‏ اللَّه  عنهما) به سوى هِرَقْل، كه به او جَثّامه بن مُسَاحِق بن ربيع بن قيس كنانى گفته مي ‏شد، روايت نموده، كه گفت: نشستم و ندانستم كه زير پايم چيست، بعد متوجه شدم كه زير پايم صندلى طلا است! هنگامى آن را ديدم پايين آمدم، وى خنديد و به من گفت: چرا از چيزى كه ما تو را به آن اعزاز نموديم پايين آمدى؟ گفتم: من از رسول خدا ص شنيدم كه از چنين چيزى منع مي ‏كرد. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:122.txt">قصه صلح حُدَيْبِيَه </a><a class="text" href="w:text:123.txt">گفتگوى بديل با پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:124.txt">گفتگوى عُرْوَه بن مسعود با پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:125.txt">گفتگوى مردى از بنى كنانه با پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:126.txt">گفتگوى سهيل بن عمرو با پيامبر ص و شروط صلح حديبيه</a><a class="text" href="w:text:127.txt">حكايت ابوجَنْدَل (رض)</a><a class="text" href="w:text:128.txt">حكايت ابوبصير با دو تن كه دنبال وى فرستاده شده بودند</a><a class="text" href="w:text:129.txt">پيوستن ابوجندل به ابوبصير و متعرّض شدن آنها به كاروان‏هاى قريش</a><a class="text" href="w:text:130.txt">پيامبر ص و فرستادن عثمان به مكه پس از فرود آمدن در حُدَيْبِيَه</a><a class="text" href="w:text:131.txt">گفتار عمر (رضي‏ الله  عنه) درباره صلح حديبيه</a></body></html>حديث رافع بن خديج در فرمانبردارى از پيامبر ص
عبدالرزاق از رافع بن خديج (رض) روايت نموده، كه گفت: روزى دايى ام پيش من آمد و گفت: پيامبر خدا ص امروز ما را از كارى كه براى شما نفع داشت، نهى نموده. ولى طاعت خدا و رسولش براى ما و شما سودمندتر است، وحديث را در اجاره زمي ن، چنانكه در كنزالعمال  آمده، ذكر نموده است.
 
قصه محمدبن اسلم در فرمانبردارى و به جاى آوردن امر پيامبر ص
حسن بن سفيان و ابونعيم در المعرفة از عبد اللَّه  بن ابى بكر بن محمد بن عمروبن حزم از محمدبن اسلم بن بجره مربوط بنى حارث بن خزرج (رض) كه مرد بزرگسالى بود روايت نموده‏اند كه: خودش حديث بيان نموده گفت: وى داخل مدينهمي ‏شد، و نيازهاى خود را در بازار برآوردهمي ‏ساخت، بعد از  آن به خانواده خود برمي ‏گشت، وقتى كه چادر خود رامي ‏گذاشت، به يادمي ‏آورد كه در مسجد پيامبر خدا ص نماز نخوانده است، آن گاه مي ‏گفت: به خدا سوگند، در مسجد رسول خدا ص دو ركعت [نماز] نخواندم، و او به ما گفته است: «هر يك از شما كه به اين قريه وارد شود، تا در اين مسجد دو ركعت نماز نخوانده است، به خانواده خود برنگردد»، و چادر خود را مي گرفت و به مدينه برمي ‏گشت، و در مسجد پيامبر ص دو ركعت نماز به جاىمي ‏آورد. 
 
قصه دختر انصارى در فرمانبردارى از پيامبر ص
سعيدبن منصور و ابن نجار از مغيره بن شعبه (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: من دختر انصارى را خواستگارى نمودم، و اين را به پيامبر ص متذكر شدم، به من فرمود: «وى را ديده‏اى؟» گفتم: نخير، گفت: «به وى نگاه كن چون اين در استمرار محبت و اتفاق مي ان تان مؤثر و كارگر است». آن گاه من نزدش آمدم و اين را به پدر و مادرش متذكر شدم، و آنان به يكديگر نگاه نمودند. من برخاستم و بيرون رفتم، در اين موقع دختر گفت: اين مرد را نزد من بياوريد، و در يك طرف پرده  خود ايستاد و گفت: اگر پيامبر خدا ص به تو دستور داده باشد كه به من نگاه كنى نگاه كن، در غير آن صورت من اين را برايت ممنوعمي ‏دانم كه به من نگاه كنى. آن گاه به سوى وى نگاه نمودم و با او ازدواج كردم، گرچه من با هفتاد زن ديگر نيز ازدواج نمودم اما هيچ يك از آنان هرگز مثل او برايم محبوب و عزيز نبوده است. 
 
