 كرد و چشم هايش اشك ريخت، و بعد از آن گفت: «خوش آمديد، خداوند شما را زنده نگه دارد، و خداوند شما را در محافظت خود نگه دارد، و خداوند شما را جاى بدهد، و خداوند نصرت نصيب تان فرمايد، و خداوند بلندتان كند، و خداوند شما را هدايت نمايد، و خداوند رزق نصيب تان كند، و خداوند شما را توفيق عنايت فرمايد، و خداوند سلامت تان بدارد، و خداوند قبول تان نمايد، من شما را به تقوى و ترس خداوند توصيه مي ‏كنم، و خداوند را در ارتباط به شما سفارش مي ‏نمايم، و او را بر شما خليفه مي ‏گذارم. من براى تان ترساننده آشكار هستم، كه بر خداوند در مورد بندگانش و شهرهايش تكبر و خودخواهى نكنيد، چون خداوند به من و شما گفته است:
[ تلك الدار الاخرة نجعلها للّذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا، والعاقبة للمتقين]. 
ترجمه: «سراى آخرت را براى آنانى مقرر مي ‏كنيم كه در ز مي ن تكبر و فساد نمى‏خواهند و عاقبت نيكو از آن پرهيزگاران است».
و فرموده است:
[ اليس فى جهنم مثوى للمتكبّرين] . 
ترجمه: «آيا دوزخ جايگاهى براى متكبران نيست؟»
بعد از آن گفت: «اجل نزديك شده است، و بازگشت به سوى خداست، و به سوى سدرةالمنتهى است، و به سوى جنت المأوى، و جام پرگشته و رفيق اعلى» - وى را مي ‏پندارم كه گفت - گفتيم: اى رسول خدا، تو را كى غسل مي ‏دهد؟ گفت: «مردان اهل بيتم، قريبتر و قريبتر شان». گفتم: در چه چيزى تو را تكفين كنيم گفت: «اگر خواسته باشيد، در ه مي ن لباس هايم، يا در جامه يمنى يا در [پارچه] سفيد مضر »، مي ‏گويد: گفتيم: كدام يك از ما بر تو نماز بخواند؟ و آنگاه گريه نموديم، وى نيز گريه نمود و گفت: «يك لحظه، خداوند براى تان مغفرت كند، و از طرف نبى تان، برايتان خير عطا نمايد، وقتى كه مرا غسل داديد، و بر تختم در ه مي ن خانه‏ام در پهلوى قبرم گذاشتيد، ساعتى از نزدم بيرون رويد، چون اولين كسى كه بر من نماز مي ‏خواند دوست و همنشينم جبرئيل است، بعد از آن  مي كائل، بعد اسرافيل، بعد از آن ملك الموت با عساكر خود. و بعد از آن همه ملائك، و خداوند بر همه شان رحمت كند، و بعد از آن شما بر من فوج فوج داخل شويد وبر من نماز بخوانيد و درود و سلام فرستيد، و مرا با گريه كننده‏اى - وى را مي ‏پندارم كه گفت - و فرياد كننده‏اى و جيغ زننده‏اى اذيت نكنيد، و بايد اول مردان اهل بيتم بر سرم نماز گزارند، و بعد از آن شما، و بر نفس‏هاى تان از طرف من سلام بگوييد، و براى كسى از برادرانم كه غايب باشد از طرف من سلام برسانيد، و همچنان [سلام مرا]به كسى كه بعد از من به دين تان داخل مي ‏شود [تقديم داريد]، من شما را گواه مي ‏گيرم كه من سلام خود را، - وى را مي ‏پندارم كه گفت - بروى، و به همه كسانى كه مرا در دينم از امروز تا روز قيامت متابعت مي ‏كنند تقديم مي ‏كنم». گفتيم: اى رسول خدا چه كسى از ما تو را به قبرت داخل كند؟ گفت: «مردان اهل بيتم، با ملائك زيادى، كه شما را مي ‏بينند، و شما آنان را نمى‏بينيد». 

