بم!! گفت: «كاسه را براى من بده»، من كاسه را به او دادم، و او از باقى مانده نوشيد. اين را همچنين بخارى و ترمذى روايت نموده‏اند، و ترمذى گفته: صحيح است. اين چنين در البدايه  (101/6) آمده. و حاكم آن را روايت نموده ميگويد: به شرط بخارى و مسلم صحيح است.
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:316.xml">بخشهاي 51 تا 60</a><a class="folder" href="w:html:327.xml">بخشهاي 61 تا 70</a><a class="folder" href="w:html:338.xml">بخشهاي 71 تا 80</a><a class="folder" href="w:html:349.xml">بخشهاي 81 تا 90</a><a class="folder" href="w:html:360.xml">بخشهاي 91 تا 100</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:317.txt">شدّت گرسنگى كه دامنگير ابوهريره شد</a><a class="text" href="w:text:318.txt">گرسنگى اسماء دختر ابوبكر صديق (رضي‏ اللَّه ‏عنهما)</a><a class="text" href="w:text:319.txt">صحابه كرام و گرسنگى و سرماى شب خندق</a><a class="text" href="w:text:320.txt">افتادن برخى از صحابه در قيام نماز از فرط گرسنگى و ناتوانى</a><a class="text" href="w:text:321.txt">اصحاب و خوردن برگ در راه خدا (جل جلاله) و بعضى حكايت‏هاى شان در تحمل گرسنگى</a><a class="text" href="w:text:322.txt">ابوعبيده و همراهانش و تحمل گرسنگى در سفر</a><a class="text" href="w:text:323.txt">رسول خدا ص و اصحاب، و تحمل گرسنگى در غزوه تهامه</a><a class="text" href="w:text:324.txt">حكايت زنى كه برخى اصحاب را در روز جمعه طعام ميداد</a><a class="text" href="w:text:325.txt">صحابه و خوردن ملخ، و اين كه آنها در جاهليت نان گندم را نخورده بودند</a><a class="text" href="w:text:326.txt">اصحاب و مواجه شدن با شدّت تشنگى در غزوه تبوك</a></body></html>شدّت گرسنگى كه دامنگير ابوهريره شد
ابن حبان در صحيح خود از ابوهريره (رض) روايت نموده، كه گفت: سه روز بر من گذشت كه در آن چيزى نخوردم، به قصد صفه آمدم، ولى ميافتادم. بچه‏ها (با ديدن اين حالت) ميگفتند: ابوهريره ديوانه شده  است. ميگويد: شروع به صدا كردن آنها نموده ميگفتم: بلكه شما ديوانگان هستيد، تا اين كه به صفه رسيديم. تصادفاً با رسول خدا ص سر خوردم كه دو كاسه نان‏تر شده  برايش آورده شده بود. او اهل صفه را بر آن فراخواند، و آنها از آن ميخوردند، من سر خود را بلند ميكردم تا مرا صدا كند، تا اين كه قوم برخاست، و در كاسه جز چيز اندكى در نواحى آن باقى نماند. رسول خدا ص آن را جمع نمود، و يك لقمه جور شد، آن را بر انگشتان خود گذاشته فرمود: «بخور، به نام خدا»، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، من تا آن وقت از آن خوردم كه سير شدم. اين چنين در الترغيب (176/5) آمده.
بخارى و ترمذى از ابن سيرين روايت نموده‏اند كه گفت: ما نزد ابوهريره (رض) بوديم، و بر تن وى دو لباس كتانى سرخ رنگ قرار داشت. وى بينى خود را با يكى از آنها پاك نموده گفت: به، به!! ابوهريره بينى خود را با كتان پاك ميكند، من خود را در حالى يافتم كه در ميان منبر رسول خدا ص و حجره عائشه (رضي‏ اللَّه  عنها) بيهوش ميافتادم كسى ميآمد، و پاى خود را بر گردنم ميگذاشت،( در ميان عربها چنين مرسوم بوده كه پاى خويش را بر گردن ديوانه و بيهوش مى‏گذاشتند، تا به هوش آيد. واللَّه اعلم. م.)  و گمان ميكرد كه برايم ديوانگى پيش آمده  است ولى آن حالت فقط بر اثر گرسنگى بود. اين چنين در الترغيب (397/3) آمده. و اين را همچنان ابونعيم در الحليه  (378/1) و عبدالرزاق مانند آن، روايت نموده‏اند، و ابن سعد (53/4) مانند اين را روايت نموده، و افزوده  است: من خود را در حالى يافتم كه براى اين عفان و دختر غزوان به طعام شكمم و پاپوش پايم اجير بودم، وقتى كه سوار ميشدند جلوكش شان مينمودم، و وقتى كه پايين ميآمدند خدمت شان را ميكردم. روزى دختر غزوان به من گفت: حتماً آن را پا برهنه آب دادن ميبرى، و ايستاده سوار ميشوى. ابوهريره ميگويد: بعد از آن خداوند او را به نكاح من در آورد، و به او گفتم: حتماً آن را پا برهنه آب دادن ميبرى، و ايستاده سوار ميشوى. و در روايت ديگرى از ابن سعد قبل از ايناز سليم بن حيّان آمده كه گفت: از پدرم شنيدم كه ميگفت: از ابوهريره (رض) شنيدم كه ميگويد: يتيم بزرگ شدم، مسكين هجرت نمودم و براى بسره بنت غزوان به طعام شكمم و كفش پايم اجير بودم، وقتى كه پايين ميآمدند خدمت ميكردم، و وقتى كه سوار ميشدند، جلوكش مينمودم، بعد خداوند او را به نكاح من درآورد، بنابراين ستايش خدايى راست كه دين را شالوده و اساس گردانيد، و ابوهريره را امام.
