 كار به دست خدا و پيامبر اوست. بعد نزد عمربن خطاب (رض) آمد، و براى او نيز مانند چيزهايى را كه به ابوبكر گفته بود تكرار نمود، عمر (رض) به او گفت: آيا در ارتباط به درهم شكستن معاهده وساطت كنم، جديد آن را خداوند كهنه گرداند و شديد آن را - يا گفت: ثابت و پايدار آن را - خداوند قطع نموده درهم شكند. ابوسفيان گفت: چون امروز دشمنى براى خويشاوندانش نديدم، بعد از آن نزد فاطمه (رضى‏ اللَّه  عنها) آمد و گفت: اى فاطمه آيا مي ل دارى كارى انجام دهى كه به سبب آن سردار زنان قومت گردى؟ بعد از آن مثل همان گفته‏هاى خود به ابوبكر را برايش تكرار نمود، فاطمه گفت: من صلاحيتى در اين كار ندارم، كار به دست خدا و رسول اوست. بعد از آن نزد على (رض) آمد، و به وى همانند گفته‏هاى خود به ابوبكر (رض) را تكرار نمود، على (رض) به او گفت: مانند امروز مرد گمراهى نديدم، تو رهبر و سيد مردم هستى، خودت معاهده را نافذ گردان و مي ان مردم صلح برپا كن، آن گاه وى دست خود را به دست ديگر زد و گفت من مردم را از طرف يك ديگرشان اطمينانمي ‏دهم،  بعد حركت نمود  نزد اهل مكه آمد، و آنان را از عملكرد خود آگاه كرد، آنان گفتند: به خدا سوگند، مثل امروز نماينده قومى را نديديم، به خدا سوگند، نه براى ما خبر جنگ را آورده‏اى تا هشيار باشيم، و نه هم خبر صلح را براى ما آورده‏اى تا در امان باشيم. 

عملكرد اصحاب با اسيران بدر
طبرانى در الكبير و الصغير از ابوعزيز بن عُمير برادر مُصْعَب بن عمي ر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: من روز  بدر در جمله اسيران بودم، پيامبر خدا ص فرمود: «با اسيران به نيكويى معامله كنيد»، من با گروهى از انصار بودم، وقتى كه آنان غذاى ظهر و شب خود را حاضرمي ‏نمودند، خود خرمامي ‏خوردند و به من به خاطر توصيه رسول خدا ص [نان] گندممي ‏دادند. 
 
قصه ابن رواحه (رض) در سرعت فرمانبرى و به جاى آوردن امر پيامبر ص
و ابن عساكر از عبدالرحمن بن ابى ليلى روايت نموده كه: عبد اللَّه  بن رواحه (رض) روزى در حالى نزد پيامبر ص آمد، كه وى موعظهمي ‏كرد، و از پيامبر ص شنيد كهمي ‏گويد: «بنشينيد»، آنگاه وى در جاى خود بيرون از مسجد نشست، تا اينكه پيامبر ص از خطبه خود فارغ شد، و اين خبر به پيامبر ص رسيد، وى به او گفت: «خداوند در حرصت به طاعت خداوند، و طاعت رسولش بيفزايد». 
و ابن عساكر همي ن گونه از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده كه: رسول خدا ص روز جمعه بر منبر نشست و گفت: «بنشينيد»، و عبد اللَّه  بن رواحه (رض) قول پيامبر ص را - «بنشينيد» - شنيد و در بنى غنم نشست، گفته شد: اى رسول خدا، عبد اللَّه  بن رواحه ازتو شنيد كه براى مردم   مي ‏گفتى: بنشينيد، و در جاى خود نشست. 
 
عبد اللَّه  بن مسعود (رضى‏ اللَّه  عنهما) و پيروى و به جاى آوردن امر پيامبر ص
ابن ابى شيبه از عطاء (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر ص موعظهمي ‏نمود، و به مردم گفت: «بنشينيد»، عبد اللَّه  بن مسعود كه بر دروازه قرار داشت [قول]وى را شنيد و نشست، [پيامبر ص] گفت: «اى عبد اللَّه  داخل شو». 
و اين را ابن عساكر از جابر (رض) روايت نموده كه گفت: هنگامي كه رسول خدا روز جمعه بر منبر جا گرفت گفت بنشينيد. اين حرف را ابن مسعود شنيد، و نزد دروازه نشست، پيامبر ص وى را ديد و گفت: «اى عبد اللَّه  بن مسعود بيا». 
 
