، جز بر سه تن، كه ما آن‏ها را متهم نموده بوديم، مطلع نشديم، كه دنيا را با آخرت بخواهد، ولى [در واقع و پس از پيگيرى] امانت دارى و پارسايى را كه از ايشان ديديم، ديگر نديده بوديم، و آنان: طلحه بن خويلد، عمروبن معديكرب و قيس بن مكشوح بودند.
 
قول عمر (رض) درباره كسى كه زيورات و شمشير كسرى را برايش آورد
ابن جرير در تاريخش (128/3) از قيس عجلى روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه شمشير كسرى، كمربند وى و زيوراتش براى عمر (رض) آورده شد، گفت: قوم هايى كه اين را اداء نموده‏اند، بدون ترديد صاحب امانت اند، آن گاه على (رض) گفت: تو عفت اختيار نمودى، بنابراين رعيت هم عفيف گرديد.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:2886.txt">نامه عمربن الخطاب براى عمرو بن العاص (رضى‏ اللَّه عنهما) درباره طلب نصرت از خداوند تعالى</a><a class="text" href="w:text:2887.txt">نامه ابوبكر (رض) براى اميران ارتش در شام در اين باره</a><a class="text" href="w:text:2888.txt">پيامبر ص و تعليم دادن طلب نصرت و كمك توسط آيت‏هاى قرآن عظيم براى يارانش</a><a class="text" href="w:text:2889.txt">سعد و دستور دادن مردم به نصرت خواستن توسط تكبير و حوقله در روز قادسيه</a><a class="text" href="w:text:2890.txt">طلب نصرت به موى پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:2891.txt">مسابقه در فضايل</a><a class="text" href="w:text:2892.txt">حقير شمردن زيبايى و زينت دنيا  قصه مغيره بن شعبه با پادشاه فارس ذوالحاجبين در اين باره</a><a class="text" href="w:text:2893.txt">قصه ربعى، حذيفه و مغيره (رض) با رستم در اين باره در قادسيه</a><a class="text" href="w:text:2894.txt">عدم توجه به كثرت دشمن و آنچه نزد وى هست   قول ثابت بن اقرم براى ابوهريره روز موته در اين باره</a><a class="text" href="w:text:2895.txt">قول خالد بن وليد براى مردى در روز يرموك در اين باره</a></body></html>طلب نصرت از خداوند تعالى و هم چنان طلب نصرت توسط قرآن عظيم و اذكار  
نامه عمربن الخطاب براى عمرو بن العاص (رضى‏ اللَّه عنهما) درباره طلب نصرت از خداوند تعالى
ابن عبدالحكم از زيدبن اسلم روايت نموده، كه گفت: وقتى كه فتح مصر براى عمر بن الخطاب (رض) به تعويق افتاد و تأخير نمود، براى عمروبن العاص (رض) نوشت:
(اما بعد: فقد عجبت لإ بطائكم عن فتح مصر، تقاتلونهم منذ سنين، و ما ذاك الاَّ لما احدثتم و احببتم من الدنيا ما أحب عدوكم، و إن‏اللَّه تعالى لا ينصر قوماً الا بصدق نياتهم، و قد كنت و جهت اليك اربعة نفر، و اعلمتك إن الرجل منهم مقام ألف رجل على ما أعرف، الاَّ أن يكون غيرهم ما غير غيرهم، فإذا أتاك كتابى هذا، فاخطب الناس، و حضهم على قتال عدوهم و رغبهم فى الصبر والنية، و قدم اولئك الأربعة فى صدور الناس، و امر الناس أن يكونوا لهم صدمة رجل واحد، وليكن ذلك عند الزوال يوم الجمعة، فإنها ساعة تنزل فيها الرحمة و وقت الإجابة، وليعج الناس الى اللَّه، و ليسألوه ال