ازى براى شان خواهد آمد كه از اولاد براى آنها محبوبتر است. اين چنين در البدايه  (81/4) آمده.
 
نماز عباد بن بشر انصارى در راه خدا
ابن اسحاق از جابر (رض) روايت نموده، كه گفت: با رسول خدا ص در غزوه ذات‏الرقاع، در ناحيه نخل  بيرون رفتيم، مردى، زن مردى از مشركين را به قتل رسانيد. هنگامى كه رسول خدا ص دوباره (به طرف مدينه) برگشت، شوهر آن زن آمد - و غايب بود - وقتى كه اين خبر به او داده شد، سوگند ياد نمود، كه تا در اصحاب محمّد خون نريزاند، توقف ننمايد. بنابراين در تعقيب رسول خدا ص بيرون گرديد، پيامبر خدا ص در منزلى پياده شد و گفت: «كدام (مرد ) امشب از ما حراست مينمايد؟» مردى از مهاجرين و مردى از انصار حاضر شدند، و گفتند: ما، اى رسول خدا. پيامبر ص فرمود: «در دهانه گردنه اين دره باشيد»، و آن دو تن: عمار بن ياسر و عبادبن بشر بودند. وقتى كه به دهانه گردنه رفتند، يكى از انصار به يكى از مهاجرين گفت: كدام بخش شب را دوست دارى كه من نگهبانى كنم، اولش را يا آخرش را؟ گفت: بلكه اول آن را برايم نگهبانى بده، آن گاه آن مهاجر پهلو زد و خوابيد، و انصارى براى نماز خواندن برخاست. ميگويد: آن مرد آمد، و هنگامى كه اين مرد را ديد كه وى جاسوس قوم است، و تيرى انداخت، و آن تيرش به جان وى اصابت نمود، انصارى تير را از جان خود كشيد و گذاشتش و در جايش ثابت ايستاده ماند. ميگويد: باز تير ديگرى انداخت، و آن تيرش نيز به جان انصارى فرو رفت، و تير را كشيد و گذاشتش، و ثابت ايستاده ماند. ميگويد: باز به تير سوم به طرف وى برگشت، و آن را نيز به وى فرو برد، انصارى آن را كشيد و گذاشتش، بعد از آن ركوع نمود و سجده كرد، بعد از آن  رفيق خود را بيدار ساخت و گفت: بنشين كه من (تير خوردم) و ديگر قدرت بلند شدن را ندارم. ميگويد: آن مرد بلند شد، و هنگامى آن دو را ديد، دانست كه آنها به وى پى برده‏اند، و فرار كرد. ميگويد: وقتى كه آن مهاجر خون‏هاى انصارى را ديد گفت: سبحان‏ اللَّه ! چرا مرا در نخستين دفعه‏اى كه تو را زد بيدار ننمودى؟ گفت: در سوره‏اى بودم و آن را قرائت مينمودم، و دوست نداشتم كه آن را قبل از اين كه تمامش نمايم، قطع كنم. هنگامى كه به شكل متوالى مرا هدف تير قرار داد ركوع نمودم، و تو را خبر كردم، و به خدا سوگند، اگر مرزى كه رسول خدا ص مرا به حفظ آن امر نموده بود ضايع نميشد، بيرون شدن جانم از قطع كردن آن، قبل از اتمامش برايم محبوبتر بود. اين را ابوداود (29/1) از طريق وى روايت نموده، اين چنين در البدايه  (85/4) آمده  است. و اين را همچنين ابن حبان در صحيح خود، حاكم در المستدرك - كه آن را صحيح دانسته - و دار قطنى و بيهقى در سنن‏هاى خود روايت كرده‏اند، و بخارى آن را در صحيح خود چنان كه، در نصب الرايه  (43/1) آمده، به شكل معلق ذكر نموده. و اين را بيهقى در دلائل النبوه روايت كرده، و در آن گفته است: آن گاه عماربن ياسر خوابيد، و عبادبن بشر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) برخاست، و به نماز پرداخت، و گفت: من سوره كهف را در نماز ميخواندم، و نخواستم كه آن را قطع نمايم.
 
