ز طلب منزلش خاموش گرديد. ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) ميگويد: ابواحمد - در حالى كه رسول خدا ص بر دست خود در روز فتح تكيه نموده بود - ميگفت: 
حبذا مكه  من وادى
بها امشى بلاهادى
بها يكثرعوادى
بها تركز اوتادى
ترجمه: «چه نيكو واديى است مكه، در آن من ميتوانم بدون راهنمايى بگردم، در مكه است كه زيارت كنندگانم زياد ميشوند، و در مكه است كه ميخ هايم به درستى به زمين فرو ميروند و محكم ميگردند.
هيثمى (64/6) ميگويد: در اين عبداللَّه بن شبيب آمده،و او ضعيف است. ابن اسحاق ميگويد: نخستين كسى كه از مهاجرين پس از ابوسلمه عامربن ربيعه و عبداللَّه بن جحش(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) به مدينه آمده بود، و اهل و برادرش را با خود آورده بود، عبد ابواحمد بود. ابواحمد مرد نابينايى بود، و بالا و پايين مكه را بدون راهنما دور ميزد، شاعر بود و فارعه بنت ابى سفيان بن حرب به دستش بود، و مادرش اميمه  بنت عبدالمطلب بن هاشم بود(وى عمه رسول خدا ص است، كه در اسلام آوردن موصوف اختلاف است، ابن اسحاق آن را منتفى دانسته،و ابن سعد اثباتش نموده است.). و منزل پسران جحش به خاطر هجرت بسته گرديد، بعد آن از عتبه از نزد آن عبور نمود... و قصّه شان را به معناى آنچه گذشت، چنان كه در البدايه  (170/3) آمده، متذكر شده. ظاهر اين است كه ذكر ابواحمد در حديث افتاد، يا اين كه عبداللَّه تصحيف است. صحيح عبد بن جحش ميباشد كه نابينا بود، نه برادرش عبداللَّه به جحش. و ابواحمد بن جحش اين (شعر) را درباره هجرت شان، چنان كه ابن كثير در البدايه  (171/3) از ابن اسحاق متذكر گرديده، سروده  است.
ولماً راتنى ام احمد غدياً
بذمّه  من اخشى بغيب و ارهب
تقول فامّا كنت لابدّ فاعلا
فيممّ بناالبلدان ولتنأ يثرب
(فقت لها ما يثرب بمظنّه )  
و ما يشأ الرحمن فالعبد يركب
الى‏ اللَّه  وجهى والرسول و من يقم
الى‏ اللَّه  يوما وجهه لا يخيّب
فكم قد تركنا من حميم مناصح
و ناصحه  تبكى بدمع و تندب
ترى ان وترا ناينا عن بلادنا
و نحن نرى ان الرغائب نطلب
دعوت بنى غنم لحقن دمائهم
واللحق لما لاح للناس ملحب
اجابوا بحمداللَّه لمادعاهم
الى الحق داع والنجاح فاوعبوا
و كنا و اصحاباً لنا فارقوا الهدى
اعانوا علينا بالسلاح واجلبوا
كفرجين اما منهما فموفق
على الحق مهدى وفوج معذب
طغوا و تمنوا كذبه  و ازلهم
عن الحق ابليس فخابوا و خيبوا
و رعنا الى قول النبى محمد
فطاب ولاه  الحق منا وطيبوا
نمت بارحام اليهم قريبه 
و لا قرب بالارحام اذ لا تقرب
فاى ابن اخت بعدنا يامننكم
و ايه  صهر بند صهرى ترقب
ستعلم يوما ايّنا اذ تزايلوا
و زيّل امرالناس للحق اصوب

