 به دوش مي ‏گيرد  </a><a class="text" href="w:text:723.txt">روايت عثمان در محوّل ساختن امارت به كسى كه بيشتر قرآن مي ‏داند</a><a class="text" href="w:text:724.txt">انكار و ناخشنودى ابوبكر(رض) از امير نمودن اصحاب بدر و قول عمر(رض) در اين باره</a><a class="text" href="w:text:725.txt">نامه عمر(رض) در تعيين نمودن اميران و قول وى در صفات امير</a><a class="text" href="w:text:726.txt">چه كسى در امارت رستگار و كامياب مي ‏شود</a></body></html>بيانيه بليغى از عمر(رض) درباره مشورت نمودن
ابن جرير (83/4) از طريق سيف از محمّد و طلحه و زياد به اسناد آنها روايت نموده، كه گفتند: عمر بيرون گرديد تا اين كه بر آبى كه به آن صرار گفته مي ‏شد، پايين آمد، و در آن، اردوگاه برپا نمود، و مردم نمي ‏دانستند كه چه مي ‏خواهد؟ حركت مي ‏كند، يا اقامت مي ‏نمايد؟ و اگر مي ‏خواستند چيزى را از وى بپرسند، آن را توسط عثمان يا عبدالرحمن بن عوف (رضي الله عنهما) به او مي ‏رسانيدند، و عثمان در امارت عمر رديف خوانده مي ‏شد - گفته‏اند: رديف در زبان عرب كسى است كه بعد از مرد قرار داشته باشد، و عرب‏ها اين را به مردى مي ‏گويند كه او را بعد از رئيس شان خواهان باشند - وقتى كه اين دو به دانستن چيزى كه آنها مي ‏خواستند، قادر نمي ‏شدند، نفر سوم عباس(رض) را روان مي ‏نمودند. آن گاه عثمان به عمر گفت: چه برايت رسيده است؟ و چه مي ‏خواهى؟ عمر صدا نمود: (الصلاة جامعة)( اين كلامى است كه به خاطر جمع شدن مردم گفته مى‏شد. م.) . آن گاه مردم نزد وى جمع شدند، و موضوع را به آنها اطلاع داد، بعد ديد كه مردم چه مي ‏گويند، عامه مردم گفتند: برو و ما را هم همراهت ببر، و او با ايشان در نظر و رأى شان موافق گرديد، و ناپسند ديد كه آنها را بگذارد، و منتظر ماند تا ايشان را از آن رأى و نظريه به نرمي  بيرون كند. بنابراين گفت: آماده شويد، كه من هم رونده هستم، مگر اين كه نظر و رأى بهتر از اين بيايد. بعد از آن دنبال اهل رأى فرستاد، و چهره‏هاى [شناخته شده] اصحاب رسول خدا ص، و دانشمندان عرب نزد وى جمع شدند. گفت: نظرتان را به من بدهيد، چون من رونده هستم. بعد آنها همه جمع شدند، و اكثريت شان بر اين اتفاق نمودند كه مردى از اصحاب رسول خدا ص را فرستاده و خود اقامت گزيند، و براى او عساكر را اعزام نمايد، و اگر فتح، كه آن را دوست دارد، نصيب شد، اين همان چيزى است كه آن را مي ‏خواهد و آنها نيز مي ‏خواهند، در غير اين صورت شخص ديگرى [عوض فرمانده اول] مقرر كند و سربازان ديگرى روان نمايد، و در اين عملكرد چيزى است كه دشمن را به خشم مي ‏آورد، و مسلمانان را راحت مي ‏كند، و نصرت خداوند براى برآورده ساختن وعده‏اش فرا مي ‏رسد. آن گاه عمر صدا نمود: (الصلاة جامعة)، و مردم به سوى وى جمع شدند، و كسى را دنبال على، كه او را بر مدينه جانشين خود تعيين نموده بود، فرستاد و او نزدش آمد، و دنبال طلحه كه او را به مقدمه و پيشقراول فرستاده بود، روان نمود و او هم به سوى وى برگشت، و در دو طرف راست و چپ ارتش زبير و عبدالرحمن بن عوف (رضي الله عنهما) را (گماشت(82) ) و خود در ميان مردم برخاست و گفت: 
خداوند عزوجل بر اسلام اهل آن را جمع نموده است، و در ميان قلب‏ها الفت ايجاد نموده، و آنها را در اسلام برادر گردانيده است، و مسلمانان در ميان خود چون يك جسد اند، هيچ عضو آن، از مشكلى كه به عضو ديگرش برسد راحت نمي ‏ماند، و بر مسلمانان لازم است كه چنين باشند، و مي ‏سزد كه امرشان در ميان شان شورا باشد، البته در ميان اهل رأى آن‏ها، و مردم پيرو كسى‏اند كه به اين كار قيام كند، وقتى كه آنها بر اين اجماع نمودند، و به آن راضى شدند [آن امر] بر مردم لازم است، و در آن امر پيرو همان اهل رأى‏اند، و كسى كه به اين امر در متابعت از صاحبان رأى شان، در آنچه آن‏ها براى شان ديدند، و به آن از مكر و حيله در جنگ براى شان راضى شدند، قيام نمايد، در آن پيرو همان اهل رأى‏اند. من هم چون يك مرد شما بودم، تا اينكه صاحبان رأى شما مرا از بيرون شدن منصرف نمودند، و بر آن شدم كه خود باشم و مردى را بفرستم، و در اين امر كسى را كه پيش فرستاده بودم، و كسى را كه عقب خود گذاشته بودم، حاضر ساختم.