درگذشت و وفات پيامبر ص  
قصه درگذشت پيامبر ص و آنچه عمر و ابوبكر (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفتند
احمد از يزيدبن بابنوس روايت نموده، كه گفت: من با يكى از همراهانم نزد عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) رفتم، و از وى اجازه ورود خواستم، وى براى ما بالشتى را انداخت و حجاب را به سوى خود كشيد، همراهم گفت: اى ام المؤمنين، درباره عراك چه مي ‏گويى؟ پرسيد: عراك چيست؟ من بر شانه رفيق خود زدم. عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: مكن، برادرت را اذيت نمودى، باز پرسيد: عراك چيست؟ حيض؟ درباره حيض آنچه را خداوند گفته است بگوييد، بعد از آن افزود پيامبر ص مرا در حالى كه حيض مي ‏بودم در آغوش مي ‏گرفت و از سرم استفاده مي ‏نمود و در  مي ان من و او لباس مي ‏بود، بعد از آن گفت: وقتى كه پيامبر ص بر درب منزلم مي ‏گذشت، گاهى كلمه‏اى را مي ‏گفت، كه خداوند توسط آن به من نفع مي ‏رسانيد. وى ص روزى گذشت و چيزى نگفت، باز گذشت و چيزى نگفت، دو مرتبه، يا سه مرتبه، آن گاه گفتم: اى كنيز، بالشتى در دروازه برايم بگذار، و سرم را بستم. باز پيامبر ص از نزدم گذشت و گفت: «اى عايشه تو را چه شده است؟» گفتم: سرم درد مي ‏كند، گفت: سر من هم درد مي ‏كند! بعد از آن رفت، و اندكى درنگ نكرده بود، كه در جامه‏اى بار شده آورده شد، و نزد من داخل شد، و نزد بقيه زنان فرستاد و گفت: من از مريضى شكايت دارم، و نمى‏توانم در  مي ان همه‏تان بگردم. بنابراين به من اجازه بدهيد تا نزد عايشه باشم.
بعد از آن من در حالى كه قبل از او هيچكسى را پرستارى ننموده بودم، از وى پرستارى مي ‏نمودم، و روزى در حالى كه سرش در شانه‏ام بود، ناگهان سر خود را به طرف سرم دور داد، گمان كردم كه وى از سرم چيزى مي ‏خواهد، آن گاه از دهنش آب سردى بيرون شد و بر سينه‏ام افتاد، كه پوستم از آن لرزيد، و گمان كردم كه وى بيهوش شده است، بدين لحاظ لباسى را بر وى انداختم. آن وقت عمر و مغيره بن شعبه رضى‏ اللَّه  عنهما آمدند، و اجازه خواستند، و من به آنان اجازه دادم، و حجابم را بر خود كشيدم، آن گاه عمر به سوى وى نگاه نمود و گفت: واى بيهوش شده، پيامبر خدا ص چقدر شديد بيهوش شده است!! بعد از آن برخاستند و هنگامى كه به دروازه نزديك شدند مغيره گفت: اى عمر پيامبر خدا ص وفات نموده است، گفتم : دروغ گفتى تو مرد فتنه جو هستى، پيامبر خدا ص تا اينكه خداوند منافقين را نابود نكند نمى‏ مي رد. عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) مي ‏گويد: بعد از آن ابوبكر (رض) آمد، و من حجاب را برداشتم، و او به وى نگاه نمود و گفت: ان اللَّه  و انااليه راجعون! پبامبر خدا ص درگذشته است، بعد از آن، از طرف سر وى آمد و دهن خود را پايين نموده پيشانى پيامبر ص را بوسيد و گفت: و انبيّاه! بعد از آن دوباره سر وى را بلند نمود و با پايين نمودن دهن خود پيشانى وى را بوسيد و گفت: واصفياه! باز سر وى را بلند نمود و با پايين نمودن دهن خود پيشانى وى را بوسيد و گفت: واخليلاه! [و گفت:] پيامبر خدا ص درگذشته است.
و به طرف مسجد بيرون شد، كه عمر (رض) براى مردم بيانيه مي ‏داد و صحبت نموده مي ‏گفت: پيامبر خدا ص تا اينكه خداوند منافقين را نابود ننمايد، وفات نمى‏كند. آن گاه ابوبكر (رض) صحبت نمود، و بعد از حمد و ثناى خداوند گفت: خداوند (جل جلاله) مي ‏فرمايد:
[انك  مي ت و انهم  مي تون]. 
ترجمه: «[اى محمد] تو مي ‏ مي رى، و ايشان نيز خواهند مرد».
تا اينكه از آيه فارغ شد،
[و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله الرسل، أفان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم، و من ينقلب على عقبيه]. 
ترجمه: «و محمد فقط پيامبر است، قبل از وى پيامبران گذشته‏اند، آيا اگر ب مي رد يا كشته شود به دوره جاهليت بر مي ‏گرديد، و هر كى به عصر جاهليت برگردد...»
تا اينكه آيه را تمام نمود، بعد از آن گفت: هر كسى كه خداوند را عبادت مي ‏نمود، خدا زنده است و نمى‏ مي رد، و هر كس كه محمد را عبادت مي ‏نمود، محمد درگذشته است. آن گاه عمر (رض) گفت: آيا اين در كتاب خداست؟ بعد عمر (رض) افزود: اى مردم اين ابوبكر است كه در  مي ان مسلمانان از سابقه د