ه انصار، ما از حق شما انكار نمى‏كنيم، و مؤمنى حق شما را انكار نمى‏كند، و ما - به خدا سوگند - هر خيرى را كه نصيب شده‏ايم، شما در آن با ما شريك بوده‏ايد، ولى عرب‏ها جز بر مردى از قريش راضى نشده و گردن نمى‏نهند، چون آنها از همه مردم زبان‏هاى فصيح دارند، و از همه مردم روهاى نيكو دارند، و متوسطترين عرب به اعتبار منزل و مقام اند، و از همه مردم در عرب سخى تراند، بنابراين به سوى عمر بشتابيد و همراهش بيعت كنيد. گفتند خير. عمر گفت: چرا؟ گفتند: از ترجيح دادن ديگران بر خويش مى‏ترسيم. عمر گفت: اما تا وقتى كه من زنده هستم اين طور نخواهد شد، با ابوبكر بيعت كنيد. ابوبكر به عمر گفت: تو از من قوى‏تر هستى، عمر فرمود: تو از من افضل هستى. و ابوبكر آن را براى دومين بار گفت: هنگامى كه، در مرتبه سوم آن را گفت، عمر به او گفت: قوت من همراه فضيلتت براى تو باشد، و با ابوبكر (رض) بيعت نمودند. و مردم در وقت بيعت ابوبكر نزد ابوعبيده بن جراح آمدند، وى گفت: در حالى كه دوم دو تن در ميان شماست، نزد من نياييد. اين چنين در الكنز (140/3) آمده است.
 
اصحاب و مقدّم ساختن ابوبكر(رض) در خلافت، رضايت ايشان به وى و  رَدّ كسى كه مي ‏خواست در وحدت آنان اختلاف و پراكندگى ايجاد كند  

حديث ابن عساكر و قول ابوعبيده درباره خلافت ابوبكر صدّيق (رض)
ابن عساكر از مسلم روايت نموده، كه گفت: ابوبكر (رض) كسى را نزد ابوعبيده (رض) فرستاد كه بيا تا تو را خليفه بگردانم، چون من از رسول خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «براى هر امت امينى است، و تو امين اين امت هستى». ابوعبيده گفت: من از مردى پيش نمي ‏شوم كه رسول خدا ص وى را امر نموده بود، تا ما را امامت كند. اين چنين در الكنز (136/3) آمده است. و اين را حاكم (267/3) از مسلم بطين از ابوالبخترى به مانند آن روايت نموده، و مي ‏گويد: صحيح الاسناد است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت ننموده‏ اند، و ذهبى مي ‏گويد: منقطع است. و اين را ابن عساكر، ابن شاهين و غير ايشان از على بن كثير به مانند آن، چنان كه در كنزالعمال (126/3) آمده، روايت نموده‏ اند.

حديث امام احمد و آنچه ابوعبيده و عثمان(رض) درباره خلافت ابوبكر صدّيق(رض) گفتند
احمد از ابوالبخترى روايت نموده، كه گفت: عمر به ابوعبيده (رضي الله عنهما) گفت: دستت را پيش آور تا با تو بيعت كنم، چون من از پيامبر خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «تو امين اين امت هستى». ابوعبيده گفت: من در برابر مردى جلو نمي ‏افتم، كه رسول خدا ص وى را امر نموده بود تا امامت مان كند، و او تا وفات وى - رسول خدا - امامت مان كرد. هيثمي  (183/5) مي ‏گويد: رجال وى رجال صحيح ‏اند، جز اين كه ابوالبخترى از عمر نشنيده است، و اين را همچنين ابن عساكر مانند آن، چنان كه در الكنز (140/3) آمده، روايت كرده است. و اين را ابن سعد و ابن جرير از ابراهيم تيمي  به مانند آن، چنان كه در الكنز (140/3) آمده روايت نموده‏ اند و در حديث وى آمده: ابوعبيده گفت: (قبل از اين) از تو ضعف و كم زورى، از ابتدايى كه اسلام آورده‏اى نديدم، آيا در حالى با من بيعت مي ‏كنى، كه صديق، دوم دو تن، در ميان تان است؟. و نزد خيثمه اطرابلسى از حُمران روايت است، كه عثمان بن عفان گفت: ابوبكر صدّيق مستحق‏ترين مردم به آن - يعنى خلافت - است، وى صديق، دوم دو تن و رفيق رسول خدا ص است. اين چنين در كنزالعمال (140/3) آمده است
 
