م كه اين خواب حق است. او با ابوبكر بن ابى قحافه(رض) برخورد و خواب خود را برايش بازگو كرد. ابوبكر (رض) به او گفت: برايت اراده خير و خوبى شده است. اين پيامبر خداست، از وى پيروى كن، و تو او را به زودى پيروى مي‏نمايى و با وى به اسلام مشرّف مي‏شوى، و اسلام، تو را از افتادن در آن آتش باز مي‏دارد، امّا پدرت در آن افتاده است (و از اهل آن آتش مي‏باشد)، وى پيامبر ص را در حالى ملاقات نمود كه در اجياد  تشريف داشت. خالد پرسيد، اى محمّد تو براى چه دعوت مي‏كنى؟ پيامبر ص فرمود: «من تو را به سوى خداوند واحد و لا شريك و اين كه محمّد ص بنده و فرستاده اوست دعوت مي‏كنم و تو را فرا مي‏خوانم تا از عبادت سنگى كه نه مي‏شنود، نه ضرر مي‏رساند، نه مي‏بيند، نه نفع مي‏رساند و نه هم كسى را كه آن را عبادت نموده از كسى كه وى را عبادت نمي‏كند، مي‏شناسد، اجتناب و خوددارى كنى». خالد گفت: پس من گواهى مي‏دهم كه معبودى جز يك خدا وجود ندارد، و گواهى مي‏دهم كه تو رسول خدا هستى، و پيامبر خدا ص به اسلام وى مسرور و شادمان گرديد.
خالد مدّتى ناپديد گرديد، و پدرش از موضوع اسلام آوردن او آگاه گرديد، به اين لحاظ دنبال وى كسى را فرستاد، و خالد آورده شد، پدرش او را شديداً توبيخ و ملامت نموده و با چوبى كه در دست داشت او را مورد ضرب و شتم قرار داد تا اين كه همان چوب را بر سرش شكستاند و گفت به خدا سوگند، ديگر به تو نان نمي‏دهم. حضرت خالد (رض) پاسخ داد، اگر تو به من نان ندهى خداوند (جل جلاله) آن قدر روزى و رزق مي‏دهد كه با آن زندگى كنم، و به سوى پيامبر خدا ص برگشت و هميشه ملازمت پيامبر خدا ص را مي‏نمود و با وى همراهى مي‏كرد. اين چنين در البدايه (32/3) آمده است.
اين حديث را حاكم در المستدرك (248/3) از طريق واقدى از جعفربن محمّد بن خالد بن زبير از محمّد بن عبداللَّه بن عمروبن عثمان روايت نموده... حديث را متذكّر شده و در حديث وى آمده: پدرش در جستجوى وى آن عده از فرزندانش را كه اسلام نياورده بودند، با مولايش رافع همراه نمود، و آنها خالد را دريافته نزد پدرش - ابا اُحَيْحزه - احضار نمودند پدرش او را توبيخ و ملامت نموده و با چوبى كه در دست داشت او را مورد ضرب و شتم قرار داد تا اين كه آن چوب را بر شكستاند، بعد از آن پرسيد: پيروى محمّد را نمودى، درحالى كه خودت مخالفت قومش را با وى و آن همه عيبى را كه در قبال خدايان آنها و پدران و گذشتگان شان با خود آورده است، مي‏بينى؟ خالد جواب داد: به خدا سوگند، وى راست گفته است و من پيروى وى را نموده‏ام، پدرش - ابواُحَيْحَه - غضبناك شده و او را دشنام داده گفت: اى رذيل احمق هر جايى كه مي‏خواهى برو، به خدا سوگند، ديگر به تو نان نمي‏دهم. خالد فرمود: اگر تو به من ندادى، خداوند (جل جلاله) به من آن قدر رزق مي‏دهد كه با آن زندگى كنم. (به اين صورت) خالد را بيرون ساخته و به پسران خود دستور داد: هيچ يكى از شما با وى صحبت ننمايد. اگر صحبت كرد با وى همان عملى را انجام مي‏دهم كه با خالد انجام دادم. خالد پس ازين واقعه به طرف پيامبر ص برگشت و هميشه ملازمت او را نموده و با وى مي‏بود.
 ابن سعد (94/4) ازواقدى از جعفربن محمّد از محمّد بن عبداللَّه مانند اين را به صورت طولانى‏ترى روايت نموده. و همچنين اين را در الاستيعاب (401/1) از طريق واقدى ذكر نموده، و در آن افزوده است: و از نزد پدرش در نواحى مكّه ناپديد گرديد، تا اين كه اصحاب پيامبر ص به طرف سرزمين حبشه براى دومين بار هجرت كردند، و خالد اوّلين كسى بود كه به آن طرف هجرت نمود.