احمد - كه راويانش راويان صحيح اند - از عبداللَّه بن شقيق روايت نموده،  كه گفت: يكسال با ابوهريره (رض) در مدينه اقامت نمودم. روزى - در حالى كه در حجره عائشه(رضي‏ اللَّه  عنها) قرار داشتيم - به من گفت: ما خود را در حالى يافتيم كه جز چادرهاى خشن ديگر لباسى نداشتيم، و روزهايى بر يكى از ما ميآمد كه در آن طعامى نمييافت تا پشت خود را به آن استوار نگه دارد، حتى كه يكى از ما سنگ را ميگرفت، و آن را بر شكم خود ميبست، و بعد آن را با لباس خود ميبست تا پشتش را استوار نگه دارد. اين چنين در الترغيب (177/5) آمده. و هيثمى (321/10) ميگويد: رجال وى رجال صحيح‏اند، و نزد احمد همچنين از وى روايت است كه گفت: طعام ما با نبى خداص خرما و آب بود و بس. به خدا سوگند، ما اين گندم شما را نميديديم، و نه هم ميدانستيم كه اين چيست؟ و لباس مان با رسول خدا ص فقط چادرهاى اعراب بود. هيثمى (321/10) ميگويد: رجال وى رجال صحيح اند. و بزار اين را به اختصار روايت نموده  است.
 
گرسنگى اسماء دختر ابوبكر صديق (رضي‏ اللَّه ‏عنهما)
طبرانى از اسماء بنت ابى بكر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: يك بار در زمينى بودم كه رسول خدا ص آن را در زمين بنى نضير به ابوسلمه و زبير داده بود، و زبير با رسول خدا ص خارج شده بود. و ما همسايه‏اى يهودى داشتيم، او گوسفندى را ذبح نمود و پخته شد، و من بوى آن را استشمام نمودم، آن گاه در من چيزى داخل گرديد كه آنچنان چيزى هرگز بر من داخل نشده بود، و من به دخترم خديجه حامله بودم، و نميتوانستم صبر كنم. روان شدم و نزد زن يهودى رفتم، و از وى آتش خواستم تا باشد به من طعام بدهد، و به آتش ضرورتى نداشتم. هنگامى كه بوى را استشمام نمودم، و آن را ديدم حرصم افزون گرديد، و آتش را خاموش نمودم، باز براى بار دوم به طلب آتش آمدم، و باز براى سومين بار، بعد از آن نشستم و گريه كردم، و به خداوند دعا نمودم. آن گاه شوهر آن زن يهودى آمد و گفت: آيا كسى نزد شما داخل شده بود؟ زنش پاسخ داد: آن عربي  براى آتش‏گيرى (داخل شده) بود. گفت: يا من از اين ابداً نميخورم يا اين كه از اين براى وى ميفرستى. بعد يك كاسه او برايم ارسال نمود، و هيچ چيزى خوشايندتر از آن خوردنى، برايم در روى زمين نبود. اين چنين در الاصابه  (284/4) آمده. و هيثمى (166/8) ميگويد: در اين روايت ابن لهيعه آمده، كه حديث وى حسن ميباشد، و بقيه رجال وى رجال صحيح‏اند.
 
گرسنگى عامه اصحاب رسول خدان 
(صحابه كرام و گرسنگى و سرماى شب خندق)
ابونعيم از ابوجهاد (رض) - وى از جمله اصحاب رسول خدا ص بود - روايت نموده، كه پسرش به وى گفت: اى پدرم، رسول خدا ص را ديديد، و او را همراهى كرديد!! به خدا سوگند، اگر من وى را ميديدم اين طور و آن طور نمينمودم. پدرش به و