د. بعد از آن در (228/9) ميگويد: اين را طبرانى روايت‏نموده و اسنادش حسن است. وحاكم آن را در المستدرك (4/4) به طولش روايت كرده  است.
 
هجرت زينب دختر رسول خدا ص و قول پيامبر درباره وى به خاطر اذيت هايى كه در راه به او رسيده بود
ابن اسحاق از زينب (رضي‏ اللَّه ‏عنها) دختر رسول خدا ص روايت نموده، كه وى گفت: در حالى كه من آماده ميشدم، هند بنت عتبه همراهم روبرو شده گفت: اى دختر محمد، آيا به من اين خبر نرسيده كه تومى خواهى به پدرت بپيوندى. ميگويد: گفتم: اين تصميم را ندارم. گفت: اى دختر عمو، پنهان نكن، اگر ضرورت متاعى داشته باشى كه در سفرت همراهت باشد، يا ضرورت به مال داشته باشى كه به آن نزد پدرت برسى، ضرورتت نزد من است، و چيزى را از من پنهان نكن، چون آنچه در ميان مردان است در ميان زنان داخل نميشود. زينب گويد: به خدا سوگند، فكر ميكنم وى اين حرف را فقط به خاطر اين گفت تا بدان عمل بكند. ميافزايد: ولى من از وى ترسيدم، و از اين كه اين تصميم و اراده را داشته باشم، انكار نمودم. ابن اسحاق ميگويد: وى خود را آماده ساخت، و هنگامى كه از آمادگى اش فارغ گرديد، برادر شوهرش كنانه بن ربيع شترى را براى وى آورد، و زينب بر آن سوار گرديد، و كنانه كمان و تيردان خود را برداشت، بعد در روز، در حالى كه زينب در هودج خود قرار داشت، كنانه وى را خارج ساخت و جلو شتر او را ميكشيد، و از اين واقعه مردانى از قريش اطّلاع يافتند، و در طلب زينب خارج گرديدند، تا اين كه او را در ذى طوى دريافتند، و نخستين كسى كه به وى رسيد هباربن اسود فهرى بود، هبار زينب را كه در هودج قرار داشت، با نيزه ترسانيد، و زينب - چنان كه ميپندارند - حامله بود، و (براثر آن) سقط جنين كرد، برادر شوهرش كنانه بر زانو نشسته تيرهاى خود را از تيردان بيرون آورده گفت: به خدا سوگند، اگر مردى به من نزديك شود هدف تير قرارش ميدهم، به اين صورت مردم ازوى برگشتند، و ابوسفيان در جمعى‏از قريش آمده گفت: اى مرد، تيرت را از ما بازدار تا با تو صحبت كنيم، آن گاه وى تير را نگه داشت. ابوسفيان پيش رفت تا اين كه در مقابل وى ايستاده گفت: تو كار درستى ننمودى، با اين زن به شكل علنى در پيش روى مردم خارج شدى، در حالى كه خودت مصيبت و رنج ما را،  آنچه را از محمّد بر ما داخل شده ميدانى، چون تو با دختر وى به صورت علنى و آشكار به طرفش در مقابل (چشمان) مردم و از ميان ما خارج شوى، مردم گمان ميكنند، اين بر اثر ذلّتى است كه به ما رسيده، و (اين) ضعف و ناتوانى ماست، به جانم سوگند، ما در حبس و نگهدارى وى (به دور) از پدرش هيچ ضرورتى نداريم، و نه هم درصدد انتقام هستيم، ولى با اين زن برگرد، و چون صداها خاموش گرديد و مردم گفتند و صحبت نمودند كه ما وى را برگردانيديم، آن گاه وى را به شكل سرى بيرون كن و به پدرش برسان. گويد: و او اين كار را نمود. اين چنين در البدايه  (330/3) آمده.