هجرت ضمره بن ابى العيص و يا ابن العيص ( درالاستيعاب از عكومه آمده: اسم مرديكه از خانه‏اش به عنوان مهاجر به سوى خدا و پيامبرش بيرون گرديده ضمره‏بن العيص مى‏باشد، و عكرمه مى‏افزايد: چهارده سال اسمش را جستجو نمودم، تا اين كه از آن مطلع گرديد.م)
فريابى از سعيد بن جبير (رض) روايت نموده، كه گفت، هنگامى كه (اين آيه) نازل گرديد:
(لا يستوى القاعدون من المؤمنين غير اولى الضرر والمجاهدون فى سبيل‏ اللَّه  باموالهم و انفسهم). (الآيه النساء: 95)
ترجمه: «افراد با ايمانى كه از جهاد بازنشسته‏اند با مجاهدانى كه در راه خدا با مال و جان خود جهاد ميكنند، يكسان نيستند...».
بعد آن مردمان مسكينى كه در مكه بودند رخصت داده شدند، تا اين كه (اين آيه) نازل گرديد:
(ان الذين توفاهم الملائكه  ظالمى انفسهم)) (الآيه النساء: 97).
ترجمه: «كسانى كه فرشتگان روح آنان را گرفتند، در حالى كه بر خويشتن ستم كرده بودند».
گفتند: اين تكان دهنده  است، تا اين كه (اين آيه) نازل گرديد:
(الا المستضعفين من الرجال والنساء والولدان لا يستطيعون حيله  و لا يهتدون سبيلاً). (النساء: 98).
ترجمه: «مگر آن دسته از مردان و زنان و كودكانى كه به راستى ناتوان اند، نه چاره‏اى دارند و نه راهى مييابند».
در اين موقع ضمره بن عيص كه يكى از بنى ليث و از ناحيه چشم كور و در عين حال غنى بود، گفت: اگر چه چشمم نابيناست ولى تدبيرى ميتوانم بكنم، چون مال و غلام دارم، بنابراين مرا سوار كنيد و و سوار كرده شد. وى كه مريض بود به نرمى راه رفت، و مرگ در حالى به سراغش آمد كه در تنعيم قرار داشت، و در مسجد تنعيم نيز دفن گرديد. آن گاه اين آيه به شكل خاص درباره وى نازل گرديد:
(و من يخرج من بيته مهاجراً الى‏ اللَّه  و رسوله). (الآيه النساء: 100).
ترجمه: «و هر كسى از خانه‏اش به عنوان مهاجر به سوى خدا و پيامبر او بيرون رود».
اين حديث را ابن منده  از هشيم از سالم معلق گردانيده،  و اين را ابن ابى حاتم از طريق اسرائيل از سالم افطس روايت نموده، و گفته است: از سعيد بن جبير از ابوضمره بن عيص زرقى (رض). اين چنين در الاصابه  (212/2) آمده. و اين را ابويعلى از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: ضمره بن جندب از خانه خود به عنوان مهاجر خارج گرديد، و به اهل خود گفت: مرا سوار كنيد، و از سرزمين مشركين به سوى رسول خدا ص خارج كنيد، موصوف قبل از اين كه به پيامبر ص برسد در بين راه وفات نمود. آن گاه وحى نازل گرديد:
 (و من يخرج من بيته مهاجراً الى‏ اللَّه  و رسوله ثم يدركه الموت) تااين كه به اين جا رسيد (و كان‏ اللَّه  غفوراً رحيماً). 
ترجمه: «و هر كسى از خانه‏اش به عنوان مهاجر به سوى خدا و پيامبر او بيرون رود، سپس مرگش فرا رسد... و خدا آمرزنده و مهربان است».
هيثمى در المجمع (10/7) ميگويد: رجال وى ثقه‏اند.
 
هجرت واثله بن اسقع (رض)
ابن جرير از خالدبن وليد بن اسقع(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: از خانواده خود به اراده  اسلام آوردن بيرون آمدم، و نزد رسول خدا ص رفتم، كه در حال نماز بود، من نيز درآخر صفوف صف بستم و چون نماز ايشان نماز گزاردم. هنگاميكه رسول خدا ص از نماز فارغ گرديد، نزدم آمد و من در آخر صفوف قرار داشتم. پرسيد: «كارت چيست؟» گفتم: اسلام. گفت: «اين برايت بهتر است»، پرسيد: «هجرت ميكنى؟» گفتم: بلى. گفت: «هجرت باديه نشين يا هجرت قطعى؟» پرسيدم: كدام بهتر است؟ فرمود: «هجرت قطعى»، افزود: «و هجرت قطعى‏اين است كه با رسول خدا ثابت بمانى، و هجرت باديه نشين آناست كه دوباره به باديه خود برگردى»، و افزود: «و بر تو اطاعت لازم است در سختى و سهولتت، و خوشى و ناخوشيت، اگرچه بر تو ترجيح داده شود». گفتم: بلى. آن گاه دست خود را پيش نمود، و دستم را پيش نمودم. هنگامى كه مرا ديد، براى خود چيزى را استثناء نميكنم، فرمود: «در آنچه توانستى». گفتم: در آن‏چه توانستم. و بر دستم زد. اين چنين در كنزالعمال (333/8) آمده.

هجرت بنى اسلم
ابونعيم از اياس بن سلمه بن اكوع (رض) روايت نموده، كه گفت: به بنى اسلم درد و وبايى رسيد. رسول خدا ص گفت: «اى (بنى) اسلم به باديه برويد». گفتند: اى رسول خدا، ما دوست نداريم كه (به باديه) برگرديم، و بر پاشنه‏هاى خود به عقب رويم. رسول خدا ص فرمود: «شما باديه نشين ما هستيد و ما شهرنشين تان، وقتى كه ما را فراخوانيد، دعوت تان را قبول ميكنيم، و وقتى كه شما را فرا خوانديم دعوت