معذرت خواستن ابوبكر(رض) در قبول خلافت و قول على و زبير (رضي الله عنهما) كه وى مستحق‏ترين مردم به خلافت است
حاكم (66/3) و بيهقى (152/8) از سعدبن ابراهيم بن عبدالرحمن بن عوف(رض) روايت نموده‏ اند كه: عبدالرحمن بن عوف با عمر بن الخطاب بود، و محمّدبن مسلمه شمشير زبير (رض) را شكست، بعد از آن ابوبكر (رض) برخاست و براى مردم خطبه‏اى ايراد فرمود، و با تقديم معذرت خويش به آنان گفت: به خدا سوگند، من هرگز، هيچ روز و شبى بر امارت حريص نبودم، و نه هم به آن رغبت و علاقمندى داشتم، و نه آن را در خفا و نه در آشكار از خدا خواسته بودم، ولى من از فتنه ترسيدم، و در امارت برايم راحتى نيست بلكه امر بزرگى به گردنم انداخته شد، كه طاقت آن را ندارم، و نه هم مرا بر آن دستى است جز به تقويت خداوند عزوجل، و دوست دارم كه قوى‏ترين مردم بر آن، امروز به جاى من مي ‏بود. مهاجرين ازوى آنچه را گفت، و به آنچه معذرت خواست، قبول نمودند. و على و زبير (رضي الله عنهما) گفتند: ما فقط به خاطر اين خشمگين شديم، كه از مشورت خواستن مؤخر گردانيده شديم، و ما ابوبكر را مستحق‏ترين مردم به آن، بعد از رسول خدا ص مي ‏بينيم، وى رفيق غار و دوم دو تن است، و ما شرف و بزرگى وى را مي ‏دانيم، او را رسول خدا ص به نماز گزاردن براى مردم در وقتى امر نموده بود كه خودش زنده بود.
 
حديث ابن عساكر درباره آنچه ميان على(رض) و ابوسفيان درمورد خلافت ابوبكر صدّيق(رض) اتفاق افتاد
ابن عساكر از سُوَيدبن غَفْله روايت نموده، كه گفت: ابوسفيان نزد على و عبّاس (رضي الله عنهما) داخل گرديد و گفت: اى على، و تو اى عبّاس، اين امر در ذليل‏ترين و كم‏ترين قبيله قريش چه مي ‏كند، به خدا سوگند، اگر خواسته باشم اين وادى را بر وى(بر ابوبكر (رض).)  پر از اسبان و مردان مي ‏كنم. على به او گفت: خير، به خدا سوگند، نمي ‏خواهم كه آن را بر وى پر از اسبان ومردان كنى، اگر ما ابوبكر را براى آن اهل نمي ‏ديديم، خلافت را برايش نمي ‏گذاشتيم. اى ابوسفيان، مؤمنين بعضى شان براى برخى ديگر خود نصيحت كننده‏ اند، و يكديگر را دوست دارند، اگرچه جسدها و ديارهاى شان از هم دور باشند، و منافقين قومي ‏اند، كه بعضى شان براى برخى ديگر خاين و فريبكاراند. اين چنين در الكنز (141/3) آمده است. و اين چنين اين را ابواحمد دهقان به معناى آن روايت نموده، و درباره منافقين افزوده است: گرچه ديار و جسدهاى شان نزديك باشد، قومي  هستند كه بعضى شان براى برخى ديگر خاين و فريبكاراند، ما با ابوبكر بيعت نموده‏ايم و او براى آن اهل بوده است. اين چنين در الكنز (140/3) آمده است.
 
حديث عبدالرزاق و حاكم درباره آنچه در ميان على(رض)  و ابوسفيان اتفاق افتاد
و اين را عبدالرزاق از بن ابجر  روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه براى ابوبكر صدّيق بيعت صورت گرفت، ابوسفيان نزد على آمده گفت: آيا اندك‏ترين خانه در قريش در اين امر بر شما غلبه نمود؟! اما به خدا سوگند، من اين [وادى] را از اسبان و مردان (اگر خواسته باشم)  پر خواهم نمود. على گفت: حالا هم دشمن اسلام و اهل آن هستى، ولى اين دشمنى اسلام و اهلش را چيزى ضرر نرسانيده است، ما ابوبكر را براى آن اهل ديديم. اين چنين در الاستيعاب (87/4) آمده. و اين را حاكم (78/3) از مرّةالطيّب روايت نموده، كه گفت: ابوسفيان بن حرب نزد على بن ابى طالب آمد و گفت: چه شده است كه اين امر به كم‏ترين قريش، و ذليل‏ترين آن - يعنى ابوبكر - تعلّق گرفته است، به خدا سوگند، اگر خواسته باشم، اين [دره] را بر وى پر از اسبان و مردان خواهم نمود. على (رض) گفت: دشمنى‏ات با اسلام و اهل آن، اى ابوسفيان، به درازا كشيده است، اما آن براى اسلام 