س از آن، آنچه كه به مبالغه در كذب و دروغگويى دلالت كند، و اين زشت‏ترين مراتب آن است، مثل:  (فلان أكذب الناس)، يا (إليه المنتهى في الكذب)، يا (هو ركن الكذب).
 
حكم اين مراتب:
1 - اهل دو مرتبه اول، طبعاً حديث شان حجت گرفته نمى‏شود، ولى حديث شان تنها به خاطر اعتبار نوشته مى‏شود، البته در ضمن اينكه مرتبه دوم از اول پايين‏تر است.
2 - ولى اهل مراتب چهارگانه اخير، حديث شان قابل حجت نيست، نه نوشته مى‏شود و نه هم از آن در اعتبار استفاده مى‏گردد.
الحمدللَّه الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لولا أن هدانااللَّه.
حكايت آمدن ابوذر به مكه، اسلام آوردن وى و ديدن آزارها در راه خدا
بعد وى توشه خود را آماده ساخت، و مشكى را كه در آن آب بود با خود برداشت، و به مكّه رسيد، وى به مسجد آمد، و پيامبر ص را در حالى كه نميشناخت، جستجو كرد، و خوب نديد كه از وى بپرسد، تا اين كه شب آمد، و (در جايى) اتراق كرد، على (رض) او را ديد، و دانست كه مسافر است. هنگامى كه ابوذر على(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) را ديد به دنبالش حركت نمود، و از يكديگر از چيزى نپرسيدند تا اين كه صبح شد، (صبحگاهان) باز مشك و توشه خود را برداشت و به مسجد رفت، آن روز را (نيز) بدون اين كه رسول خدا ص وى را ببيند بيگاه كرد، و بار ديگر به همان جاى خواب خود برگشت، على باز از نزد وى عبور نموده گفت: آيا براى مرد وقت آن فرا نرسيده كه منزل خود را بداند؟ و وى را از جايش بلند نمود و با خود برد، و هيچ يك از آنها از ديگرى چيزى را نميپرسيد، تا اين كه روز سوم فرا رسيد، ابوذر (رض) عين عمل قبل را انجام داد و با على (رض) اقامت نمود. آن گاه على (رض) گفت: آيا به من خبر نميدهى كه چه چيز تو را به اينجا آورده  است؟ ابوذر پاسخ داد: اگر به من عهد و پيمانى بدهى كه مرا رهنمايى كنى اين كار را مى كنم، على (رض) چنان نمود، و او به وى خبر داد. على (رض) فرود: اين حق و درست است و او رسول خداست. چون صبح نمودى به دنبال من بيا، اگر من چيزى را ديدم كه از آن بر تو بترسم، ايستاده ميشوم گويى كه آب ميريزم،( هدف از آب ريختن در اينجا، شايد بول كردن باشد، به اين صورت كه چون من از چيزى بر تو ترسيدم، چنان مى‏ايستم، گويى كه بول كنم، تا مردم در مورد تو و من در رفتن به نزد پيامبر خدا ص اشتباه نكنند. واللَّه اعلم. م.)  اگر رفتم مرا دنبال كن، تا در همان جايى كه داخل ميشوم داخل شوى. وى همانطور نمود،و او به دنبال على (رض) حركت كرد، تا اين كه على (رض) نزد رسول خدا ص وارد شد، و او نيز همراهش داخل گرديد، و از قول رسول خدا ص شنيد و در همانجا اسلام آورد. رسول خدا ص به او گفت: «به سوى قوم خود برگرد و به آنها خبر بده، تا اين كه امرم برايت بيايد». ابوذر گفت: سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، من با اين در ميان آنها فرياد برخواهم آورد، بعد بيرون رفت و به مسجد آمد و با صداى بلند خود فرياد كشيد: (أشهدأن لااله الااللَّه و أن محمداً رسول‏ اللَّه ). «شهادت ميدهم كه معبودى جز خدا نيست، و محمّد رسول خداست»، بعد از آن، قوم برخاستند و او را زدند تا جايى كه بر زمين افتاد، در اين اثنا عبّاس آمد و خود را بر وى انداخته گفت: واى بر شما، آيا نميدانيد كه او از غفار  است(هدفش قبيله بنى غفار قوم ابوذر (رض) است. م.)، و راه تاجران تان به شام (از طريق همانهاست)؟! و او را از ايشان نجات داد. بعد از آن، به فرداى آن روز عين عمل را انجام داد، آنها باز وى را زدند و بر او حمله نمودند، و عبّاس خود را بر وى انداخت.