 و حاكم (349/3) همچنان از خالد بن سعيد روايت نموده، كه سعيد بن العاص بن اميّه مريض گرديد و گفت: اگر خداوند مرا از اين مريضيم بلند نمود و شفا يافتم، خداى ابن ابى كَبْشَه  (بچه پدر قُوچ) در سرزمين مكّه ابداً ديگر عبادت نخواهد شد. خالدبن سعيد در آن وقت فرمود: بار خدايا، ديگر وى را از جايش بلند مكن، و او با همان مريضيش مرد. اين را بدين صورت ابن سعد نيز (95/4) روايت كرده است.
    
(  ابى كبشه نام شوهر حليمه سعديه مادر رضاعى پيامبر خدا ص بود، و مشركين به عنوان استهزاء براى پيامبر خدا، ابن ابى كبشه مي‏گفتند. م.)پيامبر ص و ترغيب نمودن به جهاد قبل از معركه و قول عمير بن حمام (رض)
امام احمد از انس(رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص بسبس را به عنوان جاسوس فرستاد تا ببيند كه قافله ابوسفيان چه شد، وى در حاليكه در خانه، غير از من و پيامبر ص ديگر احدى وجود نداشت آمد - (راوى) - ميگويد: نميدانم (انس) بعضى از زنان وى  را استثناء نمود (زنان پيامبر ص .م.)و يا خير - ميافزايد: و قصّه را برايش بيان نمود. ميگويد: آن گاه رسول خدا ص بيرون آمد و صحبت نموده گفت: «ما در طلب چيزى هستيم، كسى كه شترش حاضر باشد، بايد با ما سوار شود». بعد مردانى از وى اجازه خواستند تا شترهاى‏شان از بالاى مدينه بياورند. گفت: خير، مگر كسى كه شترش حاضر باشد». و رسول خدا ص و اصحابش حركت نمدند حتى قبل از مشركين به بدر رسيدند بعد از آن مشركين آمدند و رسول خداص فرمود: «هيچ يك از شما به كارى تا اين كه من بدان نزديكتر نباشم اقدام نكند». بعد مشركين نزديك شدند، آن گاه رسول خداص فرمود: «به سوى جنتى كه پهنايى اش چون آسمان‏ها و زمين است برخيزيد». ميگويد: عميربن حمام انصارى (رض) ميگفت: اى رسول خدا، جنتى كه پهنايى آن چون آسمان‏ها و زمين است؟! گفت: «بلى». عمير گفت: بخ بخ! رسول خدا ص فرمود:«چه تو را به اين قولت: بخ بخ وا ميدارد؟» گفت: اى رسول خدا ص، به خدا سوگند، فقط تمنّاى اين كه از اهل آن باشم، پيامبر ص گفت: تو از اهل آن هستى». (راوى) ميگويد: بعد وى خرماهايى را از تير دان خود بيرون آورد و به خوردن آنها شروع نمود، بعد از آن گفت: اگر تا خوردن اين خرماهايم زنده بمانم، اين زندگيى طولانى است. ميافزايد: وى خرماهايى را كه همراهش بود انداخت، و بعد با ايشان جنگيد تا اين كه كشته شد - خدا رحمتش كند -. اين را مسلم نيز در چنان كه درالبدايد (277/3) آمده، روايت نموده و بيهقى (99/9) اين را همچنين به طولش، و حاكم (426/3) به اختصار روايت كرده‏اند.
و نزد ابن اسحاق آمده، بعد از آن رسول خدا ص به سوى مردم رفت، ايشان را ترغيب و تشويق نموده گفت: «سوگند به ذاتى كه جان محمّد و در دست اوست، امروز با ايشان هر مردى كه با صبر و اميد پاداش از سوى پروردگار بجنگد و كشته شود، در حالى كه پيش تازد،و روى نگرداند، خداوند وى را داخل جنت ميسازد». عميربن حمام(رض) - از بنى سلمه كه در دستش خرماهايى بود و آنها را ميخورد - گفت: بخ بخ آيا در ميان من و اينكه داخل جنّت شوم همين باغى است كه اينان مرا بكشند. ميافزايد: بعد از آن خرماها را از دست خود انداخت، و شمشير خود را گرفت و با قوم جنگيد تا اين كه كشته شد. ابن جرير متذكر شده: عمير در حالى كه ميجنگيد چنين ميسرود؟
ركضاً الى‏ اللَّه  بغير زاد
الا التقى و عمل المعاد
والصبر فى‏ اللَّه  على الجهاد 
و كل زاد عرضه النفاد
غيرالتقى والبر والرشاد
و اين چنين در البدايه  (277/3) آمده  است.
قصّه تبوك و ذكر اموالى كه