كننده‏ترين زنان عرب و كامل‏ترين عرب است! محمّد بن مسلمه گفت: آيا به من اجازه ميدهى كه سرت را بوى كنم؟ گفت: بلى. وى و يارانش آن را بوييدند بعد از آن گفت بار ديگر به من اجازه ميدهى؟ گفت: بلى. وقتى كه او را محكم گرفت و او قادر گرديد گفت: نزديك آييد (و بزنيد)، و او را به قتل رسانيدند، و بعد از آن نزد رسول خدا ص آمده وى را خبر دادند. و در روايت عروه آمده: و پيامبر خدا ص را باخبر ساختند، و او خداوند تعالى را ستود. و در روايت ابن سعد آمده: هنگامى كه به بقيع غرقد رسيدند، تكبير گفتند، و رسول خدا ص در آن شب برخاسته بود و نماز ميخواند. هنگامى كه تكبير ايشان را شنيد، تكبير گفت، ودانست كه وى را كشته‏اند، و بعد از آن نزد پيامبر ص رسيدند. پيامبر خدا ص فرمود: «روى‏ها كامياب گرديدند» آنها گفتند: و روى تو هم اى رسول خدا. و سر وى را در پيش رسول خدا ص انداختند، و او خداوند را بر قتل وى ستود. و در مرسل عكرمه آمده: يهود از اين ترسيدند، و نزد رسول خدا ص آمده گفتند: سيد ما به فريب كشته شده. پيامبر خدا ص عملكرد و تحريكاتش را عليه خود و اذيتش را در قبال مسلمين به آنها يادآور شد. ابن سعد افزوده: بعد آنها ترسيدند و حرفى نزدند. اين چنين در فتح البارى (239/7) آمده.
و نزد ابن اسحاق روايت است كه رسول خدا ص فرمود: «چه كسى كار ابن اشرف را برايم تمام ميكند؟» محمّد بن مسلمه (رض) گفت: اى رسول خدا من از طرف تو كار وى را انجام ميدهم، و من ميكشمش. پيامبر ص گفت: «اگر توانستى اين كار را بكن». ميگويد: محمّد بن مسلمه برگشت و سه شب و روز درنگ نمود، و چيزى جز به قدر بقاى نفسش نميخورد و نمينوشيد. اين موضوع به رسول خدا ص رسيد، پيامبرص وى را خواست و به او گفت: «چرا غذا و نوشيدن را ترك نموده‏اى؟» پاسخ داد: اى رسول خدا، به تو قولى را گفتم، و نميدانم كه آيا به آن وفا كنم يا نه. پيامبر ص فرمود: «بر تو فقط تلاش لازم است». و در نزد وى همچنين از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت است كه گفت: رسول خدا ص با آنها تا بقيع غرقد پياده رفت، و بعد از آن، آنها را بدان سو حركت داد و فرمود: «به نام خدا حركت كنيد، بار خدايا، كمك شان كن». اين چنين در البدايه  (7/4) آمده. و حافظ بن حجر اسناد حديث ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) را حسن دانسته. اين چنين در فتح البارى (237/7) آمده.

كشتن ابى رافع سلام بن ابى الحقيق
ابن اسحاق از عبداللَّه بن كعب بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: از جمله چيزهايى كه خداوند براى پيامبر خود مهيّا كرده بود، اين بود كه اين دو قبيله انصار: اوس و خزرج در خدمت گزارى به رسول خدا ص چون دو رقيب، با هم مسابقه ميدادند و افتخار مينمودند، چون قبيله اوس خدمتى را براى رسول خدا ص مينمود، قبيله خزرج ميگفت: به خدا سوگند، اين را به عنوان يك فضيلت زياده بر ما نزد رسول خدا ص نخواهيد برد، و بدون درنگ همچو عملى را انجام ميدادند. و چون خزرج چيزى را مينمود، قبيله اوس مثل آن را ميگفت. (راوى) ميگويد: وقتى كه اوس كعب بن اشرف را به خاطر عداوت و دشمنى اش با رسول خدا ص به قتل رسانيد، قبيله خزرج گفت: به خدا سوگند، اين را ابداً به عنوان فضيلت زياد بر ما نخواهيد برد. ميافزايد: آن گاه هم مشورت نمودند، كه كى در عداوت و دشمنى با رسول خدا ص چون ابن اشرف است، و ابن ابى الحقيق را به ياد آوردند كه در خيبر قرار داشت، و از رسول خدا ص اجازه قبل وى را خواستند، و او براى شان اجازه داد. بنابراين از خزرج از بنى سلمه پنج تن بيرون شدند كه عبارت بودند از: عبداللَّه بن عتيك، مسعود بن سنان، عبداللَّه بن انيس، ابوقتاده حارث بن ربيع و خزاعى بن اسود - كه هم پيمان ايشان از اسلم بود -، اين‏ها بيرون گرديدند، و رسول خدا ص عبداللَّه بن عتيك را برايشان امير مقرر كرد واز قتل طفل و زن نهى شان نمود.