و نزد بخارى (500/1) همچنين از ابن عبّاس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت است، كه گفت: اى گروه قريش! (انى اشهد ان لااله الااللَّه و اشهد ان محمداً عبده و رسوله)، «من شهادت ميدهم كه معبودى جز خدا نيست، و شهادت ميدهم كه محمّد بنده و رسول اوست». آنها گفتند: به جان اين بى دين برخيزيد، آن گاه برخاستند و آن طور زده شدم كه بميرم، درين حالت عبّاس به دادم رسيد و خود را بر من انداخت، بعد از آن به ايشان روى كرده گفت: واى بر شما، آيا مردى از غفار را ميكشيد، در حالى كه تجارت و راه عبورتان از طريق غفار است؟! و آنها از من دور شدند. فرداى آن روز برگشتم، و همان چيزى را كه ديروز گفته بودم، باز گفتم، آنها گفتند: به جاى اين بى دين برخيزيد، و عليه من همان عملى صورت گرفت كه ديروز انجام شده بود، باز عبّاس به دادم رسيد و خود را بر من انداخت، و مانند سخنان ديروزش را گفت.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:294.txt">ابوذر نخستين مردى كه براى رسول خداص به طريقه اسلام سلام داد</a><a class="text" href="w:text:295.txt">شجاعت ابوذر در قصّه اعلام اسلامش، و آزارهايى كه از مشركين ديد</a><a class="text" href="w:text:296.txt">سعيدبن زيد و همسرش فاطمه خواهر عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) و تحمل سختي ‏ها   </a><a class="text" href="w:text:297.txt">عثمان بن مظعون (رض) و تحمل سختي ‏ها </a><a class="text" href="w:text:298.txt">مصعب بن عمير (رض) و تحمّل سختي ‏ها </a><a class="text" href="w:text:299.txt">عبداللَّه بن حذافه سهمى (رض) و تحمل سختي ‏ها (اذيت هايى كه عبداللَّه از پادشاه روم ديد، و بوسيدن سر وى توسط عمر (رض) هنگامى كه نزدش آمد)</a><a class="text" href="w:text:300.txt">عامه اصحاب رسول خدا ص و تحمل سختي ‏ها </a><a class="text" href="w:text:301.txt">حالات رسول خدا ص و اصحابش در مدينه پس از هجرت</a><a class="text" href="w:text:302.txt">غزوه ذات الرقاع و آزار و اذيت هايى كه رسول خدا ص و اصحابش ديدند</a><a class="text" href="w:text:303.txt">تحمل گرسنگى در راه دعوت به  سوى خدا (جل جلاله) و پيامبرش ص (رسول خدا ص و تحمل گرسنگى)</a></body></html>ابوذر نخستين مردى كه براى رسول خداص به طريقه اسلام سلام داد
و اين را - (حديث قبلى را) - مسلم از طريق عبداللَّه بن صامت از ابوذر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، و قصّه اسلام وى را به شكل ديگرى متذكر گرديده  است،و در حديث وى آمده: برادرم حركت نمود و به مكّه آمد، بعد به من گفت: به مكّه رفتم و مردى را ديدم كه مردم او را بى دين ميناميدند، و او مشابه‏ترين مردم به توست. ابوذر ميافزايد: بعد به مكّه آمدم و مردى را ديدم كه از وى نام ميبرد، پرسيدم: بى دين كجاست؟ وى صداى خود را بر من بلند نموده گفت: بى دين، بى دين!! آن گاه مردم مرا آن قدر زدند كه چون سنگهاى سرخ  گرديدم،( وى در روايت «نُصُبُ اَُحْمَرُ»، استعمال نموده، كه هدف از آن همان سنگ هايى است كه مشركين قربانى‏هاى خود را كه براى بت‏ها اهدا مى‏نمودند، بر آنها ذبح مى‏كردند، و آن سنگ‏ها بر اثر خون قربانيهاى سرخ مى‏گرديد، و ابوذر مى‏خواهد بگويد: آنها مرا آنقدر زدند كه بر اثر خونهاى بدنم، چون همان سنگ هايى كه از خون قربانيها سرخ مى‏گرديد سرخ گرديدم. به نقل از النهايه  و يا تصرف. م.) و در ميان كعبه و پرده هايش پنهان شدم،و در آن به مدت پانزده شب و روز درنگ كردم، كه طعام و نوشيدنى جز آب زمزم نداشتم. وى ميگويد: با رسول خدا ص و ابوبكر در حالى ملاقات نموديم كه داخل مسجد شده بودند، به خدا سوگند، من نخستين (كسى از) مردم هستم كه وى را به روش اسلام سلام داده  است، گفتم: (السلام عليك يا رسول‏ اللَّه ). گفت: 