و نزد طبرانى از عروه بن زبير(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت است كه: مردى زينب (رضي‏ اللَّه ‏عنها) دختر رسول خدا ص را حركت داد، و دو مرد از قريش خود را به وى رسانيدند، و با او جنگيدند، و درباره زينب بر وى غلبه نمودند، و زينب را انداختند و بر سنگى افتاد و (طفلش را) انداخت و خون وى ريخت، بعد او را نزد ابوسفيان بردند، و زنان بنى هاشم آمدند، و ابوسفيان وى را به آنها تحويل داد. و پس از آن هجرت نمود و (به مدينه) آمد، ولى همان طور مريض باقى ماند، تا اين كه از همان درد وفات كرد. و آنها بر اين باور بودند كه موصوف شهيد است. هيثمى (216/9) ميگويد: اين حديث مرسل است، و رجال آن رجال صحيح اند.و نزد طبرانى در الكبير از عائشه (رضي‏ اللَّه ‏عنها) همسر پيامبر خدا ص روايت است كه: وقتى رسول خدا ص از مكه آمد، دخترش زينب(رضي‏ اللَّه ‏عنها) از مكه با كنانه - يا پسر كنانه - خارج گرديد، و آنها - (اهل مكه) - در طلبش خارج گرديدند، و هباربن اسود وى را دريافت، و پى در پى شتر وى را با نيزه خود زد، تا اين كه شتر او را انداخت و او آنچه را در شكم خود داشت بيرون ريخت، و با درد و رنج برخاست، و بنى هاشم و بنى اميه در اين مسئله بر وى با هم اختلاف و مشاجره نمودند. بنى اميه گفتند: ما به وى مستحق تريم، به خاطر اين كه زينب به دست پسر عمويشان ابوالعاص بود، و زينب نزد هند دختر عتبه بن ربيعه بود، وى گفت: اين به سبب پدرت است. رسول خدا ص به زيد بن حارثه فرمود: (آيا نميروى تا زينب را بياورى؟» گفت: آرى، اى رسول خدا، پيامبر خدا ص گفت: «انگشترم را بگير و آن را به او بده». زيد حركت نمود، و به صورت مداوم تأنى و تدبر مينمود تا اين كه به چوپانى روبرو گرديد و پرسيد: براى كى ميچرانى؟ گفت: براى ابوالعاص. باز پرسيد: اين گوسفندان از كيست؟ پاسخ داد: از زينب دختر محمد، بعد اندكى با وى راه رفت و گفت: آيا قبول ميكنى كه به تو چيزى بدهم و تو آن را برايش بدهى، و به هيچ كس از آن چيزى نگويى؟ گفت: بلى. وى انگشتر را به او داد، و زينب آن را شناخت و پرسيد: اين را كى به تو داد؟ چوپان گفت: مردى. باز پرسيد: او را در كجا رها نمودى؟ گفت: در فلان و فلان مكان. زينب خاموش شد، تا اين كه شب فرا رسيد، آن گاه به سوى وى خارج گرديد، هنگامى كه نزدش رسيد، زيد به او گفت: پيش رويم سوار شو - البته بر شترش -. زينب گفت: خير، تو جلوتر از من سوار شو، به اين صورت زيد سوار شد، و زينب پشت سرش سوار گرديد، تا اين كه (به مدينه) آمد، و رسول خدا ص ميگفت: «وى بهترين دختران من است، كه در قبال من برايش اذيت رسيده  است». اين خبر به على بن حسين  (رضي‏ اللَّه ‏عنهما) رسيد، وى نزد عروه رفته گفت: اين كدام حديث است كه از تو به من رسيده و بيانش ميكنى و حق فاطمه را ناقص ميسازى؟ عروه گفت: به خدا سوگند، من دوست ندارم كه ما بين مشرق و مغرب برايم باشد، و حقى از فاطمه را ناقص بگردانم، آرى، بعد از اين ابداً اين حديث را بيان نميكنم. هيثمى (213/9) ميگويد: طبرانى در الكبير و الاوسط بعض اين حديث را روايت كرده، و بزار نيز آن را روايت نموده، و رجال وى رجال صحيح‏اند.
 
هجرت درّه بنت ابى لهب (رضي‏ اللَّه ‏عنها)
طبرانى از ابن عمر و ابوهريره و عماربن ياسر ن روايت نموده، كه گفتند: درّه بنت ابى لهب (رضي‏ اللَّه ‏عنها) هجرت كنان آمد، و در منزل رافع بن معلاى زرقى (رض) وارد شد. بعد زنانى كه از بنى زريق نزد وى نشسته بودند به او گفتند: تو دختر همان ابولهبى هستى كه خداوند درباره‏اش گفته:
(تبت يدا ابى لهب و تب. ما أغنى عنه ماله و ما كسب) (المسد: 2 - 1)
ترجمه: «هلاك شد هر دو دست ابولهب و هلاك شده خود او. مال و ثروت وى و آنچه را به دست آورد به حالش سودى نبخشيد».
به اين صورت هجرتت چيزى را نميتواند از تو دور كند. آن گاه در نزد رسول خدا ص آمده و از آنچه آن زنان به وى گفته بودند، شكايت نمود، رسول خدا ص وى را دلجويى كرد و تسلّى داد و گفت:
بنشين. بعد از آن نماز ظهر را براى مردم امامت نموده بر منبر ساعتى نشست و گفت: «اى مردم، چرا من در اهلم اذيت ميشوم، به خدا سوگند، شفاعتم در روز قيامت دربرگيرنده قبيله حا، حكم، صدا و سهلب  است». ه