على(رض) خليفه او بر مدينه بود، و طلحه(رض) پيش قراول وى در اعوص، و هر دوى شان را در آن حاضر ساخت. و اين روايت را همچنين ابن جرير از عمربن عبدالعزيز (رض) روايت نموده، كه گفت: وقتى كه خبر كشته شدن ابوعبيدبن مسعود(رض) و اجتماع اهل فارس بر مردى از آل كسرا براى عمر(رض) رسيد، در ميان مهاجرين و انصار فرياد برآورد و بيرون رفت تا اين كه به صرار آمد... و حديث را به اختصار چنان كه گذشت، متذكر گرديده.
 
نامه عمر(رض) به سعد در جنگ
طبرانى از محمّدبن سلام يعنى بيكندى روايت نموده، كه گفت: عمروبن معديكرب در جاهليت جنگ‏ها و واقعاتى داشت، اسلام را نيز درك نمود، و نزد پيامبرص آمد، عمربن الخطاب وى را به طرف سعدبن ابى وقاص (رضي الله عنهما) در قادسيه فرستاد، و او در آنجا كار نيكويى از خود نشان داد، عمر (رض) به سعد نوشت: من دو هزار مرد را به سويت حركت دادم، و يا به آن امدادت نمودم: عمروبن معديكرب و طليحه بن خويلد (رضي الله عنهما)، - وى طليحه بن خويلد اسدى است -، با آنها در جنگ مشورت كن، و بر چيزى مقررشان مكن. هيثمي  (319/5) مي ‏گويد: اين چنين اين را طبرانى منقطع الاسناد روايت نموده است.
مقرّر نمودن اميران  نخستين اميرى كه در اسلام مقرّر شده است
احمد از سعدبن ابى وقاص (رض) روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه رسول خداص به مدينه تشريف آورد، جهينه  نزدش آمد و گفت: تو ديگر در ميان ما پايين آمده‏اى، بنابراين (به ما)  پيمان بده، تا ما نزدت بياييم و قوم ما  [ هم بيايند]، آن گاه رسول خدا ص براى شان پيمان بست، و آنها اسلام آوردند. و مأمورمان ساخت تا بر قبيله‏اى از بنى كنانه كه در پهلوى جهينه قرار داشت حمله نماييم، ما بر آنها حمله نموديم و [تعدادشان] زياد بود، لذا ما به جهينه پناه برديم، و آنها از ما حمايت نموده گفتند: چرا در ماه حرام جنگ مي ‏كنيد؟ (گفتيم: ما فقط با كسى مي ‏جنگيم، كه ما را از شهر حرام در ماه حرام بيرون كرده است) ، آن گاه برخى از ما به بعضى ديگر گفت: چه فكر مي ‏كنيد؟ بعضى از ما گفتند: نزد نبى خدا ص مي ‏رويم و به او خبر مي ‏دهيم، و قومي  گفتند: نه، بلكه همين جا اقامت مي ‏كنيم، و من با مردمي  كه همراهم بودند گفتم: خير، بلكه به سوى قافله قريش مي ‏رويم و آن را مي ‏گيريم، در آن وقت موضوع غنيمت چنان بود كه هر كسى چيزى را مي ‏گرفت، از خودش مي ‏بود، آن گاه‏ما به طرف قافله حركت نموديم، و ياران ما به سوى پيامبر خدا ص حركت كردند، و آن خبر را به او رسانيدند. وى خشمگين شد و در حالى كه رويش سرخ گرديده بود برخاست و گفت: «از نزد من يك جا رفتيد، و پراكنده برگشتيد! كسانى را كه قبل از شما بودند، فقط پراكندگى هلاك گردانيد، و مردى را بر شما خواهم فرستاد، كه بهتر شما نيست، ولى پرصبرتر شما در گرسنگى و تشنگى است». آن گاه عبد اللَّه ‏بن جحش اسدى را بر ما فرستاد، و او نخستين اميرى بود كه در اس