يا». من نزدش آمدم، فرمود: «ميخواهم تو را به لشكرى بفرستم، و خداوند تو را سلامت داشته، و غنيمت را براى تو نصيب ميگرداند، و من برايت مال صالح را دوست دارم». گفتم: اى رسول خدا، من به خاطر مال، اسلام نياورده‏ام، بلكه به خاطر رغبت و علاقمندى اسلام، اسلام آورده‏ام. فرمود: «اى عمرو، مال صالح براى شخص صالح چقدر نيكو است». اين چنين در الاصابه  (3/3) آمده  است.
و اين را طبرانى در الاوسط و الكبير روايت نموده، و در آن گفته: ولكن به خاطر رغبت به اسلام، اسلام آورده‏ام، و با رسول خدا ص ميباشم. فرمود: «آرى، و مال صالح براى شخص صالح چقدر نيكوست». اين چنين در المجمع (353/9) آمده، و گفته است: رجال احمد و ابويعلى رجال صحيح اند.
 
پيامبر ص  و دعوت نمودن آن عده از افراد مشركين كه ايمان نياوردند.

پيامبر ص و دعوت نمودن ابوجهل
 بيهقى از مُغِيْره بن شُعْبَه روايت نموده، كه گفت: اوّلين روزى كه من پيامبر ص را شناختم همان روزى بود كه با ابوجهل در بعضى كوچه‏هاى مكّه قدم مي‏زديم، كه ناگهان با پيامر خدا ص برخورديم. پيامبر ص به ابوجهل گفت: «اى ابوالحكم، بيا به طرف خدا و پيامبرش و در اين كار عجله كن، و من تو را به طرف خدا دعوت مي‏كنم»، ابوجهل در پاسخ گفت: اى محمد، آيا تو از دشنام دادن خدايان ما اجتناب نمي‏كنى؟! آيا غير از اين كه ما گواهى بدهيم تو (رسالتت) را ابلاغ نمودى چيزى ديگرى هم مي‏خواهى؟ ما گواهى مي‏دهيم كه تو ابلاغ نمودى، به خدا سوگند، اگر من بدانم آن چه را تو مي‏گويى حق است از تو پيروى مي‏كردم.
پيامبر خدا ص منصرف گرديد، ابوجهل روى خود را به طرف من گردانيده گفت: به خدا سوگند، من مي‏دانم آن چه وى مي‏گويد حق است، ولى مرا يك چيز باز مي‏دارد، و آن اين كه: بنى قُصَى (قوم رسول خدا) ( قُصَى جد چهارم رسول خدا ص است، و اين همان شخصيت است كه پس از متّحد ساختن قريش و وحدت صفوف آن، سيادت مكّه را از سلطه خزاعه كشيد، و آن را به دست قريش سپرد، و اساس عزّت و مطرح شدن قريش در تاريخ نيز از همين جا آغاز مي‏شود، اوّلين فرزند كعب بن لؤى بود كه به پادشاهى و رياست قوم خود رسيد، و قومش از وى اطاعت نمودند، و به اين صورت كليد دارى حرم، آب دادن حجاج، جمع آورى مالى كه قريش (در جاهليت) براى حاجيان نيازمند از اموال خود بيرون مي‏آوردند تا براى آنان طعام و نوشيدنى بخرند، رياست شوراى قريش و بيرق‏جنگ براى وى تعلّق داشت، و او در ميان قريش حائز مقام بزرگى بود.) ( گفتند: حِجَابَت  خانه در ميان ماست،( حجابت: يعنى، كليد دارى خانه كعبه به شكلى كه هيچ كس بدون اجازه كليد دار داخل خانه شده نمي‏تواند.) گفتيم: بلى، بعد از آن گفتند: آب دادن و سقايه  حجاج نيز براى ماست(سقايه: يعنى آب دادن حجاج در موسم حج، كه به خاطر قلت آب در مكّه اين وظيفه خيلى عمده و مهم به شمار مي‏رفت.
)، گفتيم: بلى، بعد گفتند: نَدْوَه   هم براى ما و در ميان ماست،( ندوه: يعنى جمع شدن براى مشوره و اظهار نظر، در دارالندوه، جايى كه آن را قصى تأسيس نموده بود، و به مثابه مجلس شوراى قريش بود.) گفتيم: بلى، بعد گفتند: لواء  نيز در تصرّف ماست،( لواء: همان بيرق جنگ است كه آن را خود قصى حمل مي‏نمود، و يا براى كسى كه انتخاب مي‏كرد تحويل مي‏داد.) ما گفتيم: بلى، بعد از آن، آنها طعام دادند،  و ما نيز طعام داديم تا اين كه در طعام دادن ما نيز با بنى قصى مساوى و برابر شديم، آنها بعد گفتند: پيامبر نيز از ميان ماست، به خدا سوگند، من اين را قبول نمي‏كنم!!. ( ابوجهل با روشى پر از حسد و كينه مي‏گويد، همه اين منصب‏ها بدون اين كه بر ما هيچ امتيازى داشته باشند به آنها تعلّق دارد، همين‏كافى است، و حالا نمي‏توان مقام رسالت را نيز براى آنها قائل شد. م.) اين چنين در البدايه (64/3) آمده است.