اينان بيرون رفتند، تا اين كه به خيبر رسيدند، و از شبانگاه به منزل ابن ابى الحقيق آمدند، و هر خانه را در منزل بر روى اهلش بستند. (راوى) گويد: او در طبقه بالاى خانه خود قررا داشت، و آن طبقه براى خود پايه‏اى (از درخت خرما) داشت. ميافزايد: آنها بر آن بالا رفتند، تا اين كه بر دروازه وى ايستاده، و اجازه خواستند. همسر وى نزدشان آمده گفت: شما كيستيد؟ گفتند: مردمانى از عرب هستيم و در طلب غله آمده‏ايم. همسرش گفت: اين است صاحب تان، نزدش بياييد، چون داخل شديم اتاق را بر خود و بر وى بستيم، از ترس اين كه مبادا قبل از انجام كارى حركتى اتفاق بيفتد كه در ميان ما و او حايل واقع شود. (راوى) گويد: همسرش فرياد كشيد و از داخل شدن ما خبر داد، اما ما به سرعت با شمشيرهاى خويش، به طرف وى - در حالى كه در بستر خود قرار داشت - شتافتيم، به خدا سوگند، در آن تاريكى شب ما را به سوى وى جز سفيدى خودش (ديگر چيزى) راهنمايى نمينمود، گويى كه وى كتان سفيد پهن شده باشد. ميافزايد: هنگامى كه همسرش به خاطر ما فرياد كشيد، هر يكى از ما شمشير خود را بر وى بلند مينمود، ولى نهى پيامبر خدا ص را به ياد ميآورد، و دست خود را باز ميداشت ،و اگر آن نهى نميبود، در همان شب كار وى ساخته بود. (راوى) ميگويد: وقتى كه وى را با شمشيرهاى خود زديم، عبداللَّه بن انيس با شمشير خود بر شكم وى حمله نمود، و شمشير را در شكمش فرو برد، و ابن ابى الحقيق ميگفت: (قطنى قطنى) - كافى است براى من، كافى است براى من -. (راوى) ميگويد: بعد بيرون آمديم - و عبداللَّه بن عتيك كه از نظر بينايى رنج ميبرد - از درخت پايين افتاد، و دستش به شدّت زخمى گرديد، ما وى را برداشتيم تا در جاى داخل شدن آب  از يكى از چشمه‏هاى شان بياوريم، و در آن داخل شويم. ميگويد: آنها آتش‏ها را افروختند، و هر طرف در طلب ما بيرون آمده تا اين كه نااميد شدند، و به طرف ابن ابى الحقيق برگشتند، و او را در حالى احاطه نمودند، كه در ميان شان جان ميداد.
(راوى) ميگويد: گفتيم: چگونه بايد بدانيم كه دشمن خدا مرده  است؟ ميافزايد: مردى از ما گفت: من ميروم و به شما اطلاع ميدهم، وى حركت نمود و به ميان مردم آمد ميگويد: - همسر وى - را و مردان يهود را كه در اطرافش قرار داشتند، دريافتم، و همسر وى در حالى كه چراغى در دست داشت، به طرف روى ابن ابى الحقيق ميديد و براى آنها حرف زده ميگفت: - به خدا سوگند - من صداى ابن عتيك را شنيديم، بعد از آن خود را تكذيب نموده گفتم: ابن عتيك در اين سرزمين چه ميكند؟! بعد به طرف شوهرش روى آورد، و در روى وى گفت: به خداى يهود سوگند، مرده  است!!. و من هيچ كلمه‏اى را كه از آن براى نفسم لذيذتر باشد، نشنيدم. (راوى) ميگويد: بعد از آن نزد ما آمد و به ما خبر داد، و ما رفيق مان را انتقال داده، نزد رسول خدا ص آمديم، و او را از كشته شدن دشمن خدا آگاهانيديم، و نزدش درباره قتل‏وى به هم اختلاف نموديم، و هر يكى از ما مدّعى آن بود. ميگويد: پيامبر خدا ص فرمود: «شمشيرهاى تان را بياوريد»، ما شمشيرهاى مان را آورديم، او به طرف آنها ديد و براى شمشير عبداللَّه بن انيس گفت: «اين وى را كشته است، در اين اثر طعام را ميبينم». اين چنين در البدايه  (137/4) و سيرت ابن هاشم (190/2