نماز عبداللَّه بن انيس در راه خدا
امام احمد از عبداللَّه بن انيس (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص مرا طلب نموده گفت: «به من خبر رسيد، كه خالدبن سفيان بن نبيح هذلى، مردم را براى من جمع ميكند، تا همراهم بجنگند، وى در عرنه  است(دره‏اى است نزديك عرفات.)،نزدش رفته و به قتلش رسان». ميگويد: گفتم: اى رسول خدا، وى را برايم توصيف كن، تا بشناسمش، گفت: «وقتى كه وى را ديدى، لرزه‏اى را در وجودش احساس ميكنى». گويد: در حالى كه شمشيرم را به گردن آويخته بودم، بيرون رفتم، تا اين كه به وى رسيدم، و او در عرنه همراه زنانى بود براى شان منزل جستجو مينمود، در همان فرصت وقت نماز عصر بود، هنگامى كه وى را ديدم، آنچه را رسول خدا ص از لرزه برايم توصيف نموده بود دريافتم، آن گاه به طرفش روى آوردم، و ترسيدم كه شايد در ميان من و او درگيرى رخ بدهد، و مرا از نماز مشغول سازد، بنابراين در حالى كه به طرف وى ميرفتم نماز خواندم و با سرم به ركوع و سجده  اشاره مينمودم هنگامى كه به وى رسيدم، گفت: اين مرد كيست؟ گفتم: مردى از عرب، از تو و جمع آورى ات، بر ضد اين مرد شنيده، و به خاطر آن نزدت آمده. گفت: بلى، من در اين كار هستم. 
ميگويد: من اندكى با وى راه رفتم، تا اين كه زمان برايم مساعد شد، شمشير را بر وى زدم، و به قتلش رسانيدم، بعد از آن بيرون رفتم و زنانش را در حالى پشت سر گذاشتم كه بر وى به روى افتاده بودند. هنگامى كه نزد رسول خدا ص آمدم، مرا ديده گفت: «روى كامياب گرديد»، ميگويد: عرض كردم: اى رسول خدا، وى را كشتم. فرمود: «راست گفتى». ميگويد: بعد از آن رسول خدا ص با من برخاست، و داخل خانه خود شد، و يك عصا به من داد و گفت: «اى عبداللَّه بن انيس اين را نزد خود نكه دار». گويد: آن گاه من با آن در ميان مردم خارج شدم، گفتند: اى عصا چيست؟ گفتم: اين را رسول خدا ص به من داده، و مرا امر نموده  است كه آن را نگه دارم. گفتند: آيا نزد رسول خداص بر نميگردى، كه از وى اين كار را بپرسى؟ ميگويد: نزد رسول خدا ص برگشتم، و گفتم: اى رسول خدا، چرا اين عصا را براى من دادى؟ گفت: «نشاه‏اى در ميان من و تو روز قيامت باشد، چون عصا داران در آن روز كمترين مردم اند». راوى ميافزايد: عبداللَّه آن را با شمشير خود بست (و يك جاى نمود)، و تا هنگام مرگ همراهش بود، و وقتى درگذشت امر نمود، و آن ضميمه كفن وى گرديد، و هر دوى شان يكجا دفن گرديدند. اين چنين در البدايه  (140/4) آمده  است.
 
قيام ليل در راه خدا
طبرى (610/2) از عروه (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه دو لشكر در روز يرموك به هم نزديك شدند، قبقلار(فرمانده رومى.)  مرد عربيى را فرستاد... و حديث را متذكر شده، و در آن آمده: قبقلار به وى گفت: در عقبت چيست؟( چه خبرى آوردى و آنها را چگونه يافتى. م.)  گفت: رهبانان شب، و سواركاران روز.
و احمد بن مروان مالكى از ابواسحاق روايت نموده... و حديث را يادآور شده، و در آن آمده: هرقل گفت: شما را چه شده  است كه شكست ميخوريد؟ شيخى از بزرگانشان گفت: به خاطر اين كه آنها شب را قيام ميكنند، و روز را روزه ميگيرند. اين را ابن عساكر (143/1) از ابن اسحاق روايت نموده.
و اين احاديث در «اسباب تأييدات الهى» خواهد آمد. و در (354/1) حديث هند بنت عتبه نزد ابن منده در «بيعت زنان» گذشت، كه هند گفت: من ميخواهم با محمّد بيعت كنم. ابوسفيان گفت: تو را ديدم كه انكار داشتى و كفر ميورزيدى. هند گفت: آرى به خدا (كه چنين بود)، (ولى) به خدا سوگند من قبل از اين شب ديگر نديده بودم كه خداوند به گونه‏اى كه شايسته اوست در اين مسجد عبادت شده باشد، به خدا سوگند، آنها شب را در نمازگزاران، قيام، ركوع و سجده سپرى نمودند.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:496.txt">ذكر صحابه در شب فتح</a><a class="text" href="w:text:497.txt">ذكر صحابه در وقت صعود به واديى در غزوه خيبر</a><a class="text" href="w:text:498.txt">تكبير و تسبيح صحابه در وقت بالا رفتن و پايين آمدن</a><a class="text" href="w:text:499.txt">قول ابن عمر درباره اين ك