منهدم ساختن گنبد بلندى به خاطر كراهيت پيامبر ص نسبت به آن
ابوداود از انس (رض) روايت نموده كه: روزى پيامبر خدا ص در حالى كه ما همراهش بوديم بيرون شد و گنبد بلندى را ديد  و گفت: اين چيست؟ يارانش به وى گفتند: اين از فلان - مردى از انصار - است،مي ‏گويد: پيامبر ص سكوت نمود، و آن را در نفس خود نگه داشت، تا اينكه صاحب آن نزد رسول خدا ص آمد، و در ميان مردم به وى سلام داد، ولى پيامبر ص از او روى گردانيد، و اين را چندين مرتبه تكرار نمود، تا اينكه آن مرد خشم و اعراض پيامبر ص را نسبت به خود دانست، و از اين بابت به اصحاب وى شكايت برد و گفت: من پيامبر خدا ص را دگرگون و متغيرمي ‏بينم، گفتند: وى بيرون آمد، و گنبد تو را ديد.مي ‏گويد: آنگاه آن مرد به طرف گنبد خود برگشت و آن را منهدم ساخت، و با زمين هموارش نمود. رسول خدا ص روزى بيرون شد و آن را نديد و پرسيد: «گنبد را چه شده است؟» گفتند: صاحب وى از اعراض تو نسبت به خودش به ما شكايت كرد، و ما او را از قضيه آگاه كرديم، بنابراين او آن را منهدم ساخت. آن گاه پيامبر ص فرمود: «هر بنايى بر صاحبش وبال است، مگر بنايى كه ضرورى و لازم است» - يعنى جز آنچه كه از آن گزيرى نيست  -. و ابن ماجه اين را مختصراً روايت نموده، و در روايت وى آمده است: پيامبر ص بعدها از آنجا گذشت، و آن را نديد، و از آن پرسيد، آن گاه به او خبر داده شد، كه وى وقتى قضيه را شنيد آن را منهدم نمود، آن گاه فرمود: «خدا رحمتش كند، خدا رحمتش كند».
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1207.txt">آتش زدن چادر سرخ رنگ به خاطر كراهيت پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1208.txt">قصه خُرَيْم در كوتاه نمودن زلف هايش و بلند نمودن ازارش</a><a class="text" href="w:text:1209.txt">پايين آمدن كنانى از صندلى طلا جهت پيروى و به جا آوردن امر پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1210.txt">حديث رافع بن خديج در فرمانبردارى از پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1211.txt">قصه محمدبن اسلم در فرمانبردارى و به جاى آوردن امر پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1212.txt">قصه دختر انصارى در فرمانبردارى از پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1213.txt">ابوذر (رض) و فرمانبردارى و به جاى آوردن امر پيامبر ص در معامله خدمتكاران</a><a class="text" href="w:text:1214.txt">آنچه ميان عمر و ابن عوف (رضى‏ اللَّه  عنهما) در پوشيدن ابريشم اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1215.txt">پاره نمودن پيراهن خالدبن وليد و جبّه (پالتوى) خالد بن سعيد (رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1216.txt">عمر (رض) و قطع نمودن دكمه‏ هاى ابريشمى پيراهن</a></body></html>آتش زدن چادر سرخ رنگ به خاطر كراهيت پيامبر ص
دولابى  از عمروبن شعيب از پدرش و او از جدش (رض) روايت نموده، كه گفت: من با پيامبر خدا ص به عقبه اذاخر  رفتم، و يك چادر سرخ رنگ بر تن داشتم، پيامبر خدا ص به من متوجه شد و گفت: «اين چه لباس است؟» من كراهيت پيامبر ص را نسبت به آن درك نمودم آنگاه به خانه خود آمدم كه آنها تنور رامي ‏افروختند و در تنور انداختمش، بعد از آن نزد پيامبر ص آمدم، گفت: «آن چادر را چه كردى؟» گفتم: آن را در تنور انداختم. گفت: «چرا آن را به يكى از اعضاى خانواده‏ات ندادى؟»
 
قصه خُرَيْم در كوتاه نمودن زلف هايش و بلند نمودن ازارش
احمد بخارى در التاريخ و ابن عساكر از سهل ابن حنظليه عبشمى (رض) روايت نموده‏ اند، كه گفت: پيامبر ص به من گفت: «خريم اسدى اگر درازى زلف هايش و اسبال ازارش نباشد مرد خوبى است!«اين خبر به خريم رسيد، آن گاه وى تيغى را برداشت و زلف‏هاى خود را تا نصف گوش هايش كوتاه كرد، و ازارش را تا نصف ساقهايش بلند نمود. 
پايين آمدن كنانى از صندلى طلا جهت پيروى و به جا آوردن امر پيامبر ص
ابونعيم از كِنَانى فرستاده عمر (رضى