 مانند اين را ابن ابى شيبه نيز، چنان كه در الكنز (129/7) آمده، روايت كرده، و در حديث وى آمده است: «اى ابوالحكم بيا به طرف خدا و پيامبرش و كتاب او، و من تو را به سوى خداوند دعوت مي‏كنم».
اقوال عمر درباره شهدا
حارث از ابوالبخترى طائى روايت نموده كه: گروهى از مردم در كوفه با ابوالمختار بودند - يعنى پدر مختار بن ابى عبيد كه در پل ابوعبيد به قتل رسيد -. ميگويد: آنها همه به قتل رسيدند به جز دو - نفرشان، كه با شمشيرهاى خويش بر دشمن حمله نمودند، و دشمن راه را براى شان گشود، و هر دو - و يا سه تن - نجات يافتند، و به مدينه آمدند. عمر (رض) در حالى بيرون رفت، كه آنها نشسته بودند، و همان  كشته شدگان را ياد ميكردند، عمر گفت: درباره آنها چه گفتيد؟ گفتند: براى شان  مغفرت خواستيم، و براى شان دعا نموديم. عمر گفت: يا آنچه را درباره ايشان گفتيد، برايم بيان ميكنيد، و يا اين كه از من شدّت و سختى خواهيد ديد. گفتند: ما گفتيم، آنها شهيداند. عمر گفت: سوگند، به ذاتى كه خدايى جز وى نيست، و سوگند به ذاتى محمّد را به  حق مبعوث گردانيد، و قيامت جز به اجازه وى برپا نميشود، هيچ نفس زنده‏اى نميداند، كه براى نفس مرده نزد خداوند چيست، به جز نبى خدا، كه خداوند گناهان گذشته و ما بعدش را برايش بخشيده  است. و سوگند به ذاتى كه خدايى جز وى نيست، و سوگند به ذاتى كه محمّد را به حق  هدايت مبعوث گردانيد و قيامت جز به اجازه وى برپا نميگردد، كه مردى به خاطر ريا ميجنگد، و به خاطر ننگ و عار ميجنگد، و به خاطر به دست آوردن دنيا ميجنگد، و به خاطر مال ميجنگد، براى كسانى كه ميجنگند نزد خدا جز آنچه در نفس‏هاى شان است ديگر چيزى نيست.( يعنى: هر شخص طبق نيت و ارده‏اش پاداش داده مى‏شود. م.)  اين چنين در كنزالعمال (292/2) آمده، و گفته است: حافظ ابن حجر ميگويد: رجال وى ثقه ‏اند، جز اين كه آن منقطع است.
تمّام از مالك بن اوس بن حدثان (رض) روايت نموده، كه گفت: ما در ميان خود از سريه‏اى صحبت نموديم، كه در زمان عمر (رض) در راه خدا از بين رفته بود. گوينده‏اى از ما گفت: كارگران خدا، در راه خدا، اجرشان بر خداوند است. و گوينده‏اى از ما گفت: خداوند ايشان را بر آنچه بر آن ميرانيده بود، زنده ميگرداند. عمر گفت: آرى - سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست - خداوند ايشان را بر آنچه بر آن ميرانيده بود، زنده خواهد نمود، كسى از مردم است كه به خاطر ريا و نيك نامى ميجنگد، و كسى از ايشان است كه به نيت دنيا ميجنگد، و كسى از ايشان است كه جنگ او را در بر ميگيرد، و از آن گزيرى نمييابد. و از ايشان كسى است كه به صبر و نيت اجر و پاداش ميجنگد، و اينها شهداء اند، با اين كه من نميدانم، با من چه ميشود وبا شما چه ميشود، غير از اين كه ميدانم، صاحب اين قبر - يعنى رسول خدا ص - گناه گذشته‏اش برايش بخشيده شده  است.
و در نزد ابن شيبه از مسروق روايت است كه گفت: شهدا در نزد عمربن الخطاب(رض) ياد شدند، عمر به قوم گفت: چه كسانى را شهيد ميپنداريد؟ قوم گفت: اى اميرالمؤمنين، آنها كسانى اند كه در اين غزوات كشته ميشوند. آن گاه گفت: پس شهداى‏تان زياداند، من شما را از آن خبر ميدهم: شجاعت و ترس غرايزى‏اند در مردم، كه خداوند آن را جايى بخواهد ميگذارد، ب