ابوذر (رض) و فرمانبردارى و به جاى آوردن امر پيامبر ص در معامله خدمتكاران
ابوداود از معرور بن سُوَيد روايت نموده، كه گفت: من ابوذر (رض) را در رَبَذَه  ديدم كه چادر غليظى بر تن داشت و غلامش نيز مانند آن را بر تن داشت.مي ‏گويد: آن گاه قوم گفتند: اى ابوذر، اگر آنچه را بر تن غلامت است بگيرى و با اين يكجا نمايى، برايت يك لباس كامل  درستمي ‏شود، و براى غلامت لباسى غير از اين بده،مي ‏گويد: ابوذر گفت: من مردى(وى بلال حبشى (رض) بود)  را ناسزا گفتم، كه مادرش عجمى بود، و وى را به مادرش طعنه زدم، و او از من به پيامبر خدا ص شكايت برد، رسول خدا ص فرمود: «اى ابوذر، تو شخصى هستى كه در تو عادت جاهليت است»، و افزود: «اين‏ها  برادران شمايند، خداوند شما را بر ايشان فضيلت داده است، كسى كه از آن‏ها با شما سازگارى و توافق ننمود به فروشش برسانيد، و خلق خدا را تعذيب نكنيد».
اين را بخارى و مسلم و ترمذى روايت نموده‏اند، و نزد ايشان آمده است: «آنها برادران شمااند، خداوند آنان را زير دست شما قرار داده است، بنابراين كسى را كه خداوند برادرش را زير دستش گردانيد، بايد به او از آنچه طعام بدهد كه خودمي ‏خورد، و از آنچه به او بپوشاند كه خودمي ‏پوشد، و وى را به كارى كه توان آن را ندارد مكلف نسازد، و اگر وى را به كارى كه توانش را ندارد مكلف ساخت، بايد با وى در آن كمك كند». 

سخت‏گيرى و تشدد بر كسى كه از امر پيامبر ص مخالفت نموده باشد  
آنچه ميان عمر و ابن عوف (رضى‏ اللَّه  عنهما) در پوشيدن ابريشم اتفاق افتاد
ابن سعد  و ابن مَنِيع از ابوسلمه بن عبدالرحمن روايت نموده‏اند، كه گفت: عبدالرحمن بن عوف (رض) از زيادت شپش به رسول خدا ص شكايت برد و گفت: اى پيامبر خدا، آيا به من اجازهمي ‏دهى، كه پيراهنى از ابريشم بر تن كنم؟مي ‏گويد: پيامبر ص به وى اجازه داد. هنگامى كه پيامبر خدا ص و ابوبكر (رض) در گذشتند، و عمر (رض) [به خلافت] رسيد، عبدالرحمن با پسرش ابوسلمه كه پيراهن ابريشمى بر تن داشت آمد. عمر (رض) پرسيد: اين چيست؟ و بعد از آن دست خود را در گريبان پيراهن انداخته آن را تا پايينش پاره نمود، آن گاه عبدالرحمن به او گفت: آيا نمى‏دانى كه پيامبر خدا ص آنرا به من حلال گردانيده است؟ گفت: آن را به تو به خاطرى حلال گردانيده بود، كه از شپش به وى شكايت بردى، اما براى غير از تو نه.
و نزد ابن عُيَينه در جامع وى و نزد مسدد و ابن جرير از ابوسلمه روايت است كه گفت: عبدالرحمن بن عوف نزد عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) داخل شد، و پسرش محمد با او، بود و پيراهنى از ابريشم بر تن داشت، آن گاه عمر (رض) برخاست و از گريبان وى گرفته پاره‏اش نمود، عبدالرحمن گفت: خداوند تو را مغفرت كند! طفل را ترساندى، و قلبش را جريحه دار ساختى! عمر گفت: به اين‏ها ابريشممي ‏پوشانى؟ پاسخ داد: من ابريشممي ‏پوشم. عمر گفت: اين‏ها هم مانند تواند؟! 
 
پاره نمودن پيراهن خالدبن وليد و جبّه (پالتوى) خالد بن سعيد (رضى‏ اللَّه  عنهما)
ابن عساكر از ابن سيرين روايت نموده كه: خالدبن وليد (رض) در حالى نزد عمر (رض) آمد، كه پيراهن ابريشمى بر تن داشت، عمر (رض) به او گفت: اى خالد اين چيست؟ پاسخ داد: اين را چه شده است اى اميرالمؤمنين؟ آيا ابن عوف اين را نمى‏ پوشد؟ گفت: تو مثل ابن عوف هستى؟ و برايت مثل همان چيزى است كه به ابن عوف است؟ كسانى را كه در خانه‏اند سوگندمي ‏دهم كه هر يك بخشى را كه نزديكش است بگيرد، ايشان آن را پاره نمودند، و هيچ چيزى از آن باقى نماند. 
در بخش اصحاب 