زد حضرت عمر (رض) فرستاد. عمر (رض) از من پرسيد - آن وقت شش تن از اهل بَكر بن وائل از اسلام برگشته و با مرتد شدن به مشركين پيوسته بودند - و گفت: آن افراد مربوط به بكر بن وائل چه شدند؟ پاسخ دادم: اى اميرالمؤمنين! آنها مردمانى اند كه از اسلام مرتد شده و به مشركين پيوسته‏اند، و راهى جز كشته شدن در پيش نداشتند. آن گاه عمر (رض) فرمود: اگر آنها را به سلامت مي‏گرفتم برايم از طلوع آفتاب بر هر زرد و سفيد  بهتر و محبوبتر بود. پرسيدم: اى اميرالمؤمنين، اگر آنها را سلامت گرفتار مي‏نمودى با ايشان چه برخوردى مي‏كردى؟ به من گفت: همان دروازه‏اى را كه از آن بيرون رفته بودند، براى‏شان عرضه مي‏نمودم تا در آن وارد شوند. اگر اين كار را انجام مي‏دادند، از آنها مي‏پذيرفتم، و الّا آنها را روانه زندان مي‏ساختم. اين چنين در الكنز (79/1) آمده، و بيهقى (207/8) نيز آن را بالمعنى روايت كرده است.(   هدف از زرد طلا و از سفيد نقره است، يعنى به سلامت گرفتن و در صورت ممكن داخل شدن دوباره آنها به اسلام از تعلق گرفتن همه طلاها و نقره‏هاى دنيا برايم بهتر بود. م.)
 و نزد مالك و شافعى و عبدالرزاق و ابوعُبَيد در الغريب و بيهقى (ص 207) از عبدالرحمن قارى روايت است كه گفت: مردى از طرف ابوموسى نزد حضرت عمر (رض) آمد، عمر (رض) وى را ازاحوال مردم پرسيد و او خبر آنها را به حضرت عمر (رض) رسانيد، بعد از آن حضرت عمر (رض) پرسيد: آيا خبر جديدى را از شهرهاى دور در دست داريد؟ پاسخ داد: بلى، مردى پس از اسلام آوردنش كافر گرديد، عمر (رض) گفت: با وى چه كار كرديد؟ آن مرد پاسخ داد: ما او را گرفتار نموده و گردنش را قطع كرديم، عمر (رض) گفت: چرا وى را سه روز حبس ننموديد و هر روز يك نان به او مي‏داديد، از وى طلب توبه مي‏كرديد، شايد او توبه مي‏نمود، و به امر خداوند (جل جلاله) بر مي‏گشت؟! بار خدايا، من در آنجا حاضر نبودم، و به اين كار دستور نداده‏ام و از آن وقتى كه خبرش به من رسيد اظهار رضايت مندى ننموده‏ام!
 و نزد مُسَدَّد و ابن عبدالحكم از عمرو بن شعيب از پدرش از پدر بزرگش روايت است كه گفت: عمرو بن العاص (رض) با نوشتن نامه‏اى براى حضرت عمر (رض) از وى در قبال مردى طالب هدايت شد كه اسلام آورده بود، و بعد كافر شده، بعد از آن اسلام آورده و باز كافر شده بود، حتى اين عمل را چندين مرتبه تكرار نموده بود. آيا اسلام وى را قبول كند و يا خير؟ عمر (رض) به او نوشت، كه اسلام وى را تا آن وقت كه خداوند (جل جلاله) از ايشان قبول مي‏كند بپذير، اسلام را به وى عرضه كن اگر آن را پذيرفت او را رها كن. وگرنه سرش را قطع نما. اين چنين در الكنز (79/1) آمده است.
    
حكايت عمروبن جموح و شهادتش در روز احد
ابن اسحاق با اسناد به بعضى شيوخ بنى سلمه روايت نموده كه آنها گفتند: عمروبن جموح (رض) مردى بود لنگ، و لنگى اش هم خيلى زياد بود، وى چهار پسر داشت كه چون شير (شجاع) بودند، و در معركه‏ها با رسول خدا ص شركت ميكردند. هنگامى كه روز احد فرا رسيد خواستند او را در خانه نگه دارند، و گفتند: خداوند تو را معذور گردانيده  است. عمروبن جموح نزد رسول خدا ص آمده گفت: پسرانم ميخواهند مرا از اين وجه، و بيرون شدن با تو در آن بازدارند، به خدا سوگند، من آرزو مندم با اين پاى لنگ خود در جنت قدم بزنم. رسول خدا ص فرمود: «تو را خداوند معذور گردانيده، و جهاد بر تو لازم نيست». و به پسرانش گفت: «اگر وى را منع نكنيد بر شما باكى نيست، شايد خداوند شهادت را نصيب او گرداند». آن گاه او با رسول خدا ص بيرون آمد، و در روز احد به شهادت رسيد. اين چنين در البدايه  (37/4) آمده. و احمد از ابوقتاده (رض) روايت نموده كه: او در آن (صحنه) حاضر بود، وى ميگويد: عمروبن جموح نزد رسول خدا ص آمده گفت: اى رسول خدا، آيا ميبينى كه من در راه خدا بجنگم و كشته شوم، و با اين پايم صحيح و سالم در جنت قدم بزنم؟ پاى وى لنگ بود - رسول خدا ص فرمود: «بلى». بعد او، برادرزاده‏اش و برده‏اى از آنها را در روز احد به قتل رسانيدند. رسول خدا ص از كنار وى عبور نموده گفت: «گويى من به وى نگاه ميكنم كه به اين پايش صحيح و سالم در جنت راه ميرود». و رسول خدا ص امر نمود، و آن دو با مولاى شان در يك قبر گذاشته شدند. هيثمى (315/9) ميگويد: رجال وى غير يحيى بن نصر انصارى، كه ثقه ميباشد، رجال صحيح اند. و بيهقى (24/9) اين را از طريق ابن اسحاق به مانند آن روايت نموده  است.
 
حكايت رافع بن خديج
بيهقى از يحيى بن عبدالحميد و او از بى بى اش روايت نموده كه: در سينه رافع بن خديج (رض) - عمربن مرزوق  ميگويد: نميدانم كدام يك از اين دو را گفت: روز احد يا روز حنين - با تير زده شد. وى نزد رسول خدا ص آمده گفت: اى رسول خدا ص تير را برايم بيرون آور. پيامبر به او گفت:
«اى رافع اگر خواسته باشى تير و پيكان همه را ميكشم، و اگر خواسته باشى تير را ميكشم و پيكان را ميگذارم، و روز قيامت برايت شهادت ميدهم كه تو شهيد هستى». گفت: اى رسول خدا، تير را بكش و پيكان را بگذار، و روز قيامت برايم شهادت بده كه من شهيد هستم. (راوى) ميگويد: او با آن (پيكان) تا زمان خلافت معاويه (رض) زندگى نمود، آنگاه زخمش پاره گرديد، و بعد از عصر درگذشت. اين چنين در اين روايت آمده. ولى صحيح آنست كه: وى پس از خلافت معاويه وفات نموده  است. اين چنين در البدايه  آمده. در الاصابه  (496/1) ميگويد: احتمال دارد كه در ميان تركيدن زخم و مرگ مدّتى فاصله باشد. و اين را همچنين با وردى، ابن منده و طبرانى، چنان كه در الاصابه  (474/4) آمده، روايت كرده‏اند. و ابن شاهين آن را، چنان كه در الاصابه  (496/1) آمده، روايت نموده. و احاديث (در اين موضوع) در باب صبر خواهد آمد.
باب چهارم
باب هجرت
چگونه اصحاب وطن عزيز خويش را، در حالى كه فراق وطن بر نفس‏ها سخت و شديد است، ترك نمودند، به صورتى كه تا پاى مرگ دوباره به وطن‏هاى خود برنگشتند؟! و چگونه اين عمل براى آنها از دنيا و متاع آن مجبوب‏تر بود؟! و چگونه دين را بر دنيا مقدّم داشتند، و بر نابودى آن پروا ننمودند، و به فنايش التفاتى نكردند؟! و چگونه از شهرى به شهرى به خاطر حفظ دين شان از فتنه فرار ميكردند، گويى كه آنها براى آخرت آفريده شده بودند، و از فرزندان آن (آخرت) بودند، و دنيا آن چنان گرديده بود، كه گويى براى آنها آفريده شده  است!!
 
باب هجرت  هجرت رسول خدا ص و ابوبكر (رض)  
اتّفاق و اتحاد اميران قريش در مكر و دسيسه سازى عليه رسول خدا ص
طبرانى از عروه (رض) به شكل مرسل روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص پس از حج بقيه ذى الحجه، محرم و سفر  را درنگ نمود، بعد از آن مشركين قريش بر دسيسه و مكر خود، وقتى كه گمان نمودند، رسول خدا ص بيرون شدنى است، متّحد شدند و دانستند كه خداوند در مدينه براى وى پناهگاه و كسانى را كه از وى دفاع نمايند، مهيّا گردانيده  است، و خبر اسلام آوردن انصار، و آن عده  از مهاجرين كه به سوى آنها بيرون رفته بودند نيز به آنها رسيده بود، آن گاه با هم اتفاق نمودند، كه رسول خدا ص را بگيرند، يا وى را به قتل برسانند، يا زندانى اش كنند - يا او را بر